یه نوکرِساده
فتح المبین،یادگاری عملیات بزرگ فتح المبین
فکر کنم خالق فقط با خلقت یه تیکه از زمین
میخواسته به ماها بفهمونه بهشت چجوریه
اسم راوی یادم رفت
ولی عجیب ترین فردی بود که دیدم.
یه نوکرِساده
از قشنگ ترین احوالات اینه پای برهنه روی رمل راه بری و پشت بندش به خادمایی که با عشق به شهدا خدمت میکنن نگاه کنی .
.خادمی پاسداری دانشگاه امام حسین.
یه نوکرِساده
اینجا هویزه است...
باد روضه میخواند و خاک، سینه میزند؛
خاک اینجا سیراب از خون شهیدان است؛
داستان هویزه را تنها شنی های تانک می دانند.
جایی که به جد میتونم بگم دل کندن ازش سخت بود و غمیگن
سرِ مزار شهید علم الهدی نشسته بودم داشتم برای خودم کجایید ای شهیدان خدایی و زمزمه میکردم که دیدم چند نفر بالا سرم بود دیدم دارن نگاه کنن گفتم چیزی شده گفتم نه میشه ادامه بدید؟!
برام سخت بود ولی جا باز کردم بشینن و ادامه دادم گریه هاشون هیچ وقت یادم نمیره بماند که بعدش چقدر اصرار به موندن بیشتر داشتن
ولی یادمه اون چند نفرو چند بار دیگم تونستم ببینم..
اصن یه حس و حالی بود
ورودی یه شهید زنجانی اونجا بود یه حسِ غریبی داشت اون شهید انگاری خیلی ساله میشناختیش .
هرچقدم هویزه بگم الحق کم گفتم .