تاریخ این میزان جنایت رو به خود نخواهد دید
هر روز یک جنایت جدید
روزی برسه تک تک مردان و زنان و فرزندانشون رو خونه به خونه به بردگی و اسارت بگیریم
مسلمونای جهان مسخ گناه شدن و کسی درد ها رو نمی بینه
الجزیره به نقل از افراد داخل بیمارستان گزارش داد نیرو های ارتش رژیم صهیونیستی در غزه وارد بیمارستان شفا شده و پس از تجاوز دسته جمعی به زنان پناهنده حاضر در بیمارستان آن ها را به قتل رساندند.
شوهر زن مورد تجاوز ارتش "اسرائیل" در بیمارستان الشفاء غزه می گوید:
سربازان به او دستور دادند لباسهایش را درآورد و شروع به کتک زدن کردند، سپس او به آنها گفت: «من پنج ماهه باردار هستم، مرا نزنید» اما متأسفانه به کتک زدن او ادامه دادند. بعد از ساعت ها همه زن ها را به جز زن باردار و فرزندانش بیرون آوردند، جلوی چشم شوهر و اقوام و فرزندانش بردند و به آنها تجاوز کردند. آنها به مردان دستور دادند که چشمان خود را نبندند وگرنه به آنها شلیک می کنند.
آجرک الله یا بقیه الله
◞ نــٰادِم | ɴᴀᴅᴇᴍ◜
{🌿💚}
ای شیعه، زمان فخر و عزت آمد🪐^^
چون یوسف اهل بیت عصمت آمد🫀🪴:))
◞ نــٰادِم | ɴᴀᴅᴇᴍ◜
{🌿💚}
او سبط محمد است و فرزند علی🥹؛
یعنی که کریم آل عترت آمد💞🌼>>
◞ نــٰادِم | ɴᴀᴅᴇᴍ◜
{🌿💚}
اسم اين ماه،فقط يك رمضان بود همين…🌙'
چون تو در آن آمدى؛شد رمضان الكريم🤍💝(:
برای شادیِ زهرا بگو ذکرِ حسن جان را
اگر توفیق میخواهی فقط راهش همین راه است .
- مادر شدنت مبارک اُمُّالحَسنین✨💚:)
◞ نــٰادِم | ɴᴀᴅᴇᴍ◜
شخص ستمکار و کمک کننده بر ظلم و آن که راضی به ظلم است، هر سه با هم شریکاند. - مولاعلی'؏' -❤️🩹
تعجب نکن ؛
توقع هر چیزی را از هر کسی داشته باش !
- امیرالمؤمنینعلی'؏' -❤️🩹
◞ نــٰادِم | ɴᴀᴅᴇᴍ◜
👻😬👻😬👻😬👻😬👻😬👻😬 👻😬👻😬👻😬👻😬👻😬👻 👻😬👻😬👻😬👻😬👻😬 👻😬👻😬👻😬👻😬👻 👻😬👻😬👻😬👻😬 👻😬👻😬👻😬👻 👻😬👻😬👻😬 👻😬👻😬👻 👻😬👻😬 👻😬👻 👻😬 👻 ࢪمآن⇩
👻😬👻😬👻😬👻😬👻😬👻😬
👻😬👻😬👻😬👻😬👻😬👻
👻😬👻😬👻😬👻😬👻😬
👻😬👻😬👻😬👻😬👻
👻😬👻😬👻😬👻😬
👻😬👻😬👻😬👻
👻😬👻😬👻😬
👻😬👻😬👻
👻😬👻😬
👻😬👻
👻😬
👻
ࢪمآن⇩
👋👀بچھمثبٺ👀👋
#به_قلم_بانو
#قسمت6
#سارینا
یهو فوران کرد:
- اصلا من کمک توروووووو نخوام کیو باید ببینم؟
منم ریلکس گفتم:
- انگار من اومدم التماست کردم سامیار توروخدا بزار من بهت کمک کنم خوبه خودت اومدی دنبالم بچه مثبت فراموشی داری می گیری ها گفتم یه دامپزشک برو.
