eitaa logo
ندای قـرآن و دعا📕
13هزار دنبال‌کننده
32.7هزار عکس
7.2هزار ویدیو
484 فایل
#روزے_یک_صفحه_با_قرآن همراه با ادعیه و دعاهای روزانه و مخصوص و حاجت روایی و #رمان های مذهبی و شهدایی #کپی_مطالب_آزاد_با_ذکر_صلوات مدیریت کانال و تبادل 👇👇 @Malake_at eitaa.com/zohoreshgh eitaa.com/NedayQran دعا و سرکتاب نمیکنم
مشاهده در ایتا
دانلود
4_6001048002414772713.mp3
3.25M
🎤 مولای مهربان وتوای عشق من سلام عجل ولیک الفرج آقای من سلام درندبه های جمعه توراجستجوکنم زیباترین بهانه دنیای من سلام تعجیل درظهور مولا 14مرتبه متن و ترجمه دعای ندبه 👇 https://eitaa.com/Monajatodoa/142 @zohoreshgh @NedayQran 📕نــداے قــرآن و دعــا📕
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
🌷زیارت (عج) در روز جمعه 🎤با نوای استاد متن و ترجمه زيارت امام زمان عج 👇 https://eitaa.com/Monajatodoa/152 📡حداقل برای☝️نفر ارسال کنید. @zohoreshgh @NedayQran 📕نــداے قــرآن و دعــا📕
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
باز هـم روز مـن و عرضِ ادب محضرِ یار با سـَلامـے برڪٺ یافتہ روز و شب ما ❤️ ⛅️ 💚< >💚 😍✋ @zohoreshgh @NedayQran 📕نــداے قــرآن و دعــا📕
😍✋ مولاے مهربان و تو اے عشق من سلام عجل ولیڪ الفرج آقاے من سلام در ندبہ‌هاے جمعہ تو را جستجو ڪنم زیباترین بهانہ دنیاے من سلام عج 🌹 🌹 ✨اللَّهُمَّ‌اجْعَلْنٰا مِنْ‌أَنْصَارِهِ وَ أَعْوَانِهِ🤲 تعجیل در ظهور و سلامتی مولاعج پنج 💚اَلَّلهُمـّ؏جِّل‌لِوَلیِڪَ‌الفَرَج💚 "بحق فاطمه(س) " @zohoreshgh @NedayQran 📕نــداے قــرآن و دعــا📕
عشق یعنی رهبری ازجنس نور شافع دلهاست در بزم حضـــور عشـق یعنی کوری چشــم عدو بوســه بـر دستــان مــولا آرزو @zohoreshgh @NedayQran 📕نــداے قــرآن و دعــا📕
.❤️✨. . . 😌 چادرم...😇 سیاہ‌ترین‌رنگ‌‌جهان... هم‌ڪہ‌باشد... باطنش‌رنگــی‌ست! پر‌از‌نقش‌حیاست...❤️ اگر‌تو‌فقط‌سیاهے‌اش‌رامیبینے... ایراد‌از‌چادر‌من‌نیست... عمیق‌ تر بنگر... . @zohoreshgh @NedayQran 📕نــداے قــرآن و دعــا📕
💙🍃 🍃🍁 ✍در بحار از حضرت‌امیرالمؤمنین(ع) منقول است ڪه حضرت‌رسول(ع) فرمودند: هر ڪه بخواهد دریابد فضیلت روز جمعه را پس بجا بیاورد. 💫پیش از ظهر چهاررڪعت نماز که قرائت ڪند 💫 در هر رڪعت یڪ مرتبه سوره(حمد) و پانزده مرتبه سوره (قُلْ هُوَ اللّهُ أحَدُ) 💫 پس چون از نماز فارغ شود استغفار نماید.هفتاد مرتبه (أسْتَغْغِرُ اللّهَ رَبَّی وَ أتُوبُ إلَیهِ) و بعد پنجاه‌مرتبه (لاحَوْلَ وَ لا قُوهِ إلاّ بِاللّهُ) و پنجاه مرتبه بگوید (لا إلهَ إلاّ اللّهُ وَحْدَهُ لاشَریکَ لَهُ) و پنجاه مرتبه بگوید (صَلّی اللّهُ عَلی النِّبیِّ الاُمِّیِّ و‌آلِهِ) 💯✍پس چون این عمل را بجا آورد از جاے خود برنمی‌خیزد تا خداوند او را از آتش دوزخ آزاد فرماید و نمازش را می‌آمرزد و می‌نویسد حق‌تعالی از براے او به هر حرفی ڪه بیرون آمده از دهان او (یعنی در این نماز شریف و اعمال) ثواب یڪ حج و یڪ عمره و بنا می‌ڪند از براے او به عدد هر حرفی یڪ شهرے در بهشت و عطا می‌فرماید به او ثواب هر ڪسی را ڪه نماز ڪرده باشد در مسجدهاے جامع شهرها با پیغمبران وبرآورده شدن تمام حاجات شرعیہ ✍🏻هرگاه ڪسے بعد از نمازِ روز جمعه آیه ۲۶ سوره اعراف را بنویسد و در منزل یا مغازه خود آویزان کند ، روزیش زیاد گردد✨ 📚 اسرار المقاصد ۱۰۱ @zohoreshgh @NedayQran 📕نــداے قــرآن و دعــا📕
