eitaa logo
نوید دلها 🫀🪖
3هزار دنبال‌کننده
4.5هزار عکس
1.5هزار ویدیو
62 فایل
واسه‌ی تبادل: 🆔| @motahareh_sh کانال اصلی و فرهنگی #شهیدنویدصفری اگه حاجت گرفتین یا سؤالی داشتین بپرسید💌👇🏻 🆔| @Massoumeh_sh84 🆔| @maede_sadatt 🆔| @motahareh_sh حالا‌که‌دعوتت‌کرده‌بمون!🦋
مشاهده در ایتا
دانلود
🍃 📖🍃 🔖| رمـــــان قسمٺ با دست دیگرش دستم روی روبنده قرار داد و نجوا کرد _اینو روش محکم نگه دار! و باز به راه افتاد.. و این جنازه را دوباره دنبال خودش میکشید.. تا به در فلزی قهوه ای رنگی رسیدیم... او در زد.. و قلب من در قفسه سینه میلرزید.. که مرد مُسنی در خانه را باز کرد... با چشمان ریزش به صورت خیس و خونی ام ماند.. و سعد میخواست پای فرارم را پنهان کند که با لحنی توضیح داد _تو کوچه خورد زمین سرش شکست! صورت بزرگ مرد زیر حجم انبوهی از ریش و سبیل خاکستری در هم رفت.. و به گریه هایم کرده بود که با تندی حساب کشید _چرا گریه میکنی؟.. ترسیدی؟ خوابیده در صدا و صورت این زندان بان جدید جانم را به لبم رسانده بود... و حتی نگاهم از ترس میتپید.. که 🔥سعد🔥 مرا به سمت خانه هل داد و دوباره بهانه چید _نه🔥 ابوجعده!🔥 چون من میخوام برم، نگرانه! بدنم به قدری میلرزید.. که از زیر چادر هم پیدا بود و 🔥دروغ سعد🔥 باورش شده بود که با لحنی بی روح ارشادم کرد _شوهرت داره عازم میشه، تو باید افتخار کنی! سپس از مقابل در کنار رفت تا داخل شوم.. و این خانه برایم میداد.. که به سمت سعد چرخیدم و با لب هایی که از ترس میلرزید، کردم _توروخدا منو با خودت ببر، من دارم سکته میکنم! دستم سُست شده و دیگر نمیتوانستم روی زخمم را بگیرم.. که روبنده را رها کردم و دوباره خون از گوشه صورتم جاری شد... نفس هایش به تپش افتاده.. و در سکوتی ساده نگاهم میکرد، دلش به رحم آمده که هر دو دستش را... ادامه دارد.... نام نویسنده؛ خانم فاطمه ولی نژاد
🍃 📖🍃 🔖| رمـــــان قسمٺ هر دو دستش را گرفتم و در گلویم ضجه زدم... _بذار برم،.. من از این خونه میترسم... و هنوز نفسم به آخر نرسیده،.. صدای نکره ابوجعده از پشت سرم بلند شد _اینطوری گریه میکنی، اگه پای شوهرت برای بلنگه، گناهش پای تو نوشته میشه! نمیدانست سعد به ترکیه میرود.. و دل سعد هم شده بود.. که به چشمانم خیره ماند و نجوا کرد _بذارم بری که منو تحویل نیروهای امنیتی بدی؟ شیشه چشمانم از گریه پر شده و به سختی صورتش را میدیدم، باانگشتان سردم به دستش چنگ زدم.. ... و با هق هق گریه قسم خوردم _بخدا به هیچکس هیچی نمیگم، فقط بذار برم! اصلا هر جا تو بگی باهات میام، فقط منو از اینجا ببر! روی نگاهش را پرده ای از اشک پوشانده و شاید دلش ذرهای نرم شده بود که دستی چادرم را از پشت سر کشید و من از ترس جیغ زدم... به سرعت به سمت در چرخیدم.. و دیدم زن جوانی در پاشنه درِ خانه، چادرم را گرفته و با اخم توبیخم کرد _از خدا و رسولش خجالت نمیکشی انقدر بیتابی میکنی؟ سعد دستانش را از دستانم بیرون کشید تا مرا تحویل دهد.. و به جای اون زن دستم را گرفت.. و با یک تکان به داخل خانه کشید. راهرویی تاریک و بلند که در انتهایش چراغی روشن بود و هوای گرفته خانه در همان اولین قدم نفسم را خفه کرد... وحشت زده صورتم را به سمت در چرخاندم، سعد با غصه نگاهم میکرد.. و دیگر فرصتی برای التماس نبود.. که مقابل چشمانم ابوجعده در را به هم کوبید... باورم نمیشد.. سعد رهایم کرده و تنها در این خانه گرفتار شدم که... ادامه دارد.... نام نویسنده؛ خانم فاطمه ولی نژاد
