◞ نــٰادِم | ɴᴀᴅᴇᴍ◜
ديروزت از دست رفت و به فردايت يقين نيست و امروزت غنيمت است ؛ پس اين فرصت به دست آمده را درياب. - مو
<هرگز سرزنش ملامتگران تورا
از تلاش در راه خدا باز ندارد؛>
- مولاعلـی'؏' -❤️🩹
◞ نــٰادِم | ɴᴀᴅᴇᴍ◜
👻😬👻😬👻😬👻😬👻😬👻😬 👻😬👻😬👻😬👻😬👻😬👻 👻😬👻😬👻😬👻😬👻😬 👻😬👻😬👻😬👻😬👻 👻😬👻😬👻😬👻😬 👻😬👻😬👻😬👻 👻😬👻😬👻😬 👻😬👻😬👻 👻😬👻😬 👻😬👻 👻😬 👻 ࢪمآن⇩
👻😬👻😬👻😬👻😬👻😬👻😬
👻😬👻😬👻😬👻😬👻😬👻
👻😬👻😬👻😬👻😬👻😬
👻😬👻😬👻😬👻😬👻
👻😬👻😬👻😬👻😬
👻😬👻😬👻😬👻
👻😬👻😬👻😬
👻😬👻😬👻
👻😬👻😬
👻😬👻
👻😬
👻
ࢪمآن⇩
👋👀بچھمثبٺ👀👋
#به_قلم_بانو
#قسمت39
#سارینا
دور زد و با سرعت راه افتاد و معمور ها درو براش باز کردن و ثانیه ای که موند درو باز کنن ذهن ام ارور داد فرار کنم!
با عصبانیت ی که از این دیدم صد در صد منو می زنه به بابا هم می گه.
درو باز کردم و با دو دویدم نمی دونم کجا فقط دویدم.
که صدای در ماشین اومد و صدای سامیار:
- می کشمتتتت سارینا می کشمت.
دویدم سمت عمارت که سامیار داد کشید:
- رستمی بگیرش.
یه معمور جلو اومد و گرفتم.
جیغ زدم از دست ش فرار کنم ولی انقدر زور ش زیاد بود نمی تونستم سامیار رسید بهم و تا سر بلند کردم یه کشیده محکم نثار ام کرد که گیج شدم!
خدا لعنتت کنه با این ضرب دستت.
پلیسه متعجب گفت:
- چیکار می کنی سامیار ما حق نداریم کسی رو بزنیم!
سامیار بازومو با خشم گرفت و گفت:
- تو می خوای به من یاد بدی قوانین رو؟ دختر عمومهههه.
پسره حرفی نزد و من دستم روی صورتم بود و گریه می کردم.
یکی سامیار و صدا زد و با حرص گفت:
- دارم حالا برات.
دستمو کشید دنبال خودش و داخل سالن رفت به دستگیره در دستمو دستبند زد که با چشای گرد شده بهش نگاه کردم و رفت سمت بقیه.
کسی اومد بره داخل دیدم محمده.
صداش کردم که با تعجب برگشت و با دیدن من ابرو بالا انداخت و سمتم اومد که با صدای سامیار که از اون ور سالن داد می زد مواجه شد:
- سروان سمت اون دختر حق ندارید برید لطفا به کارتون برسید.
لعنتی!
محمد بیشعوری زیر لب گفت و مجبور شد بره بازرسی اتاق ها.
نیم ساعت گذشته بود و یه عده سرگرد و سروان و سرهنگ داشتن بحث می کردن.
صبر ام لبریز شده بود و حسابی قاطی کرده بودم خسته شدم بس که سر پا وایسادم رو به سامیار جیغ کشیدم:
- بیا دست منوووو وا کن کثافط واسه چی به من دستبند زدی؟ مگه ارث بابا تو خوردم.
بقیه سر ها چرخید سمتم و سامیار تهدید وار نگاهم کرد و گفت:
- ساکت باش سارینا.
با خشم گفتم:
- وای به حالت فقط وای به حالت یه خش این دستبند روی این دست من بندازه مامانم خودتو و هفت جد تو داغون می کنه به چه جرمی به من دستبند زدی ها بیا دست منو وا کننننن.
یعنی از سرهنگ ها گفت:
- سامیار چی می گه این دختر؟
سامیار گفت:
- دختر عمومه قربان خودم بعدا به این موضوع رسیدگی می کنم شخصیه!
با خشم گفتم:
- برو گمشو بابا شخصی مگه من زن تو ام واسه من تعین تکلیف می کنی؟ دوست دارممم اومدم پارتی اصلا می خوام دوست پسر هم داشته باشم اصلا می خوام برقصم و شراب بخورم به توچه؟
سامیار کنترل شو از دست داد و روم داد زد:
- خفه شوووو سارینا.
عصبی تر شدم و گفتم:
- غلط کردی سر من داد می زنی هنوز واسه این چک ی که بهم زدی چیزی بهت نگفتم که تلافی اونو سرت در میارم حالا وایسا و تماشا کن بیا دست منو وا کننن.
یکی از سرهنگ ها اومد و دستمو باز کرد اخیش داشت می شکست دستما!
مچ دستم قرمز شده بود.
خواستم از در برم بیرون که معمور جلوی در با اشاره سامیار درو بست و وایساد جلوی در.
هوووفی کشیدم و سمت سامیار رفتم.
از بین معمور ها گذشتم و جلوش وایسادم.
نگاه پرحصی بهم انداخت و گفتم:
- بگو درو باز کنه می خوام برم.
بازومو گرفت و هل داد تقریبا سمت مبل که مجبور شدم بشینم و گفت:
- از جفت من تکون نمی خوری!
بلند شدم و گفتم:
- نمی خوام بمونم پیشت می خوام برم اصلا به چه جرمی منو نگه داشتی؟
سامیار قدمی جلو اومد که قدمی عقب رفتم:
- اصلا بگو ببینم با سر دسته باند خلافکار ها چیکار داشتی که افتاده بود به جونت؟
چشم های همه به من دوخته شد.
نیشخندی زدم و گفتم:
- انقدر خوشکلم می خواستم زورت میاد؟
نگاه چپی بهم انداخت و گفت:
- زر نزن سارینا خوب؟ همین یه دلیل کافیه بخوام بدم بازداشتت کنن فهمیدی؟حالا هم بتمرگ سر جات!
◞ نــٰادِم | ɴᴀᴅᴇᴍ◜
👻😬👻😬👻😬👻😬👻😬👻😬 👻😬👻😬👻😬👻😬👻😬👻 👻😬👻😬👻😬👻😬👻😬 👻😬👻😬👻😬👻😬👻 👻😬👻😬👻😬👻😬 👻😬👻😬👻😬👻 👻😬👻😬👻😬 👻😬👻😬👻 👻😬👻😬 👻😬👻 👻😬 👻 ࢪمآن⇩
👻😬👻😬👻😬👻😬👻😬👻😬
👻😬👻😬👻😬👻😬👻😬👻
👻😬👻😬👻😬👻😬👻😬
👻😬👻😬👻😬👻😬👻
👻😬👻😬👻😬👻😬
👻😬👻😬👻😬👻
👻😬👻😬👻😬
👻😬👻😬👻
👻😬👻😬
👻😬👻
👻😬
👻
ࢪمآن⇩
👋👀بچھمثبٺ👀👋
#به_قلم_بانو
#قسمت40
#سارینا
با یاداوری چیزی که می دونستم و قهقهه ای زدم که گفت:
- مرگ چته می خندی؟
نیش مو باز کردم و گفتم:
- تک تک شما دنبال مواد های توی این عمارت این اره؟
چشاشو ریز کرد و گفت:
- تو از کجا می دونی؟
با خنده گفتم:
- از همون جایی که رعیس باند می خواست خلاص ام کنه! می دونی پیدا ش که عمرا نمی کنید بی من ولی منم دهن وا نمی کنم به خاطر اون چکی که بهم زدی بگرد جناب سرگرد بگرد.
و یه سیب برداشتم و روی مبل لم دادم و با نیش باز نگاهش کردم.
با خشم گفت:
- سارینا دهن وا نکنی می ری زندان.
شونه ای بالا انداختم و گفتم:
- می رم فقط جواب مامان و بابام و اقا بزرگ و عمو و بقیه با خودت پسر عمو جوننننن.
و گازی به سیب ام زدم که سامیار روی زانو ش نشست جلوم و گفت:
- اگر داری مسخره می کنی منو برات بد تموم می شه!
لب زدم:
- نه والا؟ ترسیدم مامان جون ولی این رعیس باند خلافکار ها هم خوشکل بودا لعنتی بد زدتم جاش درد می کنه مطمعنم منتظرمه فقط پامو از این در بزارم بیرون .
یکی از سرهنگ ها گفت:
- دخترم واقعا می دونی کجاس؟
سر تکون دادم و گفتم:
- اره به خدا دنبآل دوستم بودم برگردیم اخه تاحالا از این مهمونی ها نیومده بودم بعد صدای این مرده رو شنیدم با تلفن حرف می زد از جنس منم تعقیب ش کردم تو عمارت رسیدم به مواد ها اصلا حرفه ای جاسازی شده بعدش اونم اون مرده رو کشت ترسیدم جیغ زدم افتاد دنبالم گرفت داشت می زدم می گفت ادم کیم خواست بکشم این سامیار رسید.
سرهنگ سری تکون داد و گفت:
- حالا جنس ها کجاست؟
ابرویی بالا انداختم و گفتم:
- فقط به یه شرط می گم!
نگام کرد که گفتم:
- این میرغضب برام موتور 1300 بخره یادم بده ببرم کورس.
سامیار داد کشید:
- غلط کردی از تو حلق ش می کشم بیرون .
اداشو در اوردم و گفتم:
- اره ارواح عمت جرعت داری بیا دست بهم بزن.
با قدم های بلند سمت ام اومد که سرهنگ جلوشو گرفت و گفت:
- بسه سرهنگ .
وایساد سر جاش که گفتم:
- من خیلی خسته ام می خوام بخوابم اگه برم که اون خلافکار خوشکله حتما میاد دنبالم شما هم برید طی اولین فرصت مواد ها رو می بره چیکار کنم؟قبول می کنی بچه مثبت یا نه؟
با خشم گفت:
- عمرا بیام به حرف تو نیم وجبی گوش کنم؟ می مونی اینجا منم پیدا می کنم مواد ها رو خودم .
خنده ای کردم که بدتر کفری شد و گفتم:
- اوکی بگرد تا صبح بگرد.
کوسن مبل و گذاشتم زیر سرم و دراز کشیدم روی مبل.
که صدای زنگ گوشیم اومد برداشتم و همه نگاهم کردن گفتم:
- ناشناسه.
سامیار اشاره کرد بزنم روی بلند گو زدم:
- ببین دختر جون فقط لب بازی کنی بگی بهشون اون مواد ها کجاست روزگار تو سیاه می کنم فهمیدی؟
منم ریلکس گفتم:
- نه بابا؟ اتو ازت دارم تهدید هم می کنی؟ گمشو ببینم بچه پرو.
بعد هم قطع کردم.
محمد زد زیر خنده که با نگاه چپ سامیار خفه شد.
نشستم و گفتم:
- مردم از گرسنگی حداقل بگین غذا بیارن.
سامیار گفت:
- کوفت می گم بیارن می خوری؟
سرهنگ گفت:
- چی می خوری دخترم؟
با ذوق گفتم:
- یه پرس جوجه ترش یه پرس قیمه یه پرس هم فسنجون نوشابه زرد با سالاد .
متعجب نگاهم کرد و سفارش داد.
بعد یه ربع معمور اورد داخل و سرهنگ داد دستم .
گرفتم و به میز نگاه کردم که پر بود از خوراکی.
غذا رو گذاشتم پایین و میز و از جا بلند کردم کج کردم یه طرف شو که هر چی روش بود ریخت پایین و ظرف ها خورد شد.
صاف ش کردم و غذا ها رو تک تک باز کردن چیدم جلوم.
که باز گوشیم زنگ خورد.
با دیدن همون شماره گفتم:
- ای لعنت تو قبرت.
زدم رو بلند گو که گفت:
- ببین دختر جون سر تا پاتو طلا می گیرم هر چی بگی می دم!لب باز نکن!یه ادرس بهم بده بیام پیشت اصلا تو خیلی خوشکلی می خوای زن م بشی؟ یه عروسی برات می گیرم کل تهران انگشت به دهن بمونه!
به سامیار اشاره کردم و گفتم:
- یاد بگیر.
رو به مرده گفتم:
- من خودم بچه پولدارم پول به کارم نمیاد از ادم مواد فروش هم خوشم نمیاد همچین دکور صورتت هم به دلم ننشست مرد باید ریش داشته باشه دست بزن هم که داری اخ اخ ببین هنوز جا دستت رو تنم درد می کنه تو گور هم بری باید به قدری که منو زدی بزنمت حالا هم قطع کن می خوام شام بخورم تو مهمونی مزخرف ت که چیزی بهم نرسید .
و قطع کردم .
با لذت شروع کردم به خوردن و سامیار با معمور ها حتا توی لیوان های عمارت رو هم می گشتن عجب خریه اصلا مواد توی عمارت نیست!
کل غذا ها رو خورده بودم لقمه اخر قیمه رو هم خوردم و اخیشی گفتم گرسنه ام بودا!
◞ نــٰادِم | ɴᴀᴅᴇᴍ◜
👻😬👻😬👻😬👻😬👻😬👻😬 👻😬👻😬👻😬👻😬👻😬👻 👻😬👻😬👻😬👻😬👻😬 👻😬👻😬👻😬👻😬👻 👻😬👻😬👻😬👻😬 👻😬👻😬👻😬👻 👻😬👻😬👻😬 👻😬👻😬👻 👻😬👻😬 👻😬👻 👻😬 👻 ࢪمآن⇩
سرهنگ ها داشتن با سامیار حرف می زدن سامیار سمتم اومد و گفت:
- می خرم برات بگو کجاست.
رو بهش گفتم:
- اره منم خرم هر وقت خریدی اوردی توی حیاط سند زدی به نامم باش تو که برات کاری نداره جناب سرگرد!
دستشو تهدید وار جلوم تکون داد و گفت:
- دارم برات حالا صبر کن و ببین.
شونه ای بالا انداختم و گفتم:
- یه تار مو از سرم کم بشه مامانم پوستت رو می کنه تازه من جای مواد ها رو بگم اون خلافکار می یوفته دنبالم مقصر کیه؟ تو چون اگه نگم به اون بگم کاریم نداره به تو گفتم لج می کنه بام باید عین سایه مراقبمم باشی!
و با خنده نگاهش کردم.
الانا بود بیاد بخورتم!
زنگ زد به کسی و رو بهم گفت:
- چه رنگ باشه؟
با ذوق گفتم:
- مشکی تمام.
سری تکون داد و بهش گفت.
نیم ساعت نشد رسید.
با دو رفتم تو حیاط با دیدن ش غش رفتم.
سند و کوبید به سینه ام و گفت:
- لب باز کن دیگه .
به سند نگاه کردم درست بود.
لب زدم:
- بیا.
عین خودش بازوشو گرفتم کشیدمش دنبال خودم تا اونم حس کش تنبون بودن بهش دست بده.
◞ نــٰادِم | ɴᴀᴅᴇᴍ◜
سرهنگ ها داشتن با سامیار حرف می زدن سامیار سمتم اومد و گفت: - می خرم برات بگو کجاست. رو بهش گفتم: -
👻😬👻😬👻😬👻😬👻😬👻😬
👻😬👻😬👻😬👻😬👻😬👻
👻😬👻😬👻😬👻😬👻😬
👻😬👻😬👻😬👻😬👻
👻😬👻😬👻😬👻😬
👻😬👻😬👻😬👻
👻😬👻😬👻😬
👻😬👻😬👻
👻😬👻😬
👻😬👻
👻😬
👻
ࢪمآن⇩
👋👀بچھمثبٺ👀👋
#به_قلم_بانو
#قسمت41
#سارینا
همه رسیدیم ته عمارت.
رفتم دقیقا وایسادم همون جا و یا پام پیچک و کنار زدم کاشی رو برداشتم و با دیدن دریچه لب همه به لبخند وا شد.
سریع سامیار با تیر قفل و شکوند و نیرو هاشو این اطراف مستقر کرد.
با دیدن اون حجم از مواد تعجب کردن.
خیلی زیاد بود!
منم با همین لباس پفی دنباله دار مجبور بودم دنبالشون هی راه بیفتم این میرغضب نمی زاشت جدا بشم.
تا مشغول بود اروم اروم جیم زدم رفتم تو حیاط.
با دیدن موتور عشق کردم.
سوارش شدم و روشن ش کردم که معمور گفت:
- نکن دختر جون خطرناکه!
گاز داد که صداش بلند شد و قلبم عشق کرد.
اما لباسم مانع می شد درست رانندگی کنم.
پیاده شدم و رفتم توی عمارت.
تک تک اتاق ها رو گشتم تا یه اتاق مردونه پیدا کردم لباس داشت.
یه تی شرت بلند لش چشممو گرفت و برداشتم و فقط یه شلوارک مشکی بود اندازه ام بود.
پوشیدم شلوارک اندازه شلوار شده بود برام.
موهامم بالای سرم گوجه ای بستم و برگشتم تو حیاط.
سوار شدم و اروم اروم راه افتادم.
وای خدا خیلی خوب بود.
از شوق لب مو گاز گرفتم و گاز دادم که سرعت گرفت اسون بود که مثل کورسی می موند چون امیر قبلا داشت و بلد بودم.
گاز دادم و اشتباهی ترمز و گرفتم که جلوش بلند شد جیغی از ترس زدم و ترمز و ول کردم که با شدت اومد رو زمین و سرعت و کم کردم وای داشتم سکته می کردم از ترس.
گفتم الانه چپ بشه بیفته روم به افق بپیوندم.
که سامیار رسید جلوش وایسادم طوری بهم زل زده بود گفتم الانه بکشتم!
منم پرو پرو بهش نگاه کردم.
گفت:
- گفتی من یادت بدم اره؟
سر تکون دادم که نشست و منم پشت ش.
لب زد:
- حالا منو اذیت می کنی اره؟
اب دهنمو قورت دادم و محکم دستامو دور کمرش قفل کردم.
چنان گاز داد که چشامو محکم بشتم و جیغ کشیدم.
بی توجه با سرعت زیاد راه افتاد که داد زدم:
- وایییییز نگه دار می خوام پیاده بشممممم کمکککک جییییییغ.
هیچکس نمی تونست جلو بیاد بس که سرعت بالا بود و عین چی موتور حرکت می کرد.
از ترس به گریه افتاده بودم و حس می کردم می خوام بیفتم افتادم به التماس:
- غلط کردم توروخدا نگه دار اییییی سامیاررررررر.
بعد یه دقیقه نگه داشت و سریع پیاده شدم جون نبود توی پاهام و افتادم زمین.
نیشخندی زد و گفت:
- خوش گذشتا هر روز میام می برمت بیرون.
◞ نــٰادِم | ɴᴀᴅᴇᴍ◜
👻😬👻😬👻😬👻😬👻😬👻😬 👻😬👻😬👻😬👻😬👻😬👻 👻😬👻😬👻😬👻😬👻😬 👻😬👻😬👻😬👻😬👻 👻😬👻😬👻😬👻😬 👻😬👻😬👻😬👻 👻😬👻😬👻😬 👻😬👻😬👻 👻😬👻😬 👻😬👻 👻😬 👻 ࢪمآن⇩
👻👻😬👻😬😬👻😬👻😬👻😬
👻😬👻😬👻😬👻😬👻😬👻
👻😬👻😬👻😬👻😬👻😬
👻😬👻😬👻😬👻😬👻
👻😬👻😬👻😬👻😬
👻😬👻😬👻😬👻
👻😬👻😬👻😬
👻😬👻😬👻
👻😬👻😬
👻😬👻
👻😬
👻
ࢪمآن⇩
👋👀بچھمثبٺ👀👋
#به_قلم_بانو
#قسمت42
#سارینا
و رفت سمت عمارت.
اون از چک سر شب ش اون از داد هاش حالا هم که اینطور.
اگر تلافی نکنم سارینا نیستم .
دارم برات اقا سامیار.
بلند شدم و موتور مو پارک کردم که بیرون اومدن و قرار شد بریم اداره!
موتور مو پشت یکی از ماشین های پلیس گذاشتیم سمت ماشین سامیار رفتم و جلو نشستم سامیار هم راننده بود سه تا از نیرو ها هم عقب!
به ترتیب حرکت کردن رو به سامیار گفتم:
- الان کدوم گورستونی می ریم؟
خیلی ریلکس گفت:
- اداره پلیس فعلا اونجا جامون امنه!
هووفی کشیدم و به ظبط نگاه کردم با دیدم فلش لبخندی رو لبم شکل گرفت و روشن ش کردم منتظر اهنگ عاشقانه ای بودم که صدای نوحه و مداحی پیچید.
متعجب نگاهش کردم مگه محرم بود؟ این چه فلیشه!
خاموشش کردم و بعد نیم ساعت رسیدیم.
پیاده شدم و درو محکم کوبیدم که سامیار گفت:
- ارث بابات نیستا!
باز کردم محکم تر کوبیدم یه لگد هم نثارش کردم.
اخماشو شو تو هم کشید و سمت اداره رفتم.
توی اتاق کنفرانس نشستیم تا ببینم قراره چه خاکی تو سرمون بریزیم!
یعنی الان من صب تا شب باید بشینم اینجا؟
کم کم همه اومدن و نشستن.
سامیار نمی دونم شال و لباس از کجا گیر اورده بود شال و انداخت رو سرم و لباسا رو هم گذاشت تو بغلم و گفت:
- پاشو برو سر و شکل تو درست کن ابروی منو بردی.
نگاه چپی بهش انداختم و چشم غره ای بهش رفتم.
توی نمازخونه خواهران عوض کردم یه مانتوی طرح کت و شلوارش با مقنعه.
مگه من کارمند شرکت ام اینطور لباس بپوشم؟
توی اینه به خودم نگاه کردم خیلی بهم می یومد واقعا خوشکل شده بودم.
برگشتم تو اتاق کنفرانس و نشستم.
سامیار سر تا پامو نگاهی انداخت و گفت:
- حالا یکم مثل ادمیزاد شدی.
منم نامردی نکردم یکی محکم زدم تو صندلی ش که چون چرخ دار بود رفت عقب .
با خنده نگاهش کردم که اخمی کرد و دوباره نشست سر جاش.
یه چیزایی می گفتن که واقعا نمی فهمیدم چیه!
سرمو روی میز گذاشتم و چشامو بستم به عالم بی خبری رفتم.
سامیار داشت صدام می کرد اما انقدر خسته بودم حال نداشتم چشم باز کنم و بهش بگم خفه شه بزاره بخوابم.
حس کردم توی هوا بودم و بعد کمی روی زمین فرود اومدم و یه پتو افتاد روم.
تکونی خوردم و محکم پتو رو دور خودم پیج دادم و خوابیدم.
◞ نــٰادِم | ɴᴀᴅᴇᴍ◜
👻👻😬👻😬😬👻😬👻😬👻😬 👻😬👻😬👻😬👻😬👻😬👻 👻😬👻😬👻😬👻😬👻😬 👻😬👻😬👻😬👻😬👻 👻😬👻😬👻😬👻😬 👻😬👻😬👻😬👻 👻😬👻😬👻😬 👻😬👻😬👻 👻😬👻😬 👻😬👻 👻😬 👻 ࢪمآن⇩
👻👻😬👻😬😬👻😬👻😬👻😬
👻😬👻😬👻😬👻😬👻😬👻
👻😬👻😬👻😬👻😬👻😬
👻😬👻😬👻😬👻😬👻
👻😬👻😬👻😬👻😬
👻😬👻😬👻😬👻
👻😬👻😬👻😬
👻😬👻😬👻
👻😬👻😬
👻😬👻
👻😬
👻
ࢪمآن⇩
👋👀بچھمثبٺ👀👋
#به_قلم_بانو
#قسمت43
#سامیار
عجب خوش خواب بود ها.
تو کل زندگیم من به این قلدری رو یکی انقدر اذیت نکرد اونم یه الف بچه نیم وجبی!
اگر محرمم نبود چیکار می کردم؟ هر دفعه یه اتفاقی می یوفته این پیش من باشه اگر محرمم نبود که تاحالا صد تا گناه کرده بودم زبون خوش حالیش نبود که باید هی عین بچه ها دستشو می گرفتی این ور اون ور می کشیدیش!
اقاجون پدر اقا بزرگ خدابیامرز سارینا که ده سال ش بود مرد نمی دونم چی توی ما می دید اکثرا نتیجه های ما پسر بود و اون دختر دوست وقتی سارینا به دنیا اومد و انقدر خوشکل بود عاشق سارینا بود و همین طور بین نتیجه ها عاشق من و پاشو کرده بود توی یه لنگه کفش اینا مال همن از الان باید محرم بشن نشون هم باش! مگه کسی می تونست حرفی بزنه؟ نه! قدیم رسم بود از بچگی دختر پسرا رو نشون هم می کردن و اقا جون هم مرد قدیم اما با فوت ش همه چی فرق کرد اقا بزرگ به کسی زور نمی گفت همه چیو گذاشته بود پای خودمون می گفت با کسی که دوست دارید ازدواج کنید کلا یادم رفته بود و از روزی که چشم به سارینا خورد یادم اومده بود اما حرفی نزدم هر وقت این معموریت ها تمام شد و کارم باهاش تمام شد می رم در اولین فرصت این صیغه رو فسخ می کنم!
نگاهی بهش انداختم خواب بود هر کی جای اون بود با این همه فضولی باید هم اینطور سنگین بخوابه!
بالشت گذاشتم و یه پتو دو قدم اون ور ترش دراز کشیدم.
باید می رفتیم معموریت بار اولم نبود اما اوج بدبختی اونجاست که یه طرف این قضیه ساریناست و الان کیارش رعیس یکی از مافیای قاچاق مواد به خون ش تشنه است .
الکی نبود که یه انبار مواد ش لو رفته بود نصف دارایی ش بود و حکم ش هم که معلومه اعدام.
باید می رفتیم مشهد و اونجا با گروه های تخصصی دوره می دیدیم.
نفس مو با فشار رها کردم و چرخیدم به سارینا نگاه کردم.
تنها جایی که مظلوم بود موقعه خواب بود و موقعه ای که کار اشتباهی کرده اونم برای چند دقیقه!
چشماش به پدر اقا بزرگ رفته بود یعنی اقاجون خیلی گیرا بود.