روزهای آخر اَللّهُمَّ اِنْ لَمْ تَکُنْ غَفَرْتَ لَنا فیما مَضى مِنْ شَعْبانَ، فَاغْفِرْ لَنا فیما بَقِىَ مِنْهُ. • خدایا اگر در آن قسمت از ماه شعبان که گذشته، ما را نیامرزیده‌ای، در روزهای باقی‌مانده این ماه، بیامرزمان. @zohoreshgh @NedayQran 📕نــداے قــرآن و دعــا📕
🌼🌿🌼🌿🌼 🌿🌼🌿 🌼🌿🌼 🌿 🌼 @zohoreshgh ❣﷽❣ به نقل از پيامبر اكرم-صلّى اللّه عليه و آله و سلّم-آمده است: هركس در شب سی ام شعبان نماز-در هر ركعت ☘️«فاتحۀ الکتاب» یک بار ☘️و سوره اعلی ده بار ☘️و بعد از پایان نماز، صد بار بر پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله، صلوات بفرستد، ❤️ خداوند هزار شهر در بهشت به او عطا می کند. 📚 وسائل الشیعه؛ بابهای باقیمانده نمازهای مستحبی؛ باب مستحب بودن نماز در هر شب از ماه شعبان و کیفیت آنها اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم و العن اعدائهم اجمعین 🌹 🌤اللّهُمَّ عَجِّل لِوَلیِّکَ الفَرَج🌤 @zohoreshgh @NedayQran 📕نــداے قــرآن و دعــا📕 🌼 🌿 🌼🌿🌼 🌿🌼🌿 🌼🌿🌼🌿🌼
ندای قـرآن و دعا📕
🌿🌟🌿🌟🌿🌟🇮🇷🌿🌟🌿🌟🌟🌿رمان فانتزی، عاشقانه شهدایی 🌿 #عشق_پاک 🌟قسمت ۱۷۳ و ۱۷۴ ♡سوریه ساعت ۱۴:۳۰ دقیقه ظهر♡
🌿🌟🌿🌟🌿🌟🇮🇷🌿🌟🌿🌟🌟🌿رمان فانتزی، عاشقانه شهدایی 🌿 🌟قسمت ۱۷۵ و ۱۷۶ باورش برام سخته که بعد دو سال مرد زندگیم از پیش بره با اشک و بغضی که راه گلومو بسته بود قاب عکسمون ورداشتمو با محسنم حرف زدم... "تو قول دادی... قول دادی زود برمیگردی... چرا قولت شکوندی محسنم... چرااا....." دیگه داشتم دیونه میشدم بغض راه گلومو بسته بود داشتم خفه میشدم که جیغ زدم صدام تا پایینم رفت... خاله با وحشت آمد بالا: _چیشده حسنا جانم.. چیشده دخترکم.. چرا اینجوری گریه میکنی؟! _خالههههه... محسنم رفت... رفت و منو تنها گذاشت... خاله پسرت شهید شد و رفت... رفت منو تو رو تنها گذاشت گوشیم دوباره زنگ خورد بلند شدم گوشیمو وصل کردم حالم خوب نبود... نبودن محسن دیونه ام میکرد _گوشی بده من حسنا جان شما حالت خوب نیست ... سلام پسرم خوبی... عروسم راست میگه پسرم شهید شده.. +حاج خانوم فردا ساعت ۱۰ ونیم صبح میارنش که دفنش کنن.. _ممنون پسرم خدا نگهدار.. با خبر شهادت پسرم محسن قلبم هزار تیکه شد.. _پاشو حسنا جان، پاشو دخترم، پاشو حاضر شو، زینبم آماده کن بریم، پسرم داره میاد، جیگر گوشم داره میاد.... با اشک حاضر شدم.. وارد اتاق زینبم شدم به چشمای بچم نگا کردم چشماش شبیه چشمای محسنم بود.. چادرمو سر کردم و زینب و بغلش کردم رفتم پایین سوار شدیم به سمت گلزار شهدا رفتیم.. ♡تهران.. گلزار شهدا ساعت ۹ونیم♡ پیاده که شدم زینب و دادم بغل مامان.. محسنم