هوا جوری بود که نه میشد شیشهها را کامل بالا کشید، نه میشد کولر را روشن کرد. شیشهها را تا نیمه پایین کشیدم و صدای گوشی را تا ته زیاد کردم. استاد جوان داشت برایمان داستانی میخواند از حامد حبیبی. میخواند و خطبهخطاش را موشکافی میکرد. خیابانها خلوت بود هنوز. پیچیدم توی خیابان مطهری که صدای استاد را با صدای بههمخوردن برگهای درختان حاشیه رودخانه با هم بشنوم. استاد گفت این داستان، قصه مردی است که خیلی تنهاست. مردی که هیچکس سراغش را نمیگیرد. مردی که برای درآمدن از تنهایی فکر بکری به سرش زده است. پل آذر و سیوسهپل را رد کرده بودم و رسیده بودم سر فردوسی. ذهنم درگیر فکر بکر بود. یعنی یک مرد برای درآمدن از اینهمه تنهایی چهکار میتواند بکند؟ استاد گفت میتواند آگهی فروش ماشین و لوازم خانهاش را در روزنامه بگذارد.
حامد حبیبی نگفته بود که آن مرد، خودش، آگهی را در روزنامه چاپ کرده است. فقط نشانه گذاشته بود برای مخاطب. داستان را پیچانده بود و مخاطب را گیج کرده بود. آمادگاه را که رد کردم ترافیک سنگین شده بود. سرم هم سنگین شده بود. داشتم به پیچیدگی فکر میکردم. به اینکه هیچوقت دوستش نداشتهام. استاد گفت که این مرد با چاپ این آگهی خودش را نجات داد. آدمها برای این آگهی فروش با این قیمت جذاب، تندتند زنگ میزدند. بعد هم میآمدند وسایل خانه را از نزدیک ببینند. مرد داشت در تنهاییاش غرق میشد. آدمها آمدند و نجاتش دادند. پیچیدم توی فرشادی. استاد گفت توضیحات من تمام شده است. میکروفون را باز کردم و تشکر کردم برای این جلسه مفید. گفتم ذهنم درگیر این ایده قشنگ شده است. ایده نویسنده برای فرار از تنهایی کشنده. دیگر نمیدانستم باید به کدام سمت بروم. هتل سپاهان را تا حالا ندیده بودم. گوگل میت را قطع کردم و نشان را باز کردم. نقشه میگفت نزدیک هتل هستم. جای پارک نبود. رفتم توی خیابان نشاط و جایی برای پارک ماشین پیدا کردم.
چهارشنبه بود که مهری پوستر را برایم فرستاد. پوستر مراسم اختتامیه هفتمین جشنواره ملی معلولان کشور. گفته بود نگران است که از دیدن آدمهای معلول در جلسه اذیت بشوم اما دوست دارد آن فضا را از نزدیک ببینم. پنجاه قدمی که پیاده رفتم، تابلوی ورودی هتل را دیدم. از نقش و نگار در ورودی معلوم بود دارم وارد یک جای قشنگ میشوم. از باجه اطلاعات سراغ مراسم را گرفتم. با خوشرویی راهنماییام کرد. لابی و رستوران را رد کردم و رسیدم به سالنی که از همان در ورودی، حلقه ویلچرها و عصاهای سفید توی چشم میزد. مجری مرد، کت آبی خوشرنگی پوشیده بود و روی ویلچر نشسته بود. مجری زن را نمیدیدم. فقط صدایش را میشنیدم که با هر جملهاش تلاش میکرد حجمی از ایمان به توانمندی را در روح آدمها بدمد.
دختری ظریفاندام با ابروهای مشکی، گوشه سن ایستاده بود و روبروی جمعیت، به صورت زنده، تمام جملههای مجریها را برای ناشنوایان حاضر در سالن نشان میداد. شلوار، مانتو و مقنعهاش، همه یکدست مشکی بود. ساده لباس پوشیده بود. جوری که حواس آدمها پرت هیچچیز جز حرکات دستها و لبهایش نشود. سعی کردم گوشهایم را ببندم و با چشمهایم صدا را بشنوم. خانم کناریام چشم دوخته بود در چشمهای رابط ناشنوایان. هرازگاهی لبخند مینشست بر لبهایش و با نشان دادن حرکت تشویق از طرف رابط، محکم دستهاش را به هم میکوبید. کف دو دستش موقع کوبیده شدن روی هم جفت نمیشدند. انگشتهای سفید و تپلش، هرکدام خم شده بودند به یک طرف. دختر ردیف جلوییام عینک دودی زده بود و چشمهای قشنگش را پشت سیاهی شیشه عینک پنهان کرده بود.