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
💌 پدر شهید: پــولــش را نـگــه نــمی‌ داشــــت و یــا خـــرج کارهای خیر می‌کرد یا می‌رفت زیارت☺️ اهــل گـفـتن نــبود و ما هـــم خبر خــیلی از کارهای خیرش را بعد شهادتش فهمیدیم! می‌ رفــت وسایل قسـطی بر می‌ داشــت و می‌داد به خـانـواده‌ هــای نــیازمنــد، هــرماه قســط این وســایل را از روی حقوقــش کـم می‌کردند.💵 بچـه‌ هــای بی‌ بضاعـت را جــمع مـی‌کـرد و مـی‌بــرد پابـوس آقـا امام‌ رضا (ع)✨🕌 خــودش آنــجـا برایشــان آشــپزی مــی‌ کـرد، بــچـّـه‌ هـــا را مـی‌ بــرد حــــرم، بــرایــشـــان حــرف مــی‌زد، نصیحتــشان مــی‌کـــرد👌 اهـل گیردادن و تـذکرهای مستقیم نبـود. با بچه‌ هـای کـم‌ سـن‌ و سـال‌ تر از خـودش دوست می‌شد. از روی رفاقت نصیحتشان می‌کـرد😉 🌱
📌ان شاالله به امید خدا از فردا چله زیارت عاشورا شهید نوید گذاشته میشه🌱
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
🌱چـــله زیارت عاشورا🌱 به نیابت از شهید نوید صفری هدیه به امام حسین(ع) روز:اول https://eitaa.com/Navid_safare
~♡~ مادر شهید: چند بار وقـــتی تــصاویر جنایت‌های داعش را در تلویزیون پـخش می‌کردند، نوید رو به من می‌کرد و می‌گفت من هم دوست دارم بروم ســــوریه. مامان راضی باش. مـــن مـــی‌گفتم چطور دلم رضایت بدهد به رفتنت 💔 ؟ می‌گفت اگر ما نرویم پای اجنبی به کشور ما مـــــی‌رسد. به نامــوس ما رحــــم نمی‌کند.🥷 دوباره حــــرف اعـزام به سوریه را مطرح کرد و دوباره دنــبال رضــــایت گرفتن از من بود.🙏 من گفتم اگر رضایت نـــدهم چه ؟ گفتم نوید جان، ما از سهم خـــــودمان شهید دادیم، هم عمویت شهید است، هم دایی‌ات، خانواده ما دیـــگر طاقت از دست دادن یک جوان دیگر را ندارد.🥺😢 نــوید خــــندید و گـــــفت نـــــه مامان. این ســـهم مادرانتان است. آنها سهم خودشان را داده‌اند. گفتم خــب من هم خــــواهر شهیدم دیگر 🤗 گفـــت نه تو باید ســــــهم خــــودت را بدهی😉 بالاخره آن‌ قدر اصـــــــرار کرد که مــــــن رضــــایت دادم✋🌸 ❤️
🌱 | 🔺️دولت سیزدهم از اردیبهشت‌ سال ۱۴۰۱ ، پرداخت یارانه‌های ۳۰۰ و ۴۰۰ هزار تومانی را آغاز کرد که در مقایسه با آخرین پرداختی‌های یارانه نقدی و معیشتی در ابتدای دولت او ، حدود چهار برابر افزایش داشت. ( 📸 عـکـس بـاز شـود ) انتخابات مثل نردبونه🗳🪜 فرد منتخب میتونه کشور رو به اوج برسونه یا🙄... ♻️
🌱چـــله زیارت عاشورا🌱 به نیابت از شهید نوید صفری هدیه به امام حسین(ع) روز:دوم https://eitaa.com/Navid_safare
