مدت هاست چیزی برایت ننوشته ام
زندگی مجال نمیدهد ...
با این وجود ، خودت بهتر میدانی
نفسی که میکشم تو هستی
خونی که در رگ هایم میدود،
و حرارتی که نمیگذارد یخ کنم...
امروز بیشتر از دیروز دوستت دارم
و فردا بیشتر از امروز🤍
شانس دوباره دادن به آدم ها
اینجوریه که چاقو رو از تو قلبت در میاری ، تمیز و تیزش میکنی
دوباره میدی دستشون .
از این به بعد، اینجا میشه جایی برای نوشتن دلتنگی هام،
جایی برای نوشتن گلایه ها،
جایی برای نوشتن شکر گذاری ها،
جایی برای نوشتن نبودن ها
و .....
خلاصه کنم، جای برای نوشتن ناگفتهها ای که روی قلبم سنگینی میکنن!
نوشتن در مورد هر چیزی که آرامش و حس کافی بودن رو بهم بده
میخوام بخش های خیلی کوچکی از عقاید، افکار، کارها، احساسات، شکستها، موفقیتها و بخش های خیلی کوچکتری از زندگیم رو با شما در میون بزارم؛))
خلاصه که من و ناگفته بعد از کلی اتفاقات جدید به تغییر اساسی نیاز داریم...
https://eitaa.com/Nagofte128
خوشحال میشم که همراهیم کنید🫠🤍
کـُد: 1318 / 1343 / 1344
- هوالـقـباضــ
سردی خاک، آخرین پردهی نمایشِ بودن آدم هاست.
«بین هیاهوی زندگی و سکوتِ مطلق»
خاکی که روزی زیر پای ما گرم بود، در انتها پذیرای تمامِ ناگفتههاست.
این سردی، نه از سرِ بیرحمی، که از جنسِ آرامشی قدیمیست.
گویی زمین، پس از کشوقوسهای طولانیِ زندگی، آغوشِ سرد و صبورش را باز میکند تا خستگیِ روح را در خود بپذیرد.
در بالین ِسردی خاک، نه ترسی و نه شتابی وجود دارد؛ تنها بازگشتی به اصالتِ بیجانِ هستی، جایی که نامها رنگ میبازند و تنها خاطره، گرمایِ باقیمانده از حیات را حفظ میکند.
سردیِ خاک، فقط یک دمایِ پایین نیست؛
یک “جای خالیِ بزرگ” است.
آنجا که دستهایِ ما دیگر به گرمایِ دستانِ او نمیرسد، آنجا که صدایِ خندهاش در سکوتِ سنگینِ خاک دفن شده است. سردیِ خاک، همان فاصله است؛ فاصلهای که هیچ بهاری نمیتواند آن را کوتاه کند...
آدم وقتی برای اولین بار با سردیِ خاک روبرو میشود، چیزی در درونش برای همیشه میمیرد. انگار تمامِ گرمایِ دنیا، تمامِ خاطراتِ شبهایِ روشن و روزهایِ خورشیدی، در یک لحظه در آن سیاهیِ سرد رنگ میبازد. ما از خاک آمدهایم، اما کاش میدانستیم چرا این بازگشت، اینقدر یخبندان است . .
کاش میدانستیم چرا خاک آنقدر حریصانه گرمای وجود عزیزانمان را میبلعد و در عوض، تنها سکوت سردی را به ما هدیه میدهد..
شاید تنها تسلّایِ ما این باشد که او حالا در آغوشِ زمینی است که دیگر دردی حس نمیکند، اما برایِ ما که رویِ این خاکِ داغ و پر از دلتنگی راه میرویم،
خاک، همیشه یادآورِ بزرگترینِ فقدانِ عمرمان خواهد بود؛ جایی که عشق، در حصارِ سنگ و خاک، آرام گرفته است و ما، در این سو، با دستهایی که هنوز به دنبالِ گرمایِ او میگردند، تنها ماندهایم
من دنبالت میگردم و منتظرم جایی ببینمت
جایی که لابلای خاطرات نباشی...
منتظرم که صدایت را بشنوم،
صدایی که تکرار گذشته نباشد...