مجری اعلام کرد که داریم به زمان اعلام نتایج نهایی جشنواره و دادن هدایای نفرات برنده نزدیک میشویم. چشمم مانده بود روی دختری که دو ردیف جلوتر نشسته بود. بیست ساله بود انگار. در این یک ساعت، چهارمین بار بود سرش را به شانه مادرش میچسباند و رویش را برمیگرداند سمت مادرش. چشمهایش، جایی را نمیدید و دستهایش ناتوان از انجام کاری بود. زن بلد بود باید چهکار کند. با دقتی که انگار بار اول است، با مهربانی گوشه شال دختر را باز کرد. چند تار موی بیرون آمده دخترش را زیر لبه شال پنهان کرد. بالای سرش را صاف کرد و دوباره گوشه شال را روی شانهاش انداخت.
مجری قبل از خواندن اسمها، گفت که ما بعد از خواندن اسم هر نفر، هرچقدر لازم باشد صبر میکنیم تا آدمها بتوانند بالای سن بیایند. برق خوشحالی نشست توی چشمها. همه میخواستند بیایند روی سن. همه آن ویلچرها که حداقل سه نفر را برای بالا بردن از آن سطح شیبدار کنار پله لازم داشتند.
من در سالن سپاهان اصفهان داشتم آدمهایی را میدیدم که برای غرق نشدن در تنهایی، ایده خیلی بهتری در زندگیشان پیدا کرده بودند. آدمهایی که با داشتن معلولیت زیاد، و با سختی وصفناشدنی از اطراف اصفهان، از تهران، البرز، خرمآباد، یزد، اهواز و حتی تبریز آمده بودند برای دریافت جایزهای به ظاهر ناقابل. جایزهای که ارزش مادیاش ناچیز بود اما ارزش واقعیاش به اندازه ارزش زندگی بود. جایزهای که در روح آدمها امید میدمید. به جای حرف زدن، به آنها نشان میداد تنها نیستند و کنار نقص جسمیشان، پُر هستند از توانمندی.
باید در جلسه هفته بعد با استاد جوان، باز میکروفون را باز کنم و تعریف کنم که برای رها شدن از پیله تنهایی، ایده خیلی قشنگتری از ایده آقای حبیبی پیدا کردهام. باید تعریف کنم از آدمهایی که ساده زندگی میکنند و بلد هستند ساده اما شیرین، قصه بگویند. قصهای که برای همه آدمها شنیدنی باشد.
#روایت_زندگی
#پنجشنبه_هفده_آبان_صفرسه
@Negahe_To
هدایت شده از گاه نوشتههایم
2.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
#بریده_فیلم
``اصولا خیلی چیزای دیگه که آدمهای دیگه بهشون اهمیت نمیدن، برای من اهمیت داره.``
#افعی_تهران
#بریده_دیالوگ
@gahnevis
🌱 درس امروز برای بار هزارم در زندگی:
داشتن سعهصدر، بزرگمنشی، وسعت دید و انعطاف، مهمترین و حیاتیترین فاکتورها برای انتخاب یه مدیر یا یه مسئولِ خوبه. فرقی نداره مسئولیت یه جمع کوچیک و یه کلاس درس باشه یا مسئولیت یه وزارتخونه. آدمهای تنگنظر و کوتهفکر، بزرگترین آسیبها رو به هر سیستمی میزنن.
