eitaa logo
|گـمـنـامے|🎙
421 دنبال‌کننده
481 عکس
494 ویدیو
7 فایل
۰﷽۰ میان دلتنگی‌ها، پناه ما نام «حسین» است. 🎙️ روایت‌های کربلا در کانال گمنام. جهت هماهنگی و درخواست: @Nameless_128 لینک گپ |گـمـنـامے³¹³| ↓↓↓ https://eitaa.com/joinchat/1685980824Cda2cb90749 همراه ما باشید...🌱
مشاهده در ایتا
دانلود
‌تصویری دلخراش از پیکر شهید ۲ ساله جنایت آمریکا در قشم سینا جعفری ۲ ساله‌ به همراه مادر و پدرش در بامداد ۸ مرداد ماه در حمله آمریکای جنایتکار به قشم آسمانی شدند.
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
جهت تلنگر :)
2.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
خب منم دلم براي چاي‌عراقی تنگ میشه :) ..
|گـمـنـامے|🎙
خب منم دلم براي چاي‌عراقی تنگ میشه :) ..
با اینکه کربلا نرفتم اما دلم تنگ شده برای چای های عراقی 🥲 اما اینو می‌دونم مزه این چای ها تو خود کربلا بهتره💔
و امان از ۴ روز دیگر و روز اربعین 🥺❤️‍🩹
کی ساعت ۸ صبح شد😂 نفهمیدم اصلا❤️‍🩹 اشکال نداره ادامه رمان رو ارسال میکنم 😉
پارت سیزدهم: خونِ نور و سایه داخل موکب، هوا سنگین‌تر و غلیظ‌تر از بیرون بود. بوی عودِ کهنه و خاکِ مرطوب، با بوی عرقِ زائران در هم آمیخته بود، اما یک تفاوت بزرگ وجود داشت: در اینجا، سکوتی سنگین حکمفرما بود که انگار حتی صداهای جاده هم نمی‌توانستند به درون آن نفوذ کنند. پیرزن، که نامش را «بی‌نام» می‌خواندند، با نگاهی نافذ به ما خیره شد. او نمی‌خواست فقط ما را پناه دهد؛ او انگار داشت ما را از درون می‌خواند. قبل از اینکه بتوانم حتی سوالی بپرسم، او با صدایی که حالا دیگر لرزش نداشت، بلکه مانند برخورد دو سنگ بود، گفت: «نورِ مریم... از خودش نیست، رضا. آن چیزی که در چشمان او می‌بینید، بازمانده‌ای از یک پیمانِ قدیمی است. تو از آن برای محافظت نیامده‌ای، تو برای "جبران" آمده‌ای.» کلمه‌ی «جبران» مثل پتکی بر سر من فرود آمد. جبرانِ چه؟ چه اشتباهی در گذشته رخ داده که حالا در این جاده‌یِ پر از خون و اشک، باید بهای آن را بپردازیم؟ مریم با وحشت به من نگاه کرد. او هم متوجه شد که این پیرزن چیزی فراتر از یک زائرِ بیدار است؛ او انگار نگهبانِ خاطراتی بود که ما خودمان هم از آن‌ها بی‌خبر بودیم. اما فرصت برای درک این راز، بسیار کوتاه بود. ناگهان، سکوتِ موکب با صدایِ دریدگیِ هوایی شکسته شد. انگار کسی با تیغِ بزرگی، پرده‌یِ واقعیت را پاره کرده باشد. آن مردِ ساکن، در آستانه‌یِ موکب ایستاد. او دیگر آن زائرِ بی‌حرکت نبود. سایه‌هایی که از پاهایش بیرون می‌خزیدند، حالا به شکلِ بازوهایی بلند و سیاه درآمده بودند که در هوا می‌رقصیدند. او لب باز نکرد، اما صدایی در سرم پیچید؛ صدایی که نه از گوش، بلکه مستقیماً از استخوان‌های جمجمه‌ام می‌آمد: «پناهگاه... یک کلاهکِ کاذب است. حقیقت در تاریکی است، نه در این حفره‌یِ دروغین.» در همان لحظه، حمله آغاز شد. سایه‌هایِ سیاه، مثلِ موج‌هایِ تیره، به درونِ موکب هجوم بردند. آن‌ها برخلافِ موجوداتِ قبلی، حالا هدفمند بودند. آن‌ها به سمتِ مریم هجوم می‌آوردند. یکی از