کو قطره اشکی که به پای تو بریزم که بمانی؟
بی اسلحه در جنگ نبودی که بدانی چه کشیدم
تو آن بت مغرور پیمبر شکنی ، داغ ندیدی
دل بسته به یک سنگ نبودی که بدانی چه کشیدم
گشتم همه جا را پی چشمان پر از شوق تو اما
فرسنگ به فرسنگ نبودی که بدانی چه کشیدم