eitaa logo
[نگاهِ تو]
364 دنبال‌کننده
703 عکس
78 ویدیو
2 فایل
من، بی نام ِ تو‌ حتی یک لحظه‌ احتمال ندارم. چشمان تو‌ عین الیقین من،‌ قطعیت "نگاه ِ تو‌" دین من است.‌‌‌ [قیصر امین‌پور] ‌ ‌ 🌱 روایت لحظه‌های زندگی 🌱‌ ‌ ‌ هم‌صحبتی: @MoHoKh ‌هم‌صحبتیِ ناشناس: https://daigo.ir/secret/21385300499
مشاهده در ایتا
دانلود
[نگاهِ تو]
‌ ‌ 🌱 و روحی که جا مانده بین پیچ‌وخم نقش‌ها و رنگ‌ها! @Negahe_To
‌ ‌ ‌هوا جوری بود که نه می‌شد شیشه‌ها را کامل بالا کشید، نه می‌شد کولر را روشن کرد. شیشه‌ها را تا نیمه پایین کشیدم و صدای گوشی را تا ته زیاد کردم. استاد جوان داشت برایمان داستانی می‌خواند از حامد حبیبی. می‌خواند و خط‌به‌خط‌اش را موشکافی می‌کرد. خیابان‌ها خلوت بود هنوز. پیچیدم توی خیابان مطهری که صدای استاد را با صدای به‌هم‌خوردن برگ‌های درختان حاشیه رودخانه با هم بشنوم. استاد گفت این داستان، قصه مردی است که خیلی تنهاست. مردی که هیچ‌کس سراغش را نمی‌گیرد. مردی که برای درآمدن از تنهایی فکر بکری به سرش زده است. پل آذر و سی‌وسه‌پل را رد کرده بودم و رسیده بودم سر فردوسی. ذهنم درگیر فکر بکر بود. یعنی یک مرد برای درآمدن از اینهمه تنهایی چه‌کار می‌تواند بکند؟ استاد گفت می‌تواند آگهی فروش ماشین و لوازم خانه‌اش را در روزنامه بگذارد. حامد حبیبی نگفته بود که آن مرد، خودش، آگهی را در روزنامه چاپ کرده است. فقط نشانه گذاشته بود برای مخاطب. داستان را پیچانده بود و مخاطب را گیج کرده بود. آمادگاه را که رد کردم ترافیک سنگین شده بود. سرم هم سنگین شده بود. داشتم به پیچیدگی فکر می‌کردم. به اینکه هیچ‌وقت دوستش نداشته‌ام. استاد گفت که این مرد با چاپ این آگهی خودش را نجات داد. آدم‌ها برای این آگهی فروش با این قیمت جذاب، تندتند زنگ می‌زدند. بعد هم می‌آمدند وسایل خانه را از نزدیک ببینند. مرد داشت در تنهایی‌اش غرق می‌شد. آدم‌ها آمدند و نجاتش دادند. پیچیدم توی فرشادی. استاد گفت توضیحات من تمام شده است. میکروفون را باز کردم و تشکر کردم برای این جلسه مفید. گفتم ذهنم درگیر این ایده قشنگ شده است. ایده نویسنده برای فرار از تنهایی کشنده. دیگر نمی‌دانستم باید به کدام سمت بروم. هتل سپاهان را تا حالا ندیده بودم. گوگل میت را قطع کردم و نشان را باز کردم. نقشه می‌گفت نزدیک هتل هستم. جای پارک نبود. رفتم توی خیابان نشاط و جایی برای پارک ماشین پیدا کردم. چهارشنبه بود که مهری پوستر را برایم فرستاد. پوستر مراسم اختتامیه هفتمین جشنواره ملی معلولان کشور. گفته بود نگران است که از دیدن آدم‌های معلول در جلسه اذیت بشوم اما دوست دارد آن فضا را از نزدیک ببینم. پنجاه قدمی که پیاده رفتم، تابلوی ورودی هتل را دیدم. از نقش و نگار در ورودی معلوم بود دارم وارد یک جای قشنگ می‌شوم. از باجه اطلاعات سراغ مراسم را گرفتم. با خوشرویی راهنمایی‌ام کرد. لابی و رستوران را رد کردم و رسیدم به سالنی که از همان در ورودی، حلقه ویلچرها و عصاهای سفید توی چشم می‌زد. مجری مرد، کت آبی خوشرنگی پوشیده بود و روی ویلچر نشسته بود. مجری زن را نمی‌دیدم. فقط صدایش را می‌شنیدم که با هر جمله‌اش تلاش می‌کرد حجمی از ایمان به توانمندی را در روح آدم‌ها بدمد. دختری ظریف‌اندام با ابروهای مشکی، گوشه سن ایستاده بود و روبروی جمعیت، به صورت زنده، تمام جمله‌های