آن‌ها، که شبیه به یک غولِ بی‌شکل و دودمانند بود، دستش را به سمتِ صورتِ مریم دراز کرد. «مریم، مراقب باش!» فریاد زدم و دستم را به سمتِ او دراز کردم. در آن لحظه‌یِ بحرانی، چیزی در درونِ من، چیزی که تا به حال حس نشده بود، منفجر شد. لرزشی در سینه‌ام، مانندِ یک رعدِ درونی، تمامِ وجودم را گرفت. من نمی‌دانستم چطور، اما وقتی دستم را به سمتِ مریم دراز کردم، نوری از میانِ انگشتانم ساطع شد—نوری که نه زرد بود و نه سفید، بلکه مثلِ رنگِ بلوطیِ سوخته، اما بسیار درخشان بود. این نور، با برخورد به سایه‌یِ مهاجم، او را مثلِ بخار در برابرِ آتش، از بین برد. اما این پیروزی، پیروزیِ بزرگی نبود. من حس کردم تمامِ توانِ بدنم را در یک ثانیه از دست داده‌ام و سرم به شدت گیج رفت. پیرزن، در حالی که با عصایِ چوبی‌اش به زمین می‌کوبید، فریاد زد: «بگیرینش! نباید اجازه بدید به "هسته" برسن!» ناگهان، سایرِ زائرانِ داخلِ موکب، که تا آن لحظه ساکت بودند، برخاستند. آن‌ها نه با سلاح، بلکه با نوعی از "اراده" حرکت می‌کردند. هر کدام از آن‌ها، از درونی که داشتند، نوری متفاوت ساطع می‌کردند. یکی با نورِ سبزِ مه‌آلود، یکی با نورِ آبیِ سرد، و یکی با نوری تیره و سنگین. آن‌ها دورِ ما و مریم حلقه زدند، مثلِ یک حصارِ انسانی از نور و اراده. اما من می‌دیدم که آن مردِ خاکستری، با هر بار عقب‌نشینیِ سایه‌ها، لبخندِ سردتری می‌زد. او داشت صبر می‌کرد. او می‌دانست که این نبرد، تنها در اینجا نیست. او می‌دانست که با هر بار استفاده‌یِ ما از این قدرت‌هایِ مرموز، "ردِ پایِ معنویِ" ما در این دنیا روشن‌تر می‌شود و جاده برایِ تمامِ آن موجوداتِ تاریک، مثلِ یک نقشه‌یِ روشن، باز می‌شود. مریم، در حالی که لرزشِ دستم را حس می‌کرد، با چشمانی که دوباره با آن نورِ آبیِ ملایم درخشید، به من گفت: «رضا... اون‌ها نمی‌خوان ما رو بکشن. اون‌ها می‌خوان ما رو "بخورن". می‌خوان تمامِ این بیداری رو از ما بگیرن و ما رو به همون زائرانِ بی‌چشم تبدیل کنن.» من به بیرون از موکب نگاه کردم. جمعیتِ جاده، هنوز در حرکت بود، اما حالا می‌دیدم که بسیاری از آن‌ها، با سرعتِ کمتری راه می‌روند. سایه‌ها، در میانِ پاهایِ میلیون‌ها زائر، مثلِ انگل‌هایی در جریانِ خون، در حالِ حرکت بودند. ما در میانه‌یِ یک جنگِ تمام‌عیار بودیم؛ جنگی که در آن، پیروزی، به معنایِ زنده ماندن نبود، بلکه به معنایِ حفظِ "خود" بود. [پایان پارت سیزدهم]
پارت چهاردهم: شکاف در حصارِ نور سکوتِ موکب، بعد از آن انفجارِ نوری، مثلِ یک زخمِ باز بود. من در حالی که نفس‌نفس می‌زدم و سعی می‌کردم لرزشِ دست‌هایم را کنترل کنم، به پیرزن نگاه کردم. او هنوز با عصایش روی زمین می‌کوبید، اما این بار ضربه‌ها نه برای نظم، بلکه برای حفظِ تمرکزِ خود بود. اما امنیتِ موکب، مثلِ یک قلعه‌یِ شیشه‌ای، در برابرِ حمله‌یِ دومِ سایه‌ها، در هم شکست. این بار، حمله از بیرون نبود. حمله از "درون" بود. یکی از زائرانی که در حصارِ نوری دورِ ما ایستاده بود — مردی با نوری سبز و مه‌آلود که تا چند لحظه پیش مثلِ یک سپرِ امن به نظر می‌رسید — ناگهان متوقف شد. نوری که از بدنش ساطع می‌شد، شروع کرد به تغییر کردن. رنگِ سبزِ آرام، به یک سبزِ جیغ و مسموم، شبیه به رنگِ گندابِ مردار، تبدیل شد. «نه... نه، دوباره نه!» پیرزن فریاد زد و عصایش را به سمت او نشانه رفت. اما دیر شده بود. مرد، که تا چند لحظه پیش یکی از متحدانِ ما بود، حالا سرش را به عقب خم کرد. صدای استخوان‌های گردنش که می‌شکست، در فضایِ کوچکِ موکب پیچید. چشمانش، همان چشمانی که لحظاتی پیش درخشندگیِ خاصی داشتند، ناگهان فرو رفتند و مانند دو حفره‌یِ سیاه و خالی، با دهانش یکی شدند. او دیگر یک "بیدارشده" نبود؛ او یک "خالی" شده بود. او با ناله‌ای که بیشتر شبیه به صدایِ کشیده شدنِ فلز روی سنگ بود، به سمتِ مریم هجوم برد. او نه با قدرتِ فیزیکی، بلکه با یک نوعِ "خلاء" حمله می‌کرد؛ انگار می‌خواست تمامِ حضورِ مریم را به درونِ خودش بمکند. «رضا، حواسِت رو از دست نده!» صدای پیرزن مثلِ شلاق در گوشم پیچید. «این‌ها فقط بدن‌ها نیستند، این‌ها حفره‌هایی هستند که برایِ بلعیدنِ حقیقت ساخته شدن!» من بدونِ فکر، دوباره به سمتِ او هجوم بردم. اما این بار، آن نورِ بلوطیِ گرم، با بی‌میلی از بدنم بیرون آمد. انگار بدنم در حالِ اعتراض به این فشارِ بیش از حد بود. وقتی نوری از دستم به سمتِ آن زائرِ تسخیرشده پرتاب شد، برخوردِ آن با بدنِ او، باعث شد برخوردِ نوری و تاریکی، جرقه‌هایی از واقعیتِ شکسته را در فضا ایجاد کند. در آن لحظه، من برایِ یک ثانیه، "دیگر دنیا" را دیدم. دیدم که موکب، در واقع یک دایره‌یِ بسیار کوچک و لرزان از نور است که در میانِ یک اقیانوسِ بی‌پایان از تاریکیِ مطلق شناور است. و آن مردِ خاکستری... او در دوردست، رویِ تپه‌ای از استخوان‌هایِ نامرئی، ایستاده بود و با آرامشی وحشتناک، تماشایِ سقوطِ ما را می‌کرد. «باید از اینجا بریم!» مریم فریاد زد و دستش را در دستِ من فشرد. چشمانِ آبی‌اش حالا با اضطرابی شدید می‌درخشید. «اینجا دیگه امن نیست، رضا. سایه‌ها دارن از درونِ حصار وارد می‌شن!» پیرزن، در حالی که سعی می‌کرد با عصایش مانعِ پیشرویِ سایه‌ها شود، به ما نگاه کرد. چهره‌یِ او، که تا چند لحظه پیش با وقار بود، حالا پر از خستگیِ مفرط بود. «گوش کنید!» او با صدایی که از شدتِ فشار، خش‌دار شده بود، گفت: «جاده... جاده دیگه راهِ رسیدن به کربلا نیست. جاده تبدیل شده به یک "هزارتویِ بازگشت". اگر می‌خواهید به مقصد برسید، نباید از مسیرِ زائران بروید. باید به دنبالِ "مسیرِ پنهان" بگردید؛ همان جایی که سایه‌ها نمی‌توانند از آن عبور کنند، چون آنجا جایی است که هیچ نوری وجود ندارد، فقط "حضور" است.» او به سمتِ پشتِ موکب، جایی که سایه‌هایِ متراکم و تاریکِ جنگلِ اطراف، به دیوارِ موکب می‌رسیدند، اشاره کرد. «از پشتِ موکب، به سمتِ رودخانه‌یِ خشکیده برویم. آنجا، جایی که آبِ زمانی جریان داشت، هنوز بقایایِ یک حقیقتِ قدیمی هست. اما مراقب باشید... در آنجا، شما فقط با سایه‌ها نمی‌جنگید؛ شما با "شک و تردیدِ خودتان" می‌جنگید.» ناگهان، سقفِ موکب (که از برگ‌هایِ خشک و چوب ساخته شده بود) با یک