eitaa logo
[نگاهِ تو]
364 دنبال‌کننده
703 عکس
78 ویدیو
2 فایل
من، بی نام ِ تو‌ حتی یک لحظه‌ احتمال ندارم. چشمان تو‌ عین الیقین من،‌ قطعیت "نگاه ِ تو‌" دین من است.‌‌‌ [قیصر امین‌پور] ‌ ‌ 🌱 روایت لحظه‌های زندگی 🌱‌ ‌ ‌ هم‌صحبتی: @MoHoKh ‌هم‌صحبتیِ ناشناس: https://daigo.ir/secret/21385300499
مشاهده در ایتا
دانلود
‌ ‌ ‌🌱 درس امروز برای بار هزارم در زندگی: داشتن سعه‌صدر، بزرگ‌منشی، وسعت دید و انعطاف، مهم‌ترین و حیاتی‌ترین فاکتورها برای انتخاب یه مدیر یا یه مسئولِ خوبه. فرقی نداره مسئولیت یه جمع کوچیک و یه کلاس درس باشه یا مسئولیت یه وزارتخونه. آدم‌های تنگ‌نظر و کوته‌فکر، بزرگ‌ترین آسیب‌ها رو به هر سیستمی میزنن. @Negahe_To
‌ ‌ ‌اول پخش‌کننده موسیقی را روی گوشی باز کردم و بعد استارت زدم. به ندرت پیش می‌آید از این کارها بکنم. بخصوص صبح‌ها که با وسواس، انتخاب می‌کنم چه بشنوم و چه ببینم. وقتی تنها هستم، معمولا تا برسم دانشگاه، هیچ چیز گوش نمی‌دهم. نه کتاب صوتی، نه موسیقی. گوشم را می‌سپارم به خیابان‌ها و درخت‌ها، به ماشین‌ها و آدم‌ها. امروز فرق داشت. باتری روحم هشدار ضعیف بودن می‌داد. مغزم می‎گفت باید بشنوم و قلبم هم مُهر تایید می‌زد پایش. باید نُت‌های موسیقی می‌نشست روی روحم. رفتم توی پوشه‌ها. حوصله پلی لیست فاطیما را نداشتم. رفتم همان جایی که همه چیز را قروقاطی ریخته‌ام تویش. از موسیقی سنتی و پاپ بگیر تا روخوانی ابن‌بطوطه. از صوت‌های کلاس طب و نویسندگی تا فایل‌های زبان. از صدای ضبط شده عشق‌هایم تا مداحی و سخنرانی. یک آش شله‌قلمکار به معنای واقعی. می‌خواستم گوشم را بسپارم دست تقدیر. پیچیدم توی اتوبان خرازی. شیشه را پایین دادم و صدای بلندگو را زیاد کردم. باد خنک پاییز چسبید بیخ نُت‌ها و رفت همان جایی که باید. آهنگ‌ها را انگار برایم گلچین کرده بودند. علیرضا قربانی، محسن معتمدی، سالار عقیلی، علی لهراسبی و رضا بهرام، پشت سرهم آمدند. خط نشانگر باتری، آرام‌آرام بالا آمد. ‌ صدا عوض شد. یکی با لحن زیبا خواند «اللّٰهُمَّ صَلِّ عَلىٰ مُحَمَّدٍ وَآلِ مُحَمَّدٍ وَاسْمَعْ دُعائِى إِذا دَعَوْتُكَ» خدایا دعایم را بشنو وقتی که می‌خوانمت. جمله‌ها آشنا بود؛ اما یک آشنای دور. «وَاسْمَعْ نِدائِى إِذا نادَيْتُكَ» و صدایم را بشنو وقتی که صدایت می‌کنم. «وَأَقْبِلْ عَلَىَّ إِذا ناجَيْتُكَ» و به من توجّه کن وقتی که با تو مناجات می‌کنم. انگشت زدم روی صفحه گوشی. خودش بود. همان مناجات شعبانیه که یک روزهایی با هم رفیقِ صمیمی بودیم. «فَقَدْ هَرَبْتُ إِلَيْكَ، وَوَقَفْتُ بَيْنَ يَدَيْكَ مُسْتَكِيناً لَكَ، مُتَضَرِّعاً إِلَيْكَ» من به سوی تو فرار کرده‌ام و در حال بیچارگی و درماندگی در برابرت ایستاده‌ام. چرا انقدر دور شده بودم؟ «راجِياً لِما لَدَيْكَ ثَوابِى» من به آنچه نزد توست، چشم اميد دارم. «وَتَعْلَمُ مَا فِى نَفْسِى، وَتَخْبُرُ حاجَتِى، وَتَعْرِفُ ضَمِيرِى» و تو از دلم آگاهى و حاجتم را مى‏‌دانى و ضمير مرا مى‌شناسى. یادم رفته بود می‌شود انقدر قشنگ با تو حرف زد. «وَلَا يَخْفىٰ عَلَيْكَ أَمْرُ مُنْقَلَبِى وَمَثْواىَ» و هيچ امرى از امور دنيا و آخرتِ من بر تو پنهان نيست. رسیده بودم به ترافیکِ درِ ورودی دانشگاه. شیشه‌ها را دادم بالا. «وَبِيَدِكَ لَابِيَدِ غَيْرِكَ زِيادَتِى وَنَقْصِى وَنَفْعِى وَضَرِّى» و هر زيادی و نقصان، و هر سود و زيان، همه به دست توست نه غير تو. رسیده بودم نزدیک دانشکده. ماشین را پارک کردم. «إِلَهِي إِنْ حَرَمْتَنِي فَمَنْ ذَا الَّذِي يَرْزُقُنِي وَ إِنْ خَذَلْتَنِي فَمَنْ ذَا الَّذِي يَنْصُرُنِي‏» خدایا اگر تو، من را از رزقت محروم کنی چه کسی می‌تواند به من روزى بدهد و اگر تو مرا خوار کنی، چه کسی می‌تواند من را یاری کند؟ باتری، صددرصد پُر شده بود. خیسی صورتم را پاک کردم و پیاده شدم. حالا توانش را داشتم که دو ساعت، روبروی هفتاد دانشجوی عزیزم بایستم و با ذوق و امید، برایشان از دنیای قشنگِ ریاضی حرف بزنم.‌ ‌ ‌ @Negahe_To
Abdolhay Al ghambarAlghambar-Munajat-Shabaniyah.mp3
زمان: حجم: 50.6M
‌ ‌ 🍂 برای شما، که شاید فردا صبح، باتریِ روحتان نیاز به شارژ پیدا کند. @Negahe_To
‌ ‌ ‌🌱 از ابوریحان نقل شده که "عالم به قدری زیباست که اگر به شکل حرف دربیاید می‎شود موسیقی". موسیقی مستحضرید جزء فنون ریاضی است در فلسفه. اینکه می‎بینید یک مارش عزا می‎زنند چه مشرق چه مغرب همه گریه می‎کنند برای اینکه می‎دانند این آهنگ، عصب گریه را تحریک می‎کند، آن آهنگ، عصب خنده را تحریک می‎کند؛ اینطور نیست یک نوازندگی باشد. این مثل مسئله ریاضی است هندسی است کار آسانی نیست. عظمت فارابی در این است که مهم‎ترین کتاب او همین کتاب موسیقی است؛ اگر لهو و لعب باشد که می‎شود محرَّم، اما اگر نباشد، بر اساس اصول ریاضی، اعصاب را باید شناسایی بکنند که کدام عصب با کدام آهنگ حرکت می‎کند یا به طرف خنده یا به طرف گریه. این از دقیق‎ترین مسائل ریاضی است و عظمت فارابی هم در همین است. ایشان نظرش این است که عالم اگر به حرف دربیاید می‎شود موسیقی، از بس زیباست. دیگران هم گفتنه‌اند که عالم به قدری منظم است که اگر ترسیم بشوم می‎شود ریاضی و حساب. @Negahe_To
• روز کتاب و کتابخوانی رو به اون‌هایی تبریک میگم که سرعت کتاب خریدنشون از کتاب خوندنشون بیشتره! :) پ.ن. اصلا هم خودم رو نمیگم. :))) @fateme_alemobarak
‌ ‌ 🍂 ‌تنهایی، چیز عجیبی‌ست. گاهی شبیه یک آینه است.‌ وقتی که از تعریف تمجیدهای اغراق‌آمیزِ آدم‌ها درباره ظاهرت، توی یک مهمانی شلوغ حسابی کیفور شده‌ای و بی‌هوا در یک کُنجی، رودرروی یک آینه گیر می‌افتی و خودت را می‌بینی که هیچ شباهتی با آن تعریف‌ها نداری. تنهایی، گاهی شبیه ذره‌بین یا دوربین عکاسی با قابلیت سوپرزوم است که چه بخواهی چه نخواهی، زوم می‌کند روی چیزهایی که هیچ‌وقت به طور عادی نمی‌بینی‌شان. از حال، از گذشته و به‌خصوص از آینده. چیزهایی که اگر دلت هم نخواهد ببینی، آنها را جلوی رویت می‌آورد و محکم می‌خواباند زیر گوشت که درست چشم‌هایت را باز کن و ببین که واقعیت این است و بقیه فقط خیال است. تنهایی هرچه هست، واقعی‌ترین حالِ آدمیزاد است در این دنیا؛ و عجیب آنکه آدمیزاد تا می‌تواند از آن فرار می‌کند. تنهایی همان چیزی است که همه زرق‌وبرق‌های دنیا را برایت کنار می‌زند و واقعیتش را لُخت‌و‌عور نشانت می‌دهد. همان چیزی که فکر مرگ را برایت آسان می‌کند. تنهایی چیز عجیبی‌ست. @Negahe_To
‌‌ ‌ ‌🍃 امام رضا، خودکارهای تبرکی‌ام دارد تمام می‌شود. @Negahe_To
‌ ‌ 🍂 بهم گفت: "آدم میخواد دیونه‌بازی هم دربیاره باید بش ایمان داشته باشه!" @Negahe_To
Ali Lohrasbi @RozMusic.comAli Lohrasbi - Mahe Ghshangam (128).mp3
زمان: حجم: 3.4M
‌ 🎼 ‌تو که میگفتی دلت عاشق دیوونگیه حالا خوب بشین نگاه کن بگو دیوونه کیه 🍂 شبت بخیر باد رفیق، غمت نیز هم... @Negahe_To
