با گلی که بوسههای آبدار از من گرفت
روزگاری داشتم که روزگار از من گرفت ؛
من که اینطوری نبودم ، ساقههایم برگ داشت
میهمانی لانه کرد و برگ و بار از من گرفت ؛
گفت : من زخمیست بالم ، تُ پناهم باش ! بعد ،
تا قراری یافت یاغی شد ، قرار از من گرفت ؛
من که میدانم زغال چای چوپان میشوم
او چرا نبض دل امیدوار از من گرفت ؛
با خدا میگویم آنچه بر سرم آورد عشق
جان نصف و نیمهای بود و ، دوبار از من گرفت ؛
هر دو تنهاییم از تنهایی خود دلخوشیم
بی کسی مسریست ، پس پروردگار از من گرفت ...
- حامد عسکری -
نعناطوری🌱
کم کن این فاصله را قصه بغل ميخواهد
یک لحظه تو را بغل کنم، میفهمی ؛
آغوش من از قافیه هم تنگتراست..
بَـعضی ها پِـی اِثبـاتَـن آقـاشـون حَـلال زادهس !
ما پِـی اِثبـاتِ عــلی خُـداسـت یـا بَـنده ؟