عهد کردم که ازین پس ندهم دل به خیال ؛
که مرا جان به لب آمد ز خیالاتِ محال !
صبحها منتظرخندهی آن شاپرکم
تا بیاید ، برسد ، صبح مرا تازه کند...
یا ࢪب تو مرآ به نـَفْـس طـنٰــاز مده ،
با هࢪ چه به جز توست سـٰاز مده ؛
من در تو گࢪیـزان شدهام از کرده خویش . .
من آن ِتوام مرا به من بازنده !