خاطره ای از شهیده از زبان خواهرش می گوید یکی از خاطره هایی که در زهنم هست این است که عیدنوروز پارسال که عید فطر هم بوده ضحا کلاس اول بود و چیزی به باز شدن مدرسه نمونده بود ضحاچون هیچ کدام از تکالیف خود را انجام نداده بود مامانش اسرار می کند که بشیند بخواند اما اول ضحا حوصله خوندن رو نداشته و ضحا اومد روبه روم نشست و درساش رو بهش نشون دادم واون روز آخرین باری بود که من بهش نشون دادم و اون روز هم خودم هم ضحا نیروی عجیبی داشتیم با خوشحالی تمام مشق ها شو نوشت سرشو شانه زدم و رفتیم خونه مادر بزرگم و آن شب کنار هم بودیم و فکر اینو نمی کردم که دیگر خواهرم را نبینم و دیگر نتوانم در نوشتن مشق هایش کمک کنم لحظه شماری می کردم برای اینکه پیک نوروزش را بگیرد و بهم بگوید مشق هایش را نشانش دهم
یک روز قبل از حادثه روز جعمه باز خانه ی مادر بزرگ دور هم جمع شده بودیم در هنگام خداحافظی خاله هام ضحا یک ناراحتی در صورتش نمایان شد انگار می دانست می خواهد از خانواده جدا بشود انگار حرف نگفته ای داشت و ما نمی فهمیدیم و بعد فهمیدیم روز جعمه هم صبح که بیدار می شود به مامان خود می گوید تا تولد بابا چقدر مونده در جواب مامان می گوید روز شنبه چرا چی شده ضحا می گوید بابا آمده تو خوابم و بهم گفته که ضحا بابایی من خیلی دلم برایت تنگ شده بیا پیشم مامان بهش می گوید روز شنبه بعد از مدرسه می ریم بهشت زهرا و قرار بود در روز شنبه در بهشت زهرا برایش تولد بگیرند اما روز شنبه چشم انتظار خواهرم ماندم او برنگشت
شهیده ضحا پسند
ـ❦͜͡♢͜͡ــ۪ #شـهـیـدانـهـ
400.3K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
دستتو روی صفحه نگه دار ،
هر جمله ای که اومد ،
حرف امام علی ( ع ) به توئه:)
1.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
#مخاطب_خاص
_اقا جان ما رم بطلب..
𝓖𝓸𝓶𝓷𝓪𝓶¹¹⁰
6.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
#مخاطب_خاص
_این انگشتر۵۵ ساله با منه :)
𝓖𝓸𝓶𝓷𝓪𝓶¹¹⁰