صدایِ خرد شدن، فرو ریخت. سایه‌هایِ بزرگ‌تر، حالا به شکلی فیزیکی و سنگین، وارد فضایِ موکب شده بودند. من و مریم، بدونِ اینکه فرصتِ دیگری برایِ تصمیم‌گیری داشته باشیم، از میانِ آشوبِ زائرانِ در حالِ مبارزه، به سمتِ پشتِ موکب دویدیم. جایی که تاریکی، بسیار عمیق‌تر و سردتر از هر جایِ دیگری بود. ما از حصارِ نور خارج شدیم و به درونِ آن شکافِ تاریک پریدیم. در همان لحظه که واردِ تاریکی شدیم، حس کردم تمامِ صداها، تمامِ لرزش‌ها و تمامِ گرمایِ جاده، ناگهان قطع شد. انگار به یک فضایِ خلأ وارد شده بودیم. تنها چیزی که حس می‌کردم، گرمایِ دستِ مریم بود که مثلِ تنها تکه‌یِ واقعیت در دنیایِ جدید، در دستم می‌تپید. [پایان پارت چهاردهم]
پارت پانزدهم: نگهبانِ خاطراتِ خاکستر تاریکیِ پس از خروج از موکب، از تاریکیِ قبلی متفاوت بود. این تاریکی، سنگین و چسبنده بود؛ مثلِ این بود که در میانِ یک مایعِ سیاه و غلیظ در حالِ شنا کردن باشیم. هیچ صدایی نمی‌آمد، نه حتی صدای قدم‌هایمان روی زمینِ سنگی. تنها چیزی که وجود داشت، تپشِ ضربانِ قلبِ مریم در دستم بود که مثلِ یک ساعتِ قدیمی، با هر ضربه، ذره‌ای از واقعیت را نگه می‌داشت. بعد از آنچه می‌دانستم ساعت‌ها می‌گذشت، ناگهان، زمینِ زیر پایمان تغییر کرد. دیگر سنگ نبود؛ بوی خاکِ مرطوب و گیاهانِ پوسیده می‌آمد. در برابرِ ما، بسترِ عظیم و خشکیده‌ی رودخانه‌ای باز شد که انگار از دلِ زمین شکافته بود. در میانه‌یِ این بسترِ خشک، نوری بسیار ضعیف و لرزان دیده می‌شد. با نزدیک‌تر شدن، فهمیدم که آن نور، یک آتش نیست؛ بلکه شعله‌یِ یک چراغِ روغنِ قدیمی است که در میانه‌یِ غبار و خاک ایستاده است. و آنجا، در کنارِ آن چراغ، او نشسته بود. او مردی بود که انگار از خودِ خاک و خاکستر ساخته شده بود. رداش چنان کهنه و پاره‌پاره بود که دیگر نمی‌شد تشخیص داد آیا پارچه است یا لایه‌ای از خاکسترِ سرد. او روی یک سنگِ بزرگ نشسته بود و با دقتِ بسیار، چیزی را در میانِ دست‌هایش جابه‌جا می‌کرد. وقتی نزدیک‌تر شدیم، فهمیدم او در حالِ جمع کردنِ تکه‌هایی از "آینه" است؛ آینه‌هایی شکسته که در میانِ خاک پراکنده بودند. «باز هم آمدید...» صدایش مثلِ صدایِ خش‌خشِ برگ‌هایِ پاییزی بود. «اما این بار، نه با جمعیت، که با تنهایی. تنهایی، سنگین‌ترین بارِ یک زائر است.» مریم، که از شدتِ ترس و خستگی لرز می‌کرد، با صدایی ضعیف پرسید: «شما... شما اینجا چه می‌کنید؟ از کجا آمده‌اید؟» مرد سرش را بالا آورد. چشمانش، برخلافِ زائرانِ بی‌چشم، سیاه نبودند؛ بلکه مثلِ دو تکه‌یِ زغالِ گداخته بودند که هنوز ذره‌ای از گرمایِ باستانی در آن‌ها باقی مانده بود. «من نگهبانِ بازگشت‌شدگان هستم. من کسانی را جمع می‌کنم که در جاده گم شده‌اند... کسانی که در میانه‌ی راه، "خود"شان را جا گذاشته‌اند.» او به من نگاه کرد. نگاهش مثلِ یک جراحی، لایه‌هایِ پنهانِ روحم را کنار زد. «تو، رضا... تو به دنبالِ جبران هستی. اما می‌دانی که جبران، همیشه با خسارت همراه است؟» در همان لحظه، با کلمه‌یِ او، دنیایِ اطرافمان شروع به لرزیدن کرد. بسترِ رودخانه