‌ ‌ 🌱 صبح برایم نوشت: "ایشالا یهو ببینی خدا برات دری از رحمت رو باز کرده که تو حتی اون در رو نزده بودی." یادم افتاد به صفت امروز دعای جوشن. صفت امروز برای من "یا مُغَیِّر" است. خدایی که می‌تواند همه چیز را تغییر بدهد و همه اسبابش را هم فراهم کند. من از خدایی که همه تغییرهای عالم دست اوست، می‌خواهم که حال‌تان را از بد به خوب و از خوب به خیلی خوب، تغییر بدهد. @Negahe_To
‌ ‌ ‌یک سال از اصفهان آمدنم گذشته بود و هنوز عادت نکرده بودم. در هر فرصت کوتاهی، بلیط می‌گرفتم و خودم را می‌رساندم قم. می‌رفتم جلوی آینه‌های در ورودی به ضریح می‌ایستادم و تمام حرف‌ها را با زبان اشک و گلایه، تحویل خانم می‌دادم. گله می‌کردم چون به خانم سپرده بودم توی بقیه مسیر زندگی‌ام بعد از لیسانس، تنهایم نگذارند. به کسی نگفته بودم اما بارها دعا کرده بودم جایی برای ارشد قبول بشوم که ایشان، پای آن را برایم امضا کرده باشند. حالا حس می‌کردم دستم را رها کرده‌اند که من را فرستاده‌اند اصفهان. مثل بچه بدی که می‌خواهی حداقل یک مدت از خودت دورش بکنی تا از دستش راحت بشوی. توی حرم سبک می‌شدم ولی باز موقع سوار شدن به اتوبوسِ اصفهان، غمِ دنیا می‌نشست روی دلم. پاهایم سنگین می‌شد و باهام راه نمی‌آمد. دیدم تنهایی از پسش برنمی‌آیم. رفتم دانشگاه قم. پیش استادِ اخلاق و عرفانی که سال‌ها پای درسش نشسته بودم. بهشان گفتم: "حالم خوب نیست. از خانم دور شده‌ام. اینجا که بودم وقت‌وبی‌وقت، تمام غم‌وغصه‌هایم را برمی‌داشتم می‌بردم حرم. حتی کتاب‌ها و جزوه‌هایم را شب امتحان برمی‌داشتم می‌بردم حرم. اصلا من زندگی دور از حضرت معصومه را بلد نیستم. توی اصفهان غریبم. آنجا در غربت گیر افتاده‌ام." استاد چند لحظه سرش را پایین انداخت. بعد نگاهم کرد. از آن نگاه‌های عمیق که توی دلت خالی می‌شود. بعد با لحن عتاب‌آمیزی گفت: "گلستان شهدا و تخت‌فولادِ اصفهان رو داری و میگی اونجا غریبم؟! هر وقت دلت گرفت یا دلت برای حرم تنگ شد، پاشو برو یه ساعت تخت‌فولاد راه برو، بشین یه گوشه فکر کن. برو اونجا درس بخون. اصلا حواست هست حضرت معصومه، چه جای خوبی فرستادتت؟" جمله‌اش، بی‌قراری‌هایم را با خودش شُست و بُرد. با اینکه آن‌موقع خیلی از گلستان شهدا دور بودم و خیلی دیر می‌توانستم بروم آنجا، ولی با شنیدن همین چند جمله، روح و جسمم در اصفهان قرار پیدا کرد. به معنی واقعی ساکن شدم‌ و دردِ دوری از حضرت معصومه، تسکین پیدا کرد. حالا بعد از نوزده سال زندگی در اصفهان، که بیشتر از هر شهر دیگری در دنیا دوستش دارم، مدتی‌ست شرایطش برایم جور شده که بتوانم هر هفته، ولو برای چند دقیقه، در تخت‌فولاد و گلستان شهدا نفس بکشم. امروز ظهر در فاصله بین کلاس دانشگاه و کلاس طب، به اندازه هفت، هشت دقیقه فرصت داشتم. ماشین را روبروی گلستان پارک کردم و خودم را رساندم سر مزار آیت‌الله ناصری. فاتحه خواندم و بهشان گفتم من برای باز شدن گره‌های اخلاقی و روحی‌ام به شما امید بسته‌ام. گفتم که بعضی‌هایش را می‌دانم و کمک می‌خواهم برای اصلاحشان، بعضی‌هایش را هم نمی‌دانم و کمک می‌خواهم برای فهمیدنشان. ناامیدم نکردند. همین امروز غروب نشده یکی از آن ندانسته‌ها را نشانم دادند. هرچند بعد از فهمیدنش حسابی خجالت‌زده و شرمنده شدم اما هرچه باشد از ندانستن و نفهمیدن، خیلی بهتر است. @Negahe_To