کاش الان ظهر هشت سال پیش بود و داشتم شیرکاکائو میخوردم و پو بازی میکردم و نمیدونستم زندگیم هشت سال بعد با سردرد و یه دنیا غم آمیخته شده.
سخت ترین بخش خودشناسی روبرو شدن با زخم هاییه که نقشی در بوجود اومدنشون نداشتی، اما مسئولیت ترمیم کردنشون با توئه.
گاهی ، راستش نه ؛ بیشتر وقتا ، درواقع چند مدتیه که همیشه حواسم پرت میشه و غذام از دهن میافته ، چاییم یخ میکنه ، موسیقی که گوش میدم برای بار صدم پلی میشه ، کاغذم خط خطی میشه ، درسم چند خط در میون خونده میشه ، تلفنم خودشو میکشه. به خودم که میام ، از خودم میپرسم : ″چت شده؟ کجایی دختر؟ نگرانتم ، در مرز ویرانیی.″
سلام،
شرمنده که به پیامت جواب ندادم، منتظر بودم اوضاع بهتر بشه اما هیچوقت بهتر نشد.
کاش آدمِ جنگیدن بودم، مثلاً حوصله داشتم باهات بحث کنم و دعوا کنم و بشینم برنامه بریزم چطور نابودت کنم و پشت سرت چی بگم که حساب کار دستت بیاد؛ ولی متاسفانه اگر مختلِ آرامشم باشی میذارمت کنار فکر کن خودت بازی رو بُردی.
چیزی تو خودم احساس نمیکنم، چیزی هم برای گفتن ندارم یعنی به قدری ناتوان شدم که نمیتونم توصیفی برای این حال داشته باشم.شاید هم میتونم! نمیدونم.. این روز ها من حتی نمیدونم چه کسی هستم، چه احساسی دارم، چه کار باید بکنم. یعنی به قدری روانم درد میکنه که دلم میخواد سرم رو از تنم جدا کنم تا خودش فکری به حال خودش و افکارش بکنه. چرا که من نمیتونم...نمیتونم تو تاریکی اتاق های مغزم تنها بمونم، اینجا همه چیز سیاهه، کسی هم نیست. خودم رو هم در میان افکارم پیدا نمیکنم. خودم؟خودم کجاست؟ خیلی دارم دنبال خودم میگردم سخته ولی یواش یواش دارم میرسم آره دارم میرسم.
نه دلم واستون تنگ میشه.
نه دلم میخواد کنارتون باشم.
نه دلم میخواد تو جمع های مسخرتون حضور داشته باشم.
نه حوصله نبودنتونو دارم.
نه حوصله بودنتونو دارم.
نه حوصله بهونه گرفتناتونو دارم.
ولی اگه پیام بدید قابلیت اینو دارم یک هفته شبانه روز باهاتون حرف بزنم و خسته نشم.