آوردن پاهام همراهیم نمیکردن تا پیش محسنم برم با اشک یواش یواش به سمتش رفتم و به تابوتش رسیدم.. "-سلام محسنم.. سلام مرد زندگیم.. محسنم یادته برام توی هوای سرد بستنی خریدی.. یادته اولین بار باهم آمدیم همینجا.. باهم تا ابد عهد و پیمان بستیم..." زینبو از بغل مامان گرفتم "-یادته موقع رفتن گفتی اگه دختر شد میزاریم زینب.. اگه پسر شد اسمشو میزاریم محمد حسین.." زینبو دادم به مامان. چشمام جایی رو نمیدید. و با دستام تابوتش لمس میکردم حالم خوب نبود.. مداح شروع کرد به خوندن.! 🎙شهیدِ بی سر اومد... وای! لاله ی پرپر اومد... وای! تنش شبیه... جسمِ علیِ اکبر اومد... عجب محرمی شد، امسال... شهیدِ بی سرم، برگشته... بیایید بریم، به استقبالش... مدافعِ حرم برگشته... عجب محرمی شد، امسال!... شهیدِ بی سرم، برگشته... بیایید بریم، به استقبالش... مدافعِ حرم برگشته... وای! شهیدِ بی سر اومد... وای! لاله ی پرپر اومد... وای! شهیدِ بی سر اومد... وای! لاله ی پرپر اومد... باخوندن مداحی جیگرم پاره پاره شد... حالم دست خودم نبود بغض به گلوم فشار می‌آورد و حالمو بدتر میکرد.. 👈 .... رمان فانتزی، عاشقانه شهدایی ✍ نویسنده ؛ منتظر۳۱۳ 🌟اللّهُمَّ صَلِّ عَلی مُحَمَّدوَآلِ مُحَمَّد وَعَجِّل فَرَجَهُم🌟 ╔═.💖.🍂.💖.═══════╗ 👇 @zohoreshgh @NedayQran 📕نــداے قــرآن و دعــا📕 ╚═══════،💖.🍂.💖،═╝
ندای قـرآن و دعا📕
🌿🌟🌿🌟🌿🌟🇮🇷🌿🌟🌿🌟🌟🌿رمان فانتزی، عاشقانه شهدایی 🌿 #عشق_پاک 🌟قسمت ۱۷۵ و ۱۷۶ باورش برام سخته که بعد دو سال
🌿🌟🌿🌟🌿🌟🇮🇷🌿🌟🌿🌟🌟🌿رمان فانتزی، عاشقانه شهدایی 🌿 🌟قسمت ۱۷۷ و ۱۷۸ و ۱۷۹ مراسم که تموم شد با خودم گفتم... چجوری این چند سالو تنها باشم؟! چجوری برا کسی که دیگه نیست غذای مورد علاقشو درست کنم؟! چجوری شبا بدون محسنم سر کنم؟! چجوری زینب رو دست تنهایی بزرگش کنم و ببرم مدرسه؟ وقتی بزرگ بشه من چی بهش بگم؟! چجوری برا کسی که نیست تولد بگیرم؟! "-محسنم پاشو پاشو حرف بزن. پاشو عزیزم پاشو جواب دلمو بده.. دلی که بعد دو سال بدون تو شکسته میشه..پاشو.. عزیزکم پاشو.. ♡♡ ۷ سال بعد ..... ♡♡ صبح ساعتای ۶ونیم نمازمو خوندم زینب قرار بود از طرف مدرسه برن گلزار دلم برا زینبم میسوزه نمیدونست باباش شهید شده ساعت ۷ راهی مدرسه اش کردم مدرسه زینب یه کوچه از خونه ما بالاتر بود.. _خدافظ مامان زود برمیگردم خیالت راحت مراقب خودت باشیا مامان آخر نگفتی بابا کجاست و کی برمیگرده موقع خدافظی با زینب منو یاد آخرین خداحافظی با مرد زندگیم بود.. از فکر درامدم به داخل خونه رفتم از وقتی که زینب رفته نمیدونم چراا دلشوره زینبمو گرفتم.. چادرمو درآوردم قرار بود بعد اینکه زینب از اردو برگشت بهش بگم پدرش شهید شده.. نزدیک غروب تلفنم زنگ خورد: _بله بفرمایین؟ +سلام خانم رضایی؟ من معلم زینب جان هستم از بیمارستان زنگ میزنم.. سر مزار همسرتون بودیم که یکی از بچه ها به زینب جان گفت پدرش شهید شده زینب حالش بد شد ماهم بردیمش بیمارستان نزدیک گلزار... خودتونو برسونید حال زینب خوب نیست بردنش ای سیو... _کدوم بیمارستان؟!!؟ +بیمارستان حضرت مهدی(عجل‌الله) چادرمو سر کردمو سریع یه تاکسی به سمت بیمارستان گرفتم سوار تاکسی شدم.. _سلام آقا برین به‌ سمت بیمارستان حضرت مهدی(عجل‌الله) با استرس به سمت بخش پذیرش رفتم.. _سلام خانوم، یه دختری رو آوردن اینجا؟ اسمش زینب رضایی +طبقه دوم دست راست _ممنون خانم.. "خدایا خودت بچمو نگه دار.." معلم زینب دیدم به سمتش رفتم _سلام خانم دارابی حال بچم چطوره؟ دکترا چی گفتن؟ کی بهوش میاد؟ +آروم باشید خانم رضایی. با دکترش حرف زدم فقط... سکته خفیف بود! _خانم دارابی من به شما گفتم زینبو نبرین سمت قبر باباش اون خبر نداره که باباش شهید شده... داشتم با خانم دارابی حرف میزدم که صدای دستگاه از اتاق بلند شد... _خانم دکتر، خانم دکتر بچم، بچم حالش بد شده... دوباره پرستار دکترای اطفال رو پیج کردن. دکترا رفتن بالا سر زینبم... " خدایا بچمو بهم برگردون" انگار خدا صدامو شنید. نبض زینب برگشت... "خدایا شکرت خدایا شکرت که بچمو بهم برگردوندی.." زینب از اون روز تا الان بیدار نشد... دکترا گفتن با دستگاه نفس میکشه و زیاد زنده نمیمونه.. موقع نماز با خدا رازو نیاز میکردم.. دستگاه کنار تخت زینبم صدای رفتنش پیش باباشو میداد.. سریع دویدم به سمت پذیرش‌: -خانم پرستار خانم پرستار بچممم بچمم حالش خوب نیست.... دکترا آمدن ولی زینبم رفته بود رفته پیش باباش و منو تنها گذاشته بود.. رفتن محسنم هنوز برام غم سنگینی بود حالا غم زینبم بهش اضافه شد نبود هر دوتاشون منو داغون میکرد.. دستگاه کنارش رو خاموش کردن. روی زینبم ملافه سفید کشیدن... _خانم متاسفانه ما تلاشمون کردیم من دوتا از عزیزانمو از دست دادم..... ♡چند ماه بعد .......♡ بعد از نماز ظهر رفتم سر مزار محسنم: _سلام محسنم، خوبی عزیزکم، زینبم خوبه؟ جاش راحته؟ بی قراری نمیکنه؟دلم واسه هر دوتاتون تنگ شده... اشکای رو صورتمو پاک کردم.. _خوب محسن جان من برم، باز خاله زنگ میزنه میگه توکجا رفتی، باز دختر نگفتم هر جا میری تنهایی نرو به منم بگو به سمت خونه رفتم هوا پاییزی بود.. این هوا مملو از خاطرات عاشقانه من با مرد زندگیم بود.. توی این هوا حس عجیبی داشتم.. یه لحظه تو رویای های خودم غرق شدم و محسنم و جلوم دیدم.. -حسنااااا... سلام خانمممم... آمدم ازت استقبال کنم.. دیدم دستاشو باز کرد تا بغلش کنم.. به سمتش آروم آروم قدم ورداشتم که بغلش کنم که با صدای تیراندازی به خودم آمدم گلوله به قلبم اصابت کرده بود.... افتادم زمین دستام خونی بود و من نفس نفس میزدم چشام داشت کم‌کم تار میدید خاله از در امد بیرون دوید سمتم... -حسنااااااا..... چشمام و بستم و دیگه چیزی نفهمیدم.. _حسنا خالههههه... چشاتو باز کن دستاش خونی بود نفس نمی‌کشید.. "خدایا جواب مامانشو چی بدم.." 🌟🌟 🌟🌟 رمان فانتزی، عاشقانه شهدایی ✍ نویسنده ؛ منتظر۳۱۳ 🌟اللّهُمَّ صَلِّ عَلی مُحَمَّدوَآلِ مُحَمَّد وَعَجِّل فَرَجَهُم🌟 ╔═.💖.🍂.💖.═══════╗ 👇 @zohoreshgh @NedayQran 📕نــداے قــرآن و دعــا📕 ╚═══════،💖.🍂.💖،═╝