eitaa logo
[نگاهِ تو]
364 دنبال‌کننده
703 عکس
78 ویدیو
2 فایل
من، بی نام ِ تو‌ حتی یک لحظه‌ احتمال ندارم. چشمان تو‌ عین الیقین من،‌ قطعیت "نگاه ِ تو‌" دین من است.‌‌‌ [قیصر امین‌پور] ‌ ‌ 🌱 روایت لحظه‌های زندگی 🌱‌ ‌ ‌ هم‌صحبتی: @MoHoKh ‌هم‌صحبتیِ ناشناس: https://daigo.ir/secret/21385300499
مشاهده در ایتا
دانلود
‌ ‌ 🍂 بهم گفت: "آدم میخواد دیونه‌بازی هم دربیاره باید بش ایمان داشته باشه!" @Negahe_To
Ali Lohrasbi @RozMusic.comAli Lohrasbi - Mahe Ghshangam (128).mp3
زمان: حجم: 3.4M
‌ 🎼 ‌تو که میگفتی دلت عاشق دیوونگیه حالا خوب بشین نگاه کن بگو دیوونه کیه 🍂 شبت بخیر باد رفیق، غمت نیز هم... @Negahe_To
‌ ‌ 🌱 صبح برایم نوشت: "ایشالا یهو ببینی خدا برات دری از رحمت رو باز کرده که تو حتی اون در رو نزده بودی." یادم افتاد به صفت امروز دعای جوشن. صفت امروز برای من "یا مُغَیِّر" است. خدایی که می‌تواند همه چیز را تغییر بدهد و همه اسبابش را هم فراهم کند. من از خدایی که همه تغییرهای عالم دست اوست، می‌خواهم که حال‌تان را از بد به خوب و از خوب به خیلی خوب، تغییر بدهد. @Negahe_To
‌ ‌ ‌یک سال از اصفهان آمدنم گذشته بود و هنوز عادت نکرده بودم. در هر فرصت کوتاهی، بلیط می‌گرفتم و خودم را می‌رساندم قم. می‌رفتم جلوی آینه‌های در ورودی به ضریح می‌ایستادم و تمام حرف‌ها را با زبان اشک و گلایه، تحویل خانم می‌دادم. گله می‌کردم چون به خانم سپرده بودم توی بقیه مسیر زندگی‌ام بعد از لیسانس، تنهایم نگذارند. به کسی نگفته بودم اما بارها دعا کرده بودم جایی برای ارشد قبول بشوم که ایشان، پای آن را برایم امضا کرده باشند. حالا حس می‌کردم دستم را رها کرده‌اند که من را فرستاده‌اند اصفهان. مثل بچه بدی که می‌خواهی حداقل یک مدت از خودت دورش بکنی تا از دستش راحت بشوی. توی حرم سبک می‌شدم ولی باز موقع سوار شدن به اتوبوسِ اصفهان، غمِ دنیا می‌نشست روی دلم. پاهایم سنگین می‌شد و باهام راه نمی‌آمد. دیدم تنهایی از پسش برنمی‌آیم. رفتم دانشگاه قم. پیش استادِ اخلاق و عرفانی که سال‌ها پای درسش نشسته بودم. بهشان گفتم: "حالم خوب نیست. از خانم دور شده‌ام. اینجا که بودم وقت‌وبی‌وقت، تمام غم‌وغصه‌هایم را برمی‌داشتم می‌بردم حرم. حتی کتاب‌ها و جزوه‌هایم را شب امتحان برمی‌داشتم می‌بردم حرم. اصلا من زندگی دور از حضرت معصومه را بلد نیستم. توی اصفهان غریبم. آنجا در غربت گیر افتاده‌ام." استاد چند لحظه سرش را پایین انداخت. بعد نگاهم کرد. از آن نگاه‌های عمیق که توی دلت خالی می‌شود. بعد با لحن عتاب‌آمیزی گفت: "گلستان شهدا و تخت‌فولادِ اصفهان رو داری و میگی اونجا غریبم؟! هر وقت دلت گرفت یا دلت برای حرم تنگ شد، پاشو برو یه ساعت تخت‌فولاد راه برو، بشین یه گوشه فکر کن. برو اونجا درس بخون. اصلا حواست هست حضرت معصومه، چه جای خوبی فرستادتت؟" جمله‌اش، بی‌قراری‌هایم را با خودش شُست و بُرد. با اینکه آن‌موقع خیلی از گلستان شهدا دور بودم و خیلی دیر می‌توانستم بروم آنجا، ولی با شنیدن همین چند جمله، روح و جسمم در اصفهان قرار پیدا کرد. به معنی واقعی ساکن شدم‌ و دردِ دوری از حضرت معصومه، تسکین پیدا کرد. حالا بعد از نوزده سال زندگی در اصفهان، که بیشتر از هر شهر دیگری در دنیا دوستش دارم، مدتی‌ست شرایطش برایم جور شده که بتوانم هر هفته، ولو برای چند دقیقه، در تخت‌فولاد و گلستان شهدا نفس بکشم. امروز ظهر در فاصله بین کلاس دانشگاه و کلاس