✨🌱✨🌱✨🌱✨🌱
#من_میتࢪا_نیستمـ🌿
#شهیده_زینب_کمایی
#قسمتچهارم
نمیتوانستم آرام باشم. دلم برای شهلا و شهرام میسوخت؛ آنها هم نگران حال خواهرشان
بودند. بی هوا به آشپزخانه رفتم. انگار رفتن من به آشپزخانه عادت همیشگیام شده بود.
کابینت ها از تمیزی برق میزدند. بغض گلویم را گرفت.
زینب، روز قبل، تمام کابینت ها را اسکاچ و تاید کشیده بود. دستم را به کابینت ها کشیدم و بی
اختیار زیر گریه زدم؛گریه ای از ته وجودم.
دیروز به زینب گفتم:
"مامان، خیلی در تمیز کردن خانه کمکم کردی. دوست داری برای جبران زحمت هایت چه
چیزی برایت بخرم؟ تو دو سال است برای عید هیچ چیز نخریده ای، حالا یک چیز را که
دوست داری بگو تا برایت بخرم."
زینب گفت:
"مامان به من اجازه بده جمعه اول سال را به نماز جمعه بروم. دلم میخواهد سال را با نماز جمعه و جماعت شروع کنم."
به زینب گفتم:
"مادر، ای کاش مثل همهی دخترها کفشی، کیفی، لباسی، میخریدی و به خودت
میرسیدی. هروقت دلت خواست نماز جمعه برو، ولی دل من را هم خوش کن."
صدای گریه ام بلند شده بود. شهلا و شهرام به آشپزخانه آمدند و خودشان را توی بغلم
انداختند. با اینکه آن شب بخاطر سال تحویل، غذای مفصلی درست کرده بودم، قابلمه ها
دست نخورده روی اجاق گاز ماند. کسی شام نخورد. با آن نگرانی، آب هم از گلوی ما پایین نمیرفت؛ چه رسد به غذا.
باید کاری میکردم، نمیتوانستم دست روی دست بگذارم. اول به فکرم رسید که به
کلانتری بروم، اما همیشه توی مغزمان کرده بودند که یک خانواده آبرومند هیچ وقت پایش
به کلانتری باز نمیشود.
چهارتایی از خانه بیرون زدیم و در کوچه و
خیابان های شاهین شهر دنبال زینب میگشتیم. شهرام، کلاس چهارم دبستان بود.
جلوی ما میدوید و هر دختر چادری را میدید، میگفت حتما آن دختر، زینب است.
خیابان ها خلوت بود. شب اول سال نو بود و خانواده ها خوش و خرم کنار هم بودند. افراد
کمی در خیابان ها رفت و آمد میکردند.
توی تاریکی شب یک دفعه تصور کردم که
زینب از دور به طرف ما میآید؛ اما این فقط یک تصور بود. دخترم قبل از اذان مغرب لباس
های قدیمیاش را پوشید و روسری سرمهای رنگش را سر کرد و چادرش را تنگ به صورتش
گرفت و رفت.دوتا چشم سیاه قشنگش میان صورت لاغر و سفیدش، معصومیت عجیبی به
او میداد....
✨🌱✨🌱✨🌱✨🌱
۱۳ دی ۱۴۰۱