مجری‌ها را برای ناشنوایان حاضر در سالن نشان می‌داد. شلوار، مانتو و مقنعه‌اش، همه یکدست مشکی بود. ساده لباس پوشیده بود. جوری که حواس آدم‌ها پرت هیچ‌چیز جز حرکات دست‌ها و لب‌هایش نشود. سعی کردم گوش‌هایم را ببندم و با چشم‌هایم صدا را بشنوم. خانم کناری‌ام چشم دوخته بود در چشم‌های رابط ناشنوایان. هرازگاهی لبخند می‌نشست بر لب‌هایش و با نشان دادن حرکت تشویق از طرف رابط، محکم دست‌هاش را به هم می‌کوبید. کف دو دستش موقع کوبیده شدن روی هم جفت نمی‌شدند. انگشت‌های سفید و تپلش، هرکدام خم شده بودند به یک طرف. دختر ردیف جلویی‌ام عینک دودی زده بود و چشم‌های قشنگش را پشت سیاهی شیشه عینک پنهان کرده بود. مجری اعلام کرد که داریم به زمان اعلام نتایج نهایی جشنواره و دادن هدایای نفرات برنده نزدیک می‌شویم. چشمم مانده بود روی دختری که دو ردیف جلوتر نشسته بود. بیست ساله بود انگار. در این یک ساعت، چهارمین بار بود سرش را به شانه مادرش می‌چسباند و رویش را برمی‌گرداند سمت مادرش. چشم‌هایش، جایی را نمی‌دید و دست‌هایش ناتوان از انجام کاری بود. زن بلد بود باید چه‌کار کند. با دقتی که انگار بار اول است، با مهربانی گوشه شال دختر را باز کرد. چند تار موی بیرون آمده دخترش را زیر لبه شال پنهان کرد. بالای سرش را صاف کرد و دوباره گوشه شال را روی شانه‌اش انداخت.‌ ‌
‌ ‌ ‌مجری قبل از خواندن اسم‌ها، گفت که ما بعد از خواندن اسم هر نفر، هرچقدر لازم باشد صبر می‌کنیم تا آدم‌ها بتوانند بالای سن بیایند. برق خوشحالی نشست توی چشم‌ها. همه می‌خواستند بیایند روی سن. همه آن ویلچرها که حداقل سه نفر را برای بالا بردن از آن سطح شیب‌دار کنار پله لازم داشتند.‌ ‌ ‌ ‌من در سالن سپاهان اصفهان داشتم آدم‌هایی را می‌دیدم که برای غرق نشدن در تنهایی، ایده خیلی بهتری در زندگی‌شان پیدا کرده بودند. آدم‌هایی که با داشتن معلولیت زیاد، و با سختی وصف‌ناشدنی از اطراف اصفهان، از تهران، البرز، خرم‌آباد، یزد، اهواز و حتی تبریز آمده بودند برای دریافت جایزه‌ای به ظاهر ناقابل. جایزه‌ای که ارزش مادی‌اش ناچیز بود اما ارزش واقعی‌اش به اندازه ارزش زندگی بود. جایزه‌ای که در روح آدم‌ها امید می‌دمید. به جای حرف زدن، به آنها نشان می‌داد تنها نیستند و کنار نقص جسمی‌شان، پُر هستند از توانمندی. ‌ ‌باید در جلسه هفته بعد با استاد جوان، باز میکروفون را باز کنم و تعریف کنم که برای رها شدن از پیله تنهایی، ایده خیلی قشنگ‌تری از ایده آقای حبیبی پیدا کرده‌ام. باید تعریف کنم از آدم‌هایی که ساده زندگی می‌کنند و بلد هستند ساده اما شیرین، قصه بگویند. قصه‌ای که برای همه آدم‌ها شنیدنی باشد. @Negahe_To
هدایت شده از گاه نوشته‌هایم
2.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
``اصولا خیلی چیزای دیگه که آدم‌های دیگه بهشون اهمیت نمیدن، برای من اهمیت داره.`` @gahnevis
‌ ‌ 🌱 خدایا افسارِ مغز و قلب و زبونِ ما رو خودت دست بگیر لطفا! @Negahe_To
‌ ‌ ‌🌱 درس امروز برای بار هزارم در زندگی: داشتن سعه‌صدر، بزرگ‌منشی، وسعت دید و انعطاف، مهم‌ترین و حیاتی‌ترین فاکتورها برای انتخاب یه مدیر یا یه مسئولِ خوبه. فرقی نداره مسئولیت یه جمع کوچیک و یه کلاس درس باشه یا مسئولیت یه وزارتخونه. آدم‌های تنگ‌نظر و کوته‌فکر، بزرگ‌ترین آسیب‌ها رو به هر سیستمی میزنن. @Negahe_To