#ستارهی_درخشان_آسمان_گمنامی
🌷شب «عملیات والفجر مقدماتی»، من به یکی از گردان های لشکر ۸ نجف اشرف مأمور شده بودم که الان اسمش خاطرم نیست. آن شب در ابتدای ستون قرار گرفتم و نیروها را از معبری که چند شب قبل کارش تمام شده بود، جلو بردم. یکی از بسیجیهای لشکر به نام «حمید زارع» که ۱۶ یا شاید ۱۷ سال بیشتر نداشت، در اختیار ما قرار گرفته بود تا در آوردن وسایل کمکمان کند. قیچی سیمبّری که برای بریدن سیم خاردار در نظر گرفته بودیم، دست حمید بود. در میانهی راه، یک خمپاره خورد وسط ستون که تعدادی از بچهها را زخمی کرد.
🌷در آن ظلمات شب که چشم چشم را نمیدید، از اوضاعِ حمید متوجه شدم که زخمی شده است. با اینحال به حرکت ادامه دادیم تا رسیدیم پشت سیم خاردار. به حمید گفتم: قیچی را بده. گفت: همانجا که خمپاره خورد، موج انفجار، قیچی را پرت کرد و در تاریکی نتوانستم پیدایش کنم. وقتی برای تلف کردن نداشتیم. سریع گفتم: به امدادگرها بگویید برانکاردها را بیاندازند روی سیم خاردارها تا بچهها رد شوند. معلوم شد امدادگرها، قبلاً زخمیها را با برانکارد بردهاند عقب و خلاصه اینکه چیزی برای خلاص شدن از سد سیم خاردار نداریم. حمید زارع که معلوم بود درد هم دارد، آمد و گفت: من میخوابم روی سیم خاردار.
🌷دلم لرزید. این کار زجر و عذاب وحشتناکی داشت و معلوم هم نبود بعد از گذشتن چند گروهان از روی آدم، عمرت به دنیا بماند. از طرفی، خمپارههای تک و توکی که دور و برمان زمین میخورد، نشان میداد، معبر حساس شده است. چانه نزدم و گفتم: یا علی. حمید خوابید روی سیم خاردارها. نیروها یکی یکی دورخیز میکردند و از روی کمر حمید، جست میزدند آن طرف سیم خاردار. هر ضربهی پایی که به پشت حمید میخورد، به جای ناله، یک ذکری میگفت که الان یادم نیست چه بود. گمانم نام یکی از ائمه (صلوات الله علیهم) بود.
🌷....تک شروع شد و بعثیها چتری از آتش روی معبر انداختند. حمید به آخر کار نرسید و همانطور که روی سیم خاردار دراز کشیده بود، ترکش خورد و شهید شد و جنازهاش هم عقب نیامد. از «حمید زارع»، هیچ اثر و نشانی نیافتیم. او ستارهی درخشانِ آسمانِ گمنامی است. روحمان با یادش شاد.
🌹خاطره ای به یاد شهید معزز جاویدالاثر حمید زارع
راوی: م.ش، یکی پاسداران یگان تخریبِ سپاه ۱۱ قدر
منبع: پایگاه خبری _ تحلیلی مشرق نیوز
#شهدا_را_ياد_كنيم_با_ذكر_صلوات
https://eitaa.com/Navid_safare ✨