مابین چندین میلیون آدم، مثل این بود که در قایق شکستهای نشستهام و در میان دریا گم شدهام. حس میکردم که مرا با افتضاح، از جامعهی آدمها بیرون کردهاند. میدیدم که برای زندگی درست نشده بودم.
کل عمر انگار فقط یک تکه چوب کوچک و بی ارزش بود که مدام سعی میکرد یک ارّه را ببُرد.
شمارموداریپسزنگبزناگهبودکاری
ماکهباهمدیگهتعارفنداریم،داریم؟نه
خوبیُخوبنیستم،بیاتادورشیمپس
ازقدیمکهگفتندوریتوشدوستیهست.
"من به تنهایی معتاد شده بودم.
اگر تنهایی را از من می گرفتند، عین آدمی می شدم که آب و خوراکش را ازش گرفته باشند.
اگر هر روز یک کمی با خودم خلوت نمی کردم، مثل این بود که ضعیف تر می شدم.
چیزی نبود که فکر کنید بهش افتخار می کردم اما بدجوری وابسته اش شده بودم. تاریکی توی اتاق، برایم مثل نور آفتاب بود."
- دیاکو.