◇◇◇
تو رها کردن رو بلدی، خوبم بلدی. ولی بعد این همه وقت فاصله هنوز هم نمیخوای خاموشش کنی. چون حس میکنی اگه اون رو از خودت جدا کنی یه تیکه از از درونت هم باهاش میمیره. تیکه ای که خیلی دوسش داری. این حس مثل شعله کوچیکیه که با وجود نبودش، هنوز هم داری ازش محافظت میکنی، نه از روی وابستگی، بلکه چون برات مقدسه. میخوای زنده بمونه، حتی اگه دیگه «در بیرون» وجود نداشته باشه چون این حس فقط گذشته و خاطرات تو نیست، چیزیه که ازش معنا گرفتی.
یه نوکرِساده
-
◇◇◇
از این جماعت دست به آتش ممنونیم که هربار به ما میفهمانند در سمت درست تاریخ ایستاده ایم؛چه ۱۴۰۰ سال پیش چه امروز .