بازومو گرفت و گفت:
- من نمی دونم عمو چطور دختر بی تربیتی مثل تورو تحمل می کنه یالا پاشو برسونمت خونتون من بمیرم از تو کمک نمی گیرم!
هلش دادم کنار و جیغ زدم:
- انقدررررر به من دست نزن! منم بمیرم به تو یکی کمک نمی کنم فهمیدی پچههههههه مثبت؟
به صدا زدن های عمو توجه ای نکردم و حسابی بهم برخورده بود.
خودش منو ورداشته اورده هر چی دلش بخواد هم بارم می کنه.
کوله و لباسامو از روی مبل برداشتم.
و سمت در رفتم که همون پسره بدو بدو اومد چی بود اسمش احمد؟ عضنفر؟ اکبر؟ جعفر؟ اها محمد.
لب زد:
- بیا خودم می رسونمت.
چیزی نگفتم و زیر لب غر غر کردم:
- پسره ی دراز بد قواره سر من داد می زنه فک کرده ننه اش کیه! تیرک برق بی خاصیت! نمی دونم هدف خدا از وجود این چی بود؟ فکر کنم حوصله اش سر رفته بود و از دست ادم های جهنمی ش عصبی بود و هر چی گل به درد نخور مونده بود اینو ساخت شترق فرستاد وسط زمین گند بزنه به زندگی من!
صدای ویبره می یومد نگاه کردم دیدم این پسره هی می خنده.
چپ چپ نگاهش کردم و گفتم:
- چته عامو خودرگیری مزمن داری؟مگه خلی الکی می خندی؟
با خنده گفت:
- چه چیزایی بار سامیار بدبخت کردیا.
ای وایی باز بلند فکر کرده بودم.
هووفی گفتم و به بیرون نگاه کردم.
موتور هم پریدا!
دم در خونه نگه داشت و خواستم پیاده بشم که گفت:
- ببین دختر جون نگران نباش راهی نداره دوباره برمی گرده پیش خودت.
توجه ای نکردم و پیاده شدم درو باز کردم رفتم تو.
مامان ملاقه به دست اومد تو پذیرایی ببینه کیه با دیدن من جا خورد.
بغض کرده رفتم تو بغلش و اون دستاشو دورم حلقه کرد و گفت:
- سارینا مامان دورت بگردم چی شده؟
بغض کرده با عصبانیت گفتم:
- اون سامیار دراز بی خاصیت روم داد کشید جلو همه.
مامان چشاش درشت شد و گفتم:
- منم قهر کردم اومدم.
مامان با عصبانیت سمت تلفن رفت شماره عمو رو گرفت:
- الو اقا احمد.
.....
- چه سلامی چه علیکی شما به من گفتی مراقب سارینا هستین دو ساعت نشده با چشم اشکی برگشته بچه ام عین ابر بهار اشک می ریزه سامیار به چه حقی روی سارینا داد کشیده جلو همه؟
......
- شما گفتین کمک شو نیاز دارید با اینکه خطرناکه من قبول کردم اما با این کار امروز اقا سامیار من دیگه نمی زارم سارینا بیاد خدانگهدار.
...
و گوشی رو قطع کرد.
حالا من کجا گریه کردم مامان گفت عین ابر بهار داره اشک می ریزه؟
دستمو کردم تو چشم اخ چه دردی داشت اصلا نمناک هم نشد اصلا اشکی تو چشام جمع نشده بود که بخواد عین ابربهار بریزه!
