پارت بیستم: بازگشت به خاکِ نور
در آن لحظهای که چشمانم را در تاریکیِ مطلقِ آن آستانه بسته بودم، دیگر زمان وجود نداشت. نه گذشتهای که از آن میترسیدم و نه آیندهای که برایش نگران بودم. من در یک «هماکنونِ» بیپایان غرق شده بودم. انگار تمامِ هستی در یک نقطه جمع شده بود و من، تمامِ هستی بودم.
آن لحظه، دیگر هیچ نوری نبود، هیچ سایهای نبود، هیچ مردِ خاکستریای نبود. فقط یک «حس» بود؛ حسی که در زبانِ بشر نامی ندارد، اما در قلب هر انسانی، عمیقترین و قدیمیترین لرزه را ایجاد میکند. حسی از یک «عشقِ سوخته» که از میانِ رنجِ بیکران سرچشمه میگرفت.
و ناگهان، یک لرزشِ بسیار ملایم.
مثلِ وقتی که یک قطرهیِ آب در اقیانوسی ساکن میافتد.
آوازِ زنگولههای نقرهای، صدایِ قدمهایِ خسته، و بویِ خاکِ مرطوب و عرقِ زائران، مثلِ امواجِ آرامِ دریا به سمتِ من سرازیر شدند. من احساس کردم که دوباره در بدنم «جای گرفتهام». سنگینیِ دستهایم، گرمایِ تنم، و حتی دردِ خفیفِ پاهایم... همه چیز داشت به من باز میگشت.
چشمانم را باز کردم.
ما در میانِ جمعیتِ زائران، درست در آستانهیِ حرم ایستاده بودیم. گنبدِ طلایی، با آن شکوهِ باستانیاش، درست در برابرِ دیدگانم بود. اما این بار، من آن را با چشمانم نمیدیدم؛ من آن را با «وجودم» حس میکردم. گنبد، مثلِ یک قلبِ تپنده، در مرکزِ تمامِ این جهانِ لرزان میتپید.
مریم در کنارم بود. او سرش را روی شانهیِ من گذاشته بود و نفسهایش آرام و عمیق بود. او دیگر آن زنِ مضطرب و پریشان نبود. او مثلِ کوهی از آرامش بود که هر طوفانی را در خود فرو میبرد. نگاهش به گنبد، نگاهِ یک مسافرِ فراری نبود، بلکه نگاهِ یک «بازگشتکننده» بود؛ کسی که به خانه آمده است.
من به اطرافم نگاه کردم. زائران را میدیدم. آنها را میدیدم، اما نه آنگونه که پیش از این میدیدم. من دیگر پشتِ چهرههایشان، سایهها یا موجوداتِ عجیب را نمیدیدم. من در هر چشم، در هر چهره، در هر قطرهیِ اشکی که از گونهیِ زائرانی میسرید، همان «نور و سایه» را میدیدم. من میدیدم که هر انسانی، خودش یک سفرِ تمامنشدنی، یک نبردِ بیپایان و یک حقیقتِ پنهان است.
دیگر خبری از مردِ خاکستری نبود. اما وقتی به سایهیِ خودم روی زمین نگاه کردم، حس کردم که او هنوز در جایی از اعماقِ من حضور دارد؛ نه به عنوانِ یک بیگانه، بلکه به عنوانِ نگهبانِ این حقیقت که: «بدونِ عبور از تاریکی، هیچ نوری معنا ندارد.»
ما به سمتِ حرم حرکت کردیم. جمعیتِ عظیم، مثلِ جریانی از آب، ما را با خود میبرد. اما این بار، من دیگر در جریانِ جمعیت «گم» نمیشدم؛ من با جریانِ جمعیت «یکی» شده بودم.
وقتی به نزدیکیِ ضریح رسیدیم، سکوتی که در آنجا حاکم بود، با تمامِ آن صداهایِ پرهمهمه، از سکوتِ پارتهای گذشته عمیقتر بود. این سکوت، سکوتِ ناشی از «فهمیدن» بود. سکوتِ کسی که دیگر نیازی به پرسیدن ندارد.
مریم دستم را فشرد. گرمایِ دستش، همان تنها حقیقتِ من در تمامِ آن سفرِ ماورایی، حالا مثلِ یک مهرِ ابدی بر روحم نشسته بود.
من میدانستم که از اینجا به بعد، زندگیِ ما دیگر هرگز به عقب باز نخواهد گشت. ما از مرزی گذشتیم که دیگر راهِ بازگشت به سوی «بیخبری» وجود نداشت. ما میدانستیم که کربلا، نه یک جاده، نه یک شهر، و نه یک مقصد، بلکه همان «لحظهیِ دیدن» است که در هر نفس، در هر درد و در هر عشقی نهفته است.
ما واردِ حرم شدیم. و در آن لحظه، در میانِ آن همه جمعیت و آن همه ناله و دعا، من برای اولین بار، واقعاً «آزاد» شدم.
[پایان پارت بیستم]
#رمانمسیربیانتها
|گـمـنـامے|🎙
پارت بیستم: بازگشت به خاکِ نور در آن لحظهای که چشمانم را در تاریکیِ مطلقِ آن آستانه بسته بودم، دیگ
[پایان رمان مسیر بی انتها]
نظرتان در مورد رمان چی بود؟😇
🚀 تبلیغات رایگان بدون محدودیت! 🚀
سلام! به خانواده ما خوش آمدید 🌿
اینجا بهترین جا برای دیده شدنِ کار و کسب شماست.
✅ تبلیغات خود را بدون محدودیت و کاملاً رایگان منتشر کنید!
🔗 لینک ورود به گروههای ما:
🔹 گروه اول (ویژه):
( https://eitaa.com/joinchat/2940535876C1052f65d3f )
🔸 گروه دوم (فعال):
( https://eitaa.com/joinchat/964363889C52d9353932 )
📢 منتظر حضور گرم شما هستیم! 🩶✨
اگه قول بدید تا ناهار بشیم ۴۸۰ ناهارم کباب میدم ولی کباب خوش مززز هـ هـ هـ😂💔
حالا ساعت دهی هم میدم به اونایی که بیدار نیستن 😂
بیان براشون دارم با یک سوخاری خوش مزه😋🌷
|گـمـنـامے|🎙
حالا ساعت دهی هم میدم به اونایی که بیدار نیستن 😂 بیان براشون دارم با یک سوخاری خوش مزه😋🌷
منم بیدارم🤌😂
چقد شما مهربونید😍🥲