°•🦋•° مادر شهید: زمانی که نوید در سوریه بود، ماشین او پشت پنجره ما بود. یک روز شنیدم کــه به پنجره ما ضربه می‌زنند. بیدار شدم و نگاه کردم که چه کسی است. گفتند: ماشین پسر شما را دارند می‌برند😟 دزد آمده است. ما بـــــیرون آمدیم و متوجه شدیم که فرد ماشین را تا میانه کوچه برده است، اما نتوانسته است ببرد. ما مــــاشین را سر جایش بازگرداندیم 🚗 پـــــسرم هر روز ســـاعت ۱۰ صبح به من زنگ می‌زد. آن روز زمانی که زنگ زد، به او گفتم: نوید جان، امروز ماشینت را دزدیدند😢 نوید خندید و گفت: مــاشین متعلق به من نبود بلکه برای خدا بود. مــــن دیدم خیلی راحت و خونـــسرد بود. گفتم: ماشین تو را نبردند. مهدی داشت ســـــــرکار می‌رفت که متوجه شد و آمد و به ما خبر داد.نوید گفت: مهدی را هم خدا فرستاد 😁 پسرم فرد خونسرد و بی‌خیالی بود. برای مال دنیا ارزش قائل نبود. می‌گفت: ما در این دنیا میهمانیم و زندگی ما در آن دنیا است💯🖐 🕊
🌱 | 🔺️ بخـشـی از خـدمـات زیرساختی شهید جمهور ( 📸 عـکـس بـاز شـود ) انتخابات مثل نردبونه🗳🪜 فرد منتخب میتونه کشور رو به اوج برسونه یا🙄... ♻️
🌱چـــله زیارت عاشورا🌱 به نیابت از شهید نوید صفری هدیه به امام حسین(ع) روز:سوم https://eitaa.com/Navid_safare
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
تنها آنهایی تا آخر خط با ما هستند که طعم فقر را چشیده باشند... ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
🌱 | 🔺️ بخـشـی از خـدمـاتِ زیرساختی شهید جمهور ( 📸 عـکـس بـاز شـود ) انتخابات مثل نردبونه🗳🪜 فرد منتخب میتونه کشور رو به اوج برسونه یا🙄... 📌 ۲۹ روز مانده تا انتخابات ♻️
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
یه سوپرایز فوق العاده براتون دارم 😍
عزیز رو که همه میشناسین
یکسری دقیق ترو بیشتر یکسری هم محدودتر و کمتر ولی وجه اشتراک همه علاقه و احترام به این شهید بزرگواره و قبول داشتن اینکه آدم بزرگی بودن ....
🍃 📖🍃 🔖| رمـــــان قسمٺ که تنم یخ زد... در حصار دستان زن پر و بال میزدم تا خودم را دوباره به در برسانم.. و او با قدرت مرا به داخل خانه میکشید و سرسختانه نصیحتم میکرد _اینهمه زن شوهراشون رو فرستادن جهاد! باید محکم باشی تا خدا خودش رو رقم بزنه! و من بی پروا ضجه میزدم.. تا کند که نهیب ابوجعده قلبم را پاره کرد _خفه شو!.. کی به تو اجازه داده جلو نامحرم صداتو بلند کنی؟ با شانه های پهنش روبرویم ایستاده.. و از دستان درشتش که به هم فشار میداد حس کردم میخواهد کتکم بزند. که نفسم در سینه بند آمد..و صدایم در گلو خفه شد. زن دوباره دستم را کشید.. و با غیظی که گلویش را پُر کرده بود، تحقیرم کرد _تو که طاقت دوری شوهرت رو نداری، چطوری میخوای جهاد کنی؟ میان اتاق رسیده بودیم.. و دستم هنوز در دستش میلرزید که به سمتم چرخید و تکلیفم را مشخص کرد _تو نیومدی اینجا که گریه کنی و ما نازت رو بکشیم! تا رسیدن ارتش آزاد به داریا، ما باید رو تو این شهر خشک کنیم! اصلاً نمیدید... صورتم غرق اشک و خون شده و از چشمان خیس و سکوت مظلومانه ام عصبی شده بود که رو به ابوجعده اعتراض کرد _این لالهِ؟ ابوجعده سر تا پای لرزانم را تماشا کرد.. و از چشمانش میبارید که نگاهش روی صورتم چسبید و به زن جواب داد _افغانیه! بلد نیس خیلی عربی صحبت کنه! و انگار زیبایی و تنهایی ام قلقلکش میداد.. که به زخم پیشانی ام اشاره کرد و بی مقدمه پرسید _شوهرت همیشه کتکت میزنه؟ دندان هایم از ترس به هم میخورد.. و خیال کرد ادامه دارد.... نام نویسنده؛ خانم فاطمه ولی نژاد