مامان قربون صدقه ام رفت و برام غذا اورد مگه می شد به دستپخت مامان نه گفت؟؟
اصللآ
◞ نــٰادِم | ɴᴀᴅᴇᴍ◜
👻😬👻😬👻😬👻😬👻😬👻😬 👻😬👻😬👻😬👻😬👻😬👻 👻😬👻😬👻😬👻😬👻😬 👻😬👻😬👻😬👻😬👻 👻😬👻😬👻😬👻😬 👻😬👻😬👻😬👻 👻😬👻😬👻😬 👻😬👻😬👻 👻😬👻😬 👻😬👻 👻😬 👻 ࢪمآن⇩
👻😬👻😬👻😬👻😬👻😬👻😬
👻😬👻😬👻😬👻😬👻😬👻
👻😬👻😬👻😬👻😬👻😬
👻😬👻😬👻😬👻😬👻
👻😬👻😬👻😬👻😬
👻😬👻😬👻😬👻
👻😬👻😬👻😬
👻😬👻😬👻
👻😬👻😬
👻😬👻
👻😬
👻
ࢪمآن⇩
👋👀بچھمثبٺ👀👋
#به_قلم_بانو
#قسمت7
#سارینا
با صدای داد مامان سریع از جام بلند شدم که شالاپپپپ خوردم زمین.
وای مخم تاب ورداشت.
مامان جلوم نشست و موهامو از صورتم کنار زد تا رسید به چهره ام و گفت:
- وای خدا چقدر خواب تو سنگینه بچه هر بار باید داد بزنم تا بیدار بشی! جنگ هم بشه کسی که خواب می مونه دختر منه!
با چشای بسته لبخند دندون نمایی زدم که مامان گفت:
- پاشو پاشو می خوایم بریم خونه اقاجون شام اونجا دعوتیم.
بلاخره با غر غر های مامان بلند شدم و دوش گرفتم و کلی کف بازی کردم و موهامو با حالت خاصی با اون کف ها توی هوا نگه داشتم عین خو کاه سعد اباد! یهو کاخ شترق سقوط کرد و عین ماست خورد تو صورتم هر چی کف بود رفت تو دهن و چشام.
جیغ زدم و سریع رفتم زیر اب.
چشام قرمز شده بود و همش حالم بد می شد معده ام سوز می داد ناسلامتی سه کیلو کف قورت دادم.
مامان بال بال می زد و از روشویی بیرون اومدم هر چی اوق می زدم فایده نداشت.
بابا بغلم کرد و روی پاش نشوندم لیوان اب میوه رو گرفت سمتم و گفت:
- بابا جون قربونت برم بخور الان خوب می شی.
انقدر حالم بد بود که زود خوردم و انگار اب رو اتیش بود دلم اروم گرفت.
مامان کم مونده بود غش کنه از ترس.
وقتی دید خوب شدم با گریه گفت:
- الهی قربونت برم پاشو یه شیطنتی بکن من ببینم تو سالمی.
منم پاشدم با اهنگ یکم قر دادم و یه دل سیر خندید.
روی صندلی نشسته بودم جلوی اینه و بابا با شونه اومد.
موهامو شونه کنه شونه اول رو که زد جیغ ام به هوا رفت:
- اییییی بابا موهامو کندی.
بابا گفت:
- وای چقدر موهای تو گره خورده تو هم شونه هم گیر کرد.
مامان داخل اتاق اومد و با دیدن وضعیت مون گفت:
- ا وا علی چیکار کردی؟
بابا کنار کشید و مامان گفت:
- نگاه توروخدا چیکاد کرده و به زور از انبار پیچ در پیچ موهام شونه رو در اورد و شروع کرد به شونه زدن رو به بابا گفتم:
- یادبگیر عشق مهلا.
بابا ابرویی بالا انداخت و لپ مو محکم کشید که اییی گفتم و مامان با شونه زد رو دست بابا و گفت:
- علیییی کندی لپ دخترمو.
اماده شدیم و سوار شاسی کوتاه بابا شدیم و حرکت کردیم.
داشتم با گوشی ور می رفتم و مامان و بابا راجب شرکت حرف می زدن.
مامان از اینه بهم نگاه کرد و گفت:
- دختر مامان امشب اتیش نسوزونی ها دوست های عموت اونجان ابرو داری کن امشب باشه؟
سری تکون دادم و گفتم:
- حتما.
یعنی عمرا خودمون!
بابا ماشین و توی ویلا اقا بزرگ پارک کرد و پیاده شدیم.
خیلی کفش دم در بود چون اقا جون نماز می خوند با کفش نمی رفتیم تو البته خانواده عمو و اون میرغضب بچه مثبت هم می خوند