طب، به اندازه هفت، هشت دقیقه فرصت داشتم. ماشین را روبروی گلستان پارک کردم و خودم را رساندم سر مزار آیت‌الله ناصری. فاتحه خواندم و بهشان گفتم من برای باز شدن گره‌های اخلاقی و روحی‌ام به شما امید بسته‌ام. گفتم که بعضی‌هایش را می‌دانم و کمک می‌خواهم برای اصلاحشان، بعضی‌هایش را هم نمی‌دانم و کمک می‌خواهم برای فهمیدنشان. ناامیدم نکردند. همین امروز غروب نشده یکی از آن ندانسته‌ها را نشانم دادند. هرچند بعد از فهمیدنش حسابی خجالت‌زده و شرمنده شدم اما هرچه باشد از ندانستن و نفهمیدن، خیلی بهتر است. @Negahe_To
[نگاهِ تو]
‌ 🍃 بسم‌الله الرحمن الرحیم... ‌‌ ‌
‌ ‌ ‌خانم قابله می‌گفت بعد از تولد، باید نوزاد را پایین پای مادر گذاشت تا بچه صبور شود. خودش من را توی خانه مادربزرگم به دنیا آورد. به قول مادرم خیلی خانم متدینی بود و البته دل‌وجرات‌دار. مادرم تازه هجده سال را تمام کرده بود. نوه اول خانواده بودم. پدربزرگ گفته بود دلش می‌خواهد نوه اول توی خانه خودشان به دنیا بیاید. بابا جبهه بود. چند هفته بعدش آمد و من را قنداق‌پیچ به دستش دادند. خانم قابله، بعد از به دنیا آوردنم، من را اول گذاشته بود پایین پای مادرم و با فاصله داده بود بغلش. به مادرم گفته بود اینطوری دخترت صبور می‌شود و اذیتت نمی‌کند. ‌ صبور نشدم اما اذیت هم نکردم. بچه مطیع و حرف‌گوش‌کنی بودم. از آنها که حرف پدر و مادر برایشان حکم خدا را داشت. چند سال است روز تولدم از مامان و بابا می‌پرسم آیا هنوز از من راضی هستید؟ بدون داشتن رضایت قلبی‌شان، زندگی، معنی‌اش را برایم از دست می‌دهد. بعد از چهل سال، هنوز هم خودم را آدم صبوری نمی‌دانم ولی ناامید نشده‌ام. سالهاست که با آدم‌های صبور، زیاد نشست‌وبرخاست می‌کنم و دلخوشم به این همنشینی. پیامبر مهربانی‌ها می‌گوید: "مَثَل همنشين خوب، مَثَل عطرفروش است كه اگر از عطرش به تو ندهد از بوى خوشش به تو می‌رسد" و امام علی علیه‌السلام می‌گوید: "اگر صبور نیستی، خود را صبور جلوه بده؛ زیرا کمتر کسی است که خود را شبیه گروهی کند و سرانجام یکی از آنان نشود". هفته اول آبانِ شصت‌ودو به دنیا آمدم. نزدیک اذان صبح. توی یک اتاق کوچک و قدیمی در خیابان بیست‌متریِ منصور در تهران. با اینکه در این سالها، آبان‌های سختی را گذرانده‌ام، اما همیشه این ماه را یک جور خاصی دوست داشته‌ام. همین شد که دو سال پیش در بیست‌وهشتم آبان، این خانه کوچکِ "نگاهِ تو" را بنا کردم. امروز، دومین سالگرد تولد این نوزادِ آبان‌ماهی‌ست. پای بزرگ شدن این نوزاد هم صبوری را تمرین کرده‌ام. مثل همیشه، قدردان حضور تک‌تک‌تان در این خانه هستم. بخصوص آنهایی که از روزهای اول تولد، کنارم بوده‌اند و صبورانه چشم بسته‌اند بر کاستی‌ها و نقص‌ها و خطاهایم. دو سال است که من در این خانه نوشته‌ام و شما لطف کرده‌اید و خوانده‌اید. حالا اینجا @MoHoKh مشتاق و چشم‌انتظارم که شما برایم بنویسید و من بخوانم. می‌خواهم توصیف این خانه را با تمام نقص‌ها و نقدها از زبان شما بشنوم. ‌ ‌ @Negahe_To
‌ ‌ 🌱 ابرار آنهایی هستند که نه تنها آدم‎های خوبی‎اند، بلکه دست و دلشان باز است در خوبی. چون بِرّ و نیکی، یک پیوند ناگسستنی ادبی با بَرّ دارد. بَرّ یعنی بیابان. آدمی که وظیفه‎اش را تنها انجام می‎دهد که جزء ابرار نیست. آن که که بیابان‎گونه کار خیر می‎کند و دید او وسیع است جزو ابرار است. کسی که وقتی می‎خواهد دعا کند می‎گوید «اغْفِرْ لِمَنْ فِی مَشَارِقِ الْأَرