eitaa logo
◞ نــٰادِم | ɴᴀᴅᴇᴍ◜
10.1هزار دنبال‌کننده
16.7هزار عکس
4.5هزار ویدیو
141 فایل
بِسم‌اللّٰھ‹💙- همھ‌چےاز¹⁴⁰².².¹⁷شࢪو؏‌شد- نادم؟#پشیمون اینجا؟همہ‌چۍداࢪیم‌بستگے‌داࢪه‌توچۍ‌‌بخاۍ من؟!دختࢪدهہ‌هشتاد؎:) ڪپۍ؟!حلال‌فلذآڪُل‌ڪانال‌ڪپۍنشه! احوالاتمون: @nadem313 -وقف‌حضࢪت‌حجت؛ جان‌دل‌بگو:)!https://daigo.ir/secret/39278486 حࢪفات‌اینجاست @nadem007
مشاهده در ایتا
دانلود
‌گاه باید به دریا گفت: آرام‌تر .. که در ساحل دلی؛ خسته از نامهربانی‌هایِ دنیا خفته است :)!
تنها‌کسی‌که‌بهم‌گفت‌:بغل‌سریع؛] افسرِراهنمایی‌رانندگی‌بود ..
نگو‌که‌حواست‌نیست‌بهم‌ آخه‌تو‌خدای ِ‌گناه‌کار‌ا هم‌هستی💔.
می‌روی‌بی‌اعَتنا؛ازمن‌،نگاه‌والتماس👀🫀" خودفریبی‌می‌کنم؛شایدنمی‌بیندمرَا!(:🤍!'
-↻درڪُلبـِہ‌مـٰارونق‌اگـَرنیست‌صـَفـٰاهـَست✨>؛ آنجٰاڪِہ‌صـَفـٰاهست‌درآن‌نورِخـُداهست…シ🌝`‌🖇*
‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌``‌‌‌‌ما را به جز خیالت فکری دگر نباشد در هیچ سر خیالی،زین خوبتر نباشد🫂ُ•♥️``
◞ نــٰادِم | ɴᴀᴅᴇᴍ◜
دنیا مضحکه ای گریه انگیز است ! - مولاعلی'؏' -❤️‍🩹
آگاه باشید این پوست نازکِ تن طاقت آتش دوزخ را ندارد پس به خود رحم کنید . . -مولاعلی'؏' -❤️‍🩹
◞ نــٰادِم | ɴᴀᴅᴇᴍ◜
👻👻😬👻😬😬👻😬👻😬👻😬 👻😬👻😬👻😬👻😬👻😬👻 👻😬👻😬👻😬👻😬👻😬 👻😬👻😬👻😬👻😬👻 👻😬👻😬👻😬👻😬 👻😬👻😬👻😬👻 👻😬👻😬👻😬 👻😬👻😬👻 👻😬👻😬 👻😬👻 👻😬 👻 ࢪمآن⇩
👻👻😬👻😬😬👻😬👻😬👻😬 👻😬👻😬👻😬👻😬👻😬👻 👻😬👻😬👻😬👻😬👻😬 👻😬👻😬👻😬👻😬👻 👻😬👻😬👻😬👻😬 👻😬👻😬👻😬👻 👻😬👻😬👻😬 👻😬👻😬👻 👻😬👻😬 👻😬👻 👻😬 👻 ࢪمآن⇩ 👋👀بچھ‌مثبٺ👀👋 سامیار لب زد: - شرمنده زن عمو رکب خوردیم. مامان بیشتر گریه کرد و اومد سمتم. تک تک نقاط بدن امو بوسید و گریه می کرد. لب زدم: - بابا من چیزیم نیست مامان دخترت شیره از دست خلافکار ها فرار کردم. اقا بزرگ پاشد و با خشم سامیار و صدا کرد و رفت بالا. اوه اوه حسابی توپ اقا بزرگ پر بود. الان می زنه چش و چال بچه امو کور می گنه. تییف فکر کن من به سامیار که دومتر قدشه می گم بچه ام! انقدر بوس و تفی م کرده بودن حالم بد شده بود. هر کی بوسم می کرد می نالیدم عجب غلطی کردم تیر خوردما. بابا من از بوس بدم میاد. مامان این سومین بشقاب بود که داشت بهم غذا می داد و واسه اینکه اذیت نشم برای جا به جابی امشب و خونه اقا بزرگ موندیم. البته همیشه همین جا بودیم حالا امروز هم روش. والا خونه خودمونه قابل مونو نداره. سامیار داشت با لب تاب ش کار می کرد و حالا دو طرف صورت ش سرخ بود یکی که مامان زد یکی اقا بزرگ! ولی عجیبه که هیچی نگفت یا با من باز بداخلاقی نکرد بگه همش تقصیر توعه! هیچ رقمه تو کت ام نمی رفت ساکت یه جا دراز بکشم احسای می کردم با مبل یکی شدم. بابا من نمی تونستم نیم ساعت یه جا بشینم سر کلاس صد بار به بهونه های مختلف بلند می شدم! حالا سه هفته است افتادم روی تخت اون دو هفته خونه اون کیارش یه هفته بیهوش توی بیمارستان اینم از الان. دستمو به مبل گرفتم بلند شم و چش مامان و دور دیده بودم. که سامیار سریع پاشد و خوابوندم و گفت: - چیکار می کنی دیونه شدی؟ با دست سالمم دستشو اومدم کنار بزنم اما زوم بهش نمی رسید و با حرص گفتم: - بابا ولم کن می خوام برم دستشویی. جوری نگاهم کرد انگار گفت خر خودتی . ولی خر خودشه ها . اروم بلندم کرد که خداوکیلی سخت بود همچین پهلوم تیر می کشید. دوست داشتم یکم راه برم ولی عین هو میرغضب بردم سمت دستشویی. پوفی کشیدم و وایسادم و گفتم: - مامانمو صدا می کنی؟اروم کنار گوشش برو بگو. سری تکون داد و گفت: - می تونی وایسی؟ سر تکون دادم و به دیوار تکیه دادم. سریع رفت سمت اشپزخونه منم پنگون وار مثل این بچه ها هست می خوان راه برم تاتی وار سالن و دور زدم بعد هم از در پشتی زدم بیرون و رسیدم قسمت پشت ویلا که والیبال بازی می کردیم. درو بستم و به پسرا نگاه کردم. امیر چشاش گشاد شد و چون حواسش به من بود توپ محکم خورد تو سرش. خنده همه بالا رفت. با خشم یه لگد محکم به توپ زد و اومد سمتم و گفت: - مگه تو عقل نداری دختر برگرد تو یالا. روی صندلی راحتی دراز کشیدم و گفتم: - می خوام نگاه کنم. که در باز شد و سامیار اومد و گفت: - امیر سارینا رو ندیدی؟ به بهونه دستشویی پاشد نیتس.. با دیدنم که با لبخند ژکوند نگاهش می کردم وارفته نگاهم کرد. سمتم اومد و دستمو گرفت و گفت: - پاشو ببینم همینت کمه بخیه هات پاره بشه! پاشو ماشو