عادت بدی داشت ..
تا تقی به توقی میخورد میگفت کاری نکن تنهایت بگذارم ، کاری نکن برای همیشه از دنیایت بروم !
دعوایمان که میشد انگار واجب بود روزهی سکوت بگیرد ،، سر هرچیز کوچک یک قرن فاصله میگرفت و تمام راههایی که ممکن بود به او برسم را با اخم میبست ..
نمیدانم میدانست یا نه ولی هروقت میگفت تنهایم میگذارد قلبم از کار میافتاد و همهچیز را تمام شده میدانستم. آنقدر میترسیدم که صبح تا شب خدا را به هزار لهجه التماس میکردم که رفتن را از سرش بیندازد
و شب که میشد تا آبی کمرنگِ آسمان ،
مدام کابوس تنهاییام را میدیدم ..
آنقدر گفت .. آنقدر ترساند ..
آنقدر گریاند که یک شب جانم به لبم رسید.
نشستم با خودم گفتم مگر رفتن یعنی چه ،
مگر رفتن همین نیست که آغوشش را به رویت ببندد ، مگر رفتن همین نیست که از بغض خفه شوی ولی شانههایش را برای اشکهایت به نامت نزند ..
فهمیدم آنقدر مرا از رفتنش ترسانده ، آنقدر خودش را از من گرفته که دیگر ترسی برایم نمانده.
فهمیدم خیلی وقت است خودم را برای نداشتنش آماده کردهام ، فهمیدم خیلی وقت است که از دلم رفته است ..
لدینٰا صبرٌ واحد و کل ما فی هذه الحَیاة
یرید أن یختبره ..
یك صبر برایمان مانده
و همهٔ دنیا میخواهد آن را امتحان کند ..
از وقتی فهمیدم زندگی دیگه مثل قبل نمیشه که اون خالهم که عاشق خواهرزادههاش مخصوصاً من بود نسبت به همهچیز و همهکس بی تفاوت شد :))))))))))
سجادمحمدی ؛66d39e69fa5cfc2a90e8180d_-6395182053256455721(1).mp3
زمان:
حجم:
2.6M
وقتی ضربه میزدی تو صفین علی گفت ،
- بابا الحق خودِ استعدادی ابلفضل : ))