#دلنوشته
@Negahe_To
اول پخشکننده موسیقی را روی گوشی باز کردم و بعد استارت زدم. به ندرت پیش میآید از این کارها بکنم. بخصوص صبحها که با وسواس، انتخاب میکنم چه بشنوم و چه ببینم. وقتی تنها هستم، معمولا تا برسم دانشگاه، هیچ چیز گوش نمیدهم. نه کتاب صوتی، نه موسیقی. گوشم را میسپارم به خیابانها و درختها، به ماشینها و آدمها. امروز فرق داشت. باتری روحم هشدار ضعیف بودن میداد. مغزم میگفت باید بشنوم و قلبم هم مُهر تایید میزد پایش. باید نُتهای موسیقی مینشست روی روحم. رفتم توی پوشهها. حوصله پلی لیست فاطیما را نداشتم. رفتم همان جایی که همه چیز را قروقاطی ریختهام تویش. از موسیقی سنتی و پاپ بگیر تا روخوانی ابنبطوطه. از صوتهای کلاس طب و نویسندگی تا فایلهای زبان. از صدای ضبط شده عشقهایم تا مداحی و سخنرانی. یک آش شلهقلمکار به معنای واقعی. میخواستم گوشم را بسپارم دست تقدیر. پیچیدم توی اتوبان خرازی. شیشه را پایین دادم و صدای بلندگو را زیاد کردم. باد خنک پاییز چسبید بیخ نُتها و رفت همان جایی که باید. آهنگها را انگار برایم گلچین کرده بودند. علیرضا قربانی، محسن معتمدی، سالار عقیلی، علی لهراسبی و رضا بهرام، پشت سرهم آمدند. خط نشانگر باتری، آرامآرام بالا آمد.
صدا عوض شد. یکی با لحن زیبا خواند «اللّٰهُمَّ صَلِّ عَلىٰ مُحَمَّدٍ وَآلِ مُحَمَّدٍ وَاسْمَعْ دُعائِى إِذا دَعَوْتُكَ» خدایا دعایم را بشنو وقتی که میخوانمت. جملهها آشنا بود؛ اما یک آشنای دور. «وَاسْمَعْ نِدائِى إِذا نادَيْتُكَ» و صدایم را بشنو وقتی که صدایت میکنم. «وَأَقْبِلْ عَلَىَّ إِذا ناجَيْتُكَ» و به من توجّه کن وقتی که با تو مناجات میکنم. انگشت زدم روی صفحه گوشی. خودش بود. همان مناجات شعبانیه که یک روزهایی با هم رفیقِ صمیمی بودیم. «فَقَدْ هَرَبْتُ إِلَيْكَ، وَوَقَفْتُ بَيْنَ يَدَيْكَ مُسْتَكِيناً لَكَ، مُتَضَرِّعاً إِلَيْكَ» من به سوی تو فرار کردهام و در حال بیچارگی و درماندگی در برابرت ایستادهام. چرا انقدر دور شده بودم؟ «راجِياً لِما لَدَيْكَ ثَوابِى» من به آنچه نزد توست، چشم اميد دارم. «وَتَعْلَمُ مَا فِى نَفْسِى، وَتَخْبُرُ حاجَتِى، وَتَعْرِفُ ضَمِيرِى» و تو از دلم آگاهى و حاجتم را مىدانى و ضمير مرا مىشناسى. یادم رفته بود میشود انقدر قشنگ با تو حرف زد. «وَلَا يَخْفىٰ عَلَيْكَ أَمْرُ مُنْقَلَبِى وَمَثْواىَ» و هيچ امرى از امور دنيا و آخرتِ من بر تو پنهان نيست. رسیده بودم به ترافیکِ درِ ورودی دانشگاه. شیشهها را دادم بالا. «وَبِيَدِكَ لَابِيَدِ غَيْرِكَ زِيادَتِى وَنَقْصِى وَنَفْعِى وَضَرِّى» و هر زيادی و نقصان، و هر سود و زيان، همه به دست توست نه غير تو. رسیده بودم نزدیک دانشکده. ماشین را پارک کردم. «إِلَهِي إِنْ حَرَمْتَنِي فَمَنْ ذَا الَّذِي يَرْزُقُنِي وَ إِنْ خَذَلْتَنِي فَمَنْ ذَا الَّذِي يَنْصُرُنِي» خدایا اگر تو، من را از رزقت محروم کنی چه کسی میتواند به من روزى بدهد و اگر تو مرا خوار کنی، چه کسی میتواند من را یاری کند؟ باتری، صددرصد پُر شده بود. خیسی صورتم را پاک کردم و پیاده شدم. حالا توانش را داشتم که دو ساعت، روبروی هفتاد دانشجوی عزیزم بایستم و با ذوق و امید، برایشان از دنیای قشنگِ ریاضی حرف بزنم.
#روایت_زندگی
@Negahe_To
Abdolhay Al ghambarAlghambar-Munajat-Shabaniyah.mp3
زمان:
حجم:
50.6M
🍂 برای شما، که شاید فردا صبح، باتریِ روحتان نیاز به شارژ پیدا کند.
#مناجات_شعبانیه
@Negahe_To