حال بچه ای رو دارم که تمام خمیر بازیاشو باهم قاطی کرده و الان از دار دنیا فقط یه تاپاله طوسی داره.
پنجره ی بسته ..
اتاقک تاریک ، حجوم خیالات وحشتناک و سکوتِ عمیق .
قدمی با جنون فاصله داشتم ..
پنجره را باز کردم و صدای بوق ممتد ماشینها مرا از جنون فاصله انداخت .
میآزرد مرا اما فهمیدم آزار دهنده ها هم میتوانند دوست داشتنی باشند و مرا از دیوانگی و جنون به دور کنند .
میخوام حرف بزنم، اما حرفی ندارم. مثل داغ دیدهای که بعد فریادهای ناباوری، مسکوت به جسد توی قبر عزیزش نگاه میکنه.
قرار بود عوض بشم..
قرار بود خوب بشم..
قرار بود خودمو دوس داشته باشم..
قرار بود فراموش کنم..
قرار بود ببخشم..
قرار بود شبا راحت بخوابم..
قرار بود همچی درست بشه..
"𝘔𝘺 𝘱𝘭𝘢𝘺 𝘭𝘪𝘴𝘵"
قرار بود عوض بشم.. قرار بود خوب بشم.. قرار بود خودمو دوس داشته باشم.. قرار بود فراموش کنم.. قرار بود
ولی خب همه اینا فقط یه قرار بود..
-بسکهلبریزمازتو
میخواهم،چونغباریزخودفروریزم
زیرپایتوسرنهمآرام
بهسبکسایهیتوآویزم.
ما را با اشک هایمان رها کردند و رفتند ؛
از آن روز بود که ما خوبی را از یاد بردیم.
آری؛ قطعا دوستت دارم . .
وگرنه در وطنی غمگین و غارت شده
چه میتوانستم بکنم؟!
وضعیت اینجوریه که نگا میکنم میبینم شدیم ۶۶۷ ، میرم آب میخورم میام میبینم شدیم ۶۷۱ .
عالیه