شروع کرد به تبدیل شدن به صحنه‌هایی از گذشته‌یِ ما. من ناگهان خودم را در خانه‌یِ قدیمی‌مان دیدم. اما همه چیز تغییر کرده بود. مریم در آنجا نبود. من در حالِ انجام دادنِ کاری بودم که همیشه از آن پشیمان بودم (یک لحظه‌یِ تاریک از دورانِ کودکی که در ذهنمان لکه‌دار است). سایه‌ها به شکلِ صورتِ مریم، از گوشه‌ی‌هایِ اتاق بیرون می‌خزیدند و با صدایی که شبیه به صدایِ او بود، زمزمه می‌کردند: «چرا مرا نجات ندادی؟ چرا همیشه فقط به فکرِ خودت هستی؟ تو حتی در این سفر هم، فقط به دنبالِ رستگاریِ خودت می‌گردی، نه من!» «نه! این حقیقت نیست!» فریاد زدم، اما صدایم در میانه‌یِ آن خانه‌یِ خیالی گم شد. سپس نوبتِ مریم بود. او در میانه‌یِ رودخانه‌یِ خاکستری ایستاده بود و نسخه‌ی دیگری از خودش را می‌دید؛ مریمی که چشمانش کاملاً آبی و درخشان بود، اما با نگاهی سرد و بی‌رحم، از من رو برمی‌گرداند و می‌گفت: «تو ضعیفی، رضا. تو فقط یک سایه هستی که فکر می‌کند نور است. ما هیچ‌وقت به کربلا نخواهیم رسید، چون تو اصلاً وجود نداری.» حس کردم دارم در میانه‌یِ یک درگیریِ روحی، از هم می‌پاشم. واقعیت و توهم چنان در هم آمیخته بودند که دیگر نمی‌دانستم کدام دست، گرمایِ دستِ مریم است و کدام دست، دستِ سایه‌یِ خودِ من. «ببینید!» صدای پیرمردِ خاکستری از میانِ آن طوفانِ خیالات بلند شد. «این‌ها آزمون نیستند! این‌ها خودِ شما هستید! اگر نمی‌توانید با سایه‌هایِ درونِ خود روبرو شوید، چطور می‌خواهید با سایه‌هایِ جهان روبرو شوید؟» من چشمانم را بست و تمامِ تلاشم را کردم تا به تنها چیزِ واقعیِ موجود در آن لحظه فکر کنم. نه به گذشته، نه به ترس، بلکه به آن "نورِ بلوطیِ" درونی که در موکب حس کرده بودم. آن نور، ناشی از یک انتخاب بود، نه از یک خاطره. با تمامِ وجودم فریاد زدم: «من می‌دانم کی هستم! من رضا هستم، و مریم با من است!» با این فریاد، سکاله‌یِ توهم‌ها با صدایی شبیه به شکستنِ یخ، فرو ریخت. دوباره در بسترِ رودخانه بودیم. مریم در کنارم بود، نفس‌نفس می‌زد و چشمانش از اشک و نور می‌درخشید. پیرمردِ خاکستری، همچنان با همان آرامشِ ترسناک، تکه‌هایِ آینه را جمع می‌کرد.
او ایستاد و به ما نگاه کرد. «شما از نخستین مرحله گذشتید. شما با "خودِ دروغین" جنگیدید. اما بدانید که مسیرِ اصلی، در پیش است. رودخانه در پایانِ این بستر، به جایی می‌رسد که "زمان" متوقف می‌شود. آنجا، جایی است که سایه‌ها دیگر فقط حمله نمی‌کنند؛ آن‌ها سعی می‌کنند "شما را جایگزین کنند".» او به سمتِ تاریکیِ دوردستِ رودخانه اشاره کرد. «بدوید. پیش از آنکه آینه‌هایِ من تمام شوند، پیش از آنکه حقیقتِ شما، دوباره در میانِ خاکسترها گم شود.» ما شروع به دویدن کردیم. بسترِ رودخانه زیر پایمان مثلِ یک شاهرگِ لرزان بود. اما در حالی که می‌دویدیم، متوجه شدیم که چیزی تغییر کرده است. مریم، با هر قدمی که برمی‌داشت، ردپایی از نورِ آبیِ بسیار ملایم از خود به جا می‌گذاشت که در میانِ خاکسترها می‌درخشید؛ ردپایی که انگار تنها راهِ یافتنِ مسیر در آن تاریکیِ مطلق بود. [پایان پارت پانزدهم]