◞ نــٰادِم | ɴᴀᴅᴇᴍ◜
👻👻😬👻😬😬👻😬👻😬👻😬 👻😬👻😬👻😬👻😬👻😬👻 👻😬👻😬👻😬👻😬👻😬 👻😬👻😬👻😬👻😬👻 👻😬👻😬👻😬👻😬 👻😬👻😬👻😬👻 👻😬👻😬👻😬 👻😬👻😬👻 👻😬👻😬 👻😬👻 👻😬 👻 ࢪمآن⇩
👻👻😬👻😬😬👻😬👻😬👻😬
👻😬👻😬👻😬👻😬👻😬👻
👻😬👻😬👻😬👻😬👻😬
👻😬👻😬👻😬👻😬👻
👻😬👻😬👻😬👻😬
👻😬👻😬👻😬👻
👻😬👻😬👻😬
👻😬👻😬👻
👻😬👻😬
👻😬👻
👻😬
👻
ࢪمآن⇩
👋👀بچھمثبٺ👀👋
#به_قلم_بانو
#قسمت44
#سارینا
چشم که باز کردم ساعت 6 صبح بود.
حسابی گرسنه ام بود و اصلا نمی تونستم بخوابم.
به اطراف نگاه کردم چند تا سرباز خواب بودن و سامیار هم با فاصله ازم خوابیده بود.
پتو رو کنار زدم و کنار سامیار نشستم و تکون ش دادمکه چشماش باز شد و گفت:
- چته؟ ساعت چنده؟
لب زدم:
- 6 صبح.
دوباره چشماشو بست و گفت:
- برو بگیر بخواب.
با مظلومیت گفتم:
- گرسنمه زنگ بزن غذا بیارن برام.
با چشای بسته گفت:
- دیونه شدی ساعت 6 صبحه برو بگیر بخواب بچه.
لب زدم:
- نخری خودم می رم می خرم هر بلایی سرم بیاد تقصیر توعه.
جواب مو نداد که پاشدم مچ دستمو گرفت و گفت:
- کجا.
گفتم:
- بیرون.
لعنتی گفت و گوشی شو برداشت با چشای نیمه باز شماره ای گرفت و چشاشو بست و خواست سفارش بده چشم باز کرد نگاهم کرد که گفتم:
- کوبیده زرشک پلو پیتزا ساندویچ همبر ذغالی با مخلفات و همه چی.
گفت و قطع کرد و خوابالود گفت:
- نمی ری بیرون میاره تو اداره کنار در پیش سروان احمدی بشین گرفتی برمی گردی خوب؟
باشه ای گفتم و بلند شدم رفتم بیرون.
کفش هامو پوشیدم و کنار در رفتم پیش همون سروان چاقه نشستم که نگاهی بهم انداخت و گفت:
- چیزی می خوای دختر خانوم؟
سرمو و روی میز گذاشتم و گفتم:
- نه زنگ زدم غذا بیارن برام.
متعجب نگاهی بهم انداخت و سری تکون داد و گفت:
- این وقت صبح؟
اره ای گفتم و بعد نیم ساعت پیک رسید.
سروان گرفت و پول شو سامیار با گوشی اینترنتی حساب کرده بود.
گرفتم و خواستم برم توی نمازخونه پیش سامیار که دیدم سرهنگ اینا نشستن توی اشپزخونه و دارن صبحونه می خورن.
داخل رفتم و سلام کردن لبخندی بهم زدن و نشستم غذا ها رو چیدم شروع کردم به خوردن.
نیم ساعت بعد سامیار تند اومد توی اشپزخونه و با وحشت گفت:
- سارینا رو نیست کل اداره رو ...
با دهن پر نگاهش کردم که با دیدنم نفس اسوده ای کشید وگفت:
- مگه من بهت نگفتم بیا تو نماز خونه؟
سرهنگ گفت:
- حالا چیزی نشده که! بیا صبحونه بخور سرگرد.
سامیار ابی به دست و صورت ش زد و نشست و گفت:
- کی باید راه بیوفتیم سرهنگ؟
سرهنگ گفت:
- امشب!
سامیار گفت:
- باشه من و سارینا هم می ریم وسایل شو جمع کنه.
