یه روز از خواب بلند می شی خیلی سرحال و خوشحالی می خوای از خونه بزنی بیرون می بینی عکست توی آینه نیست بر می گردی اتاق رو می بینی که توی تخت جاموندی.
اینجا جنگه
بین لبایی که میخوان حرف بزنن
و مغزی که مدام بهشون میگه
خفه شو ،خفه شو ،خفه شو ...!
حالش اصلا خوب نبود این روزا ، هعی میرفت تو خودش ، از شدت بغض نفسای صدا دار میکشید با دهنش ، تا فقط یکم اکسیژن وارد ریه هاش بشه
بعد که یکم اروم میشد ، یه قطره اشک میچکید رو گونه هاش
حالش خوب نبود
حالش خوب نیس
حالم خوب نیس ....!
دیگه تراپیست و قرص فایده نداره. هی حالت یه کم خوب میشه، هی فلاکت میباره. انگار محکومیم به زندگی در آغوش اضطراب و افسردگی. فقط مرگ میتونه این رخوت و ملال رو از بین ببره.
دل های ما که به هم نزدیک
باشند
دیگر چه فرقی می کند که کجای
این جهان باشیم؟
دور باش اما نزدیک
من از نزدیک بودن های دور
می ترسم...
- شاملو
خانواده وجود ندارد.
آنچه هست، گروهیست از مرد ها و زن ها و بچه ها، که مقرر شده همنام باشند و زیر یک سقف زندگی کنند؛ آن هم غالبا در تنفر و انزجار از یکدیگر.
-زرافه زرد کفشآبی.
یه روز پشت سرتو نگاه میکنی ، متوجه میشی که خیلی زیاد نگران چیزایی بودی که اصلا اهمیتی نداشتن و برات خاطره شدن .
بهترین دیالوگی که شنیدم و به شدت بهش معتقدم اینه :
اونایی که منو میشناسن ، هیچوقت به من شک نمیکنن و اونایی که بم شک دارن ، هیچ وقت منو نمیشناسن .