از آدمای نصفه نیمه بدم میاد. تصمیمای نصفه نیمه، کارای نصفه نیمه، حسای نصفه نیمه، موندنای نصفه نیمه، حرفای نصفه نیمه، رفتنای نصفه نیمه؛ از همشون بدم میاد
- موجود عجیب و مضحکی شدهام،
شعورم درست کار میکند
ولی احساساتم، چطور بگویم؟ کُند شده؛
نه آرزویی دارم و نه به چیزی دلبستهام و نه به کسی علاقهمندم.