متعجب گفتم:
- کجا به سلامتی؟
سرهنگ گفت:
- نگفتی براش سرگرد؟
سامیار گفت:
- خواب بود نشد می گم توی راه براش
◞ نــٰادِم | ɴᴀᴅᴇᴍ◜
👻👻😬👻😬😬👻😬👻😬👻😬 👻😬👻😬👻😬👻😬👻😬👻 👻😬👻😬👻😬👻😬👻😬 👻😬👻😬👻😬👻😬👻 👻😬👻😬👻😬👻😬 👻😬👻😬👻😬👻 👻😬👻😬👻😬 👻😬👻😬👻 👻😬👻😬 👻😬👻 👻😬 👻 ࢪمآن⇩
👻👻😬👻😬😬👻😬👻😬👻😬
👻😬👻😬👻😬👻😬👻😬👻
👻😬👻😬👻😬👻😬👻😬
👻😬👻😬👻😬👻😬👻
👻😬👻😬👻😬👻😬
👻😬👻😬👻😬👻
👻😬👻😬👻😬
👻😬👻😬👻
👻😬👻😬
👻😬👻
👻😬
👻
ࢪمآن⇩
👋👀بچھمثبٺ👀👋
#به_قلم_بانو
#قسمت45
#سارینا
بعد غذام سامیار گفت راه بیفتیم و دو تا هم ماشین پلیس باهامون اومد.
سمت خونه امون رفتیم و سامیار گفت:
- ببین باید بریم مشهد دوره ببینیم کیارش همون ادم که دیشب باهاش در افتادی به خون ت تشنه است تا زمانی که دستگیرش نکنیم تو باید پیش من و پلیس بمونی و دوره ببینی امشب هم باید راه بیفتیم!
وا رفته گفتم:
- چی! ولی مامانم اینا چی؟
با دقت به جلوش نگاه می کرد و گفت:
- باید همگی تحمل کنیم.
جلوی خونه مون پارک کرد و گفت:
- بدو زود بیا.
سری تکون دادم و پیاده شدم درو باز کردم و رفتم تو.
در سالن باز بود اما من قفل ش کرده بودم از در اومدم بیرون و سوار ماشین شدم سامیار سرشو از گوشی اورد بالا و گفت:
- چی شد؟
لب زدم:
- در سالن و قفل کرده بودم الان بازه می ترسم شاید داخل باشن.
پیاده شد و منم پیاده شدم علامت داد و معمور ها پیاده شدن و چند نفری جلو رفتن.
خونه بهم ریخته بود و معلوم بود همه جا رو سرک کشیدن.
کسی نبود سمت اتاقم رفتم که صدای چیک اومد یعنی صدای چی بود؟
شونه ای بالا انداختم عه ساکم توی اتاق مامان ایناست.
سایه ای دیدم روی پنجره سریع نگاه کردم یه مرد بود با دو از در پشتی زد بیرون.
سریع دویدم از اتاق بیرون و از پله ها سرازیر شدم که صدای انفجار اومد و چند قدم مونده رو پرت شدم از روی پله ها پایین و دستامو وحشت زده به صورتم گرفتم تا چیزی ش نشه!
انقدر ترسیده بودم توی همون حالت مونده بودم و هیچ حرکتی نکردم.
که بازوم کشیده شد و سامیار وحشت زده بلندم کرد.
گوشام از شدت صدا سوت می کشید و احساس کردم جون از دست و پام رفته.
از بینی و گوشام خون می یومد گرد و خاک کل خونه رو پر کرده بود.
سوار ماشین شدیم و یه راست رفتیم بیمارستان.
دستامو روی گوشام فشار می دادم و مدام صحنه ای که پرت شده بودم پایین جلوی چشمام رژه می رفت.
چنان صداش بلند بود حس می کردم اون بمب جلوی خودم ترکیده!
اگر جلوی خودم ترکیده بود یا توی اتاق می موندم هر تیکه ای از بدن ام به گوشه افتاده بود و باید دونه دونه استخون هایی که شاید باقی مونده باشه رو جمع می کردن.
تازه دارم می فهمم با کی در افتادم.
اون هیچ رحم و مروتی نداره و به خون من تشنه است!
جلوی چشماش اصلا براش مهم نیست من ۱۵ سالمه!
واقعا می خواست منو با بمب بکشه؟
◞ نــٰادِم | ɴᴀᴅᴇᴍ◜
👻👻😬👻😬😬👻😬👻😬👻😬 👻😬👻😬👻😬👻😬👻😬👻 👻😬👻😬👻😬👻😬👻😬 👻😬👻😬👻😬👻😬👻 👻😬👻😬👻😬👻😬 👻😬👻😬👻😬👻 👻😬👻😬👻😬 👻😬👻😬👻 👻😬👻😬 👻😬👻 👻😬 👻 ࢪمآن⇩
۷پارت جبرانی دیروز ؛))
راضی باشید🍃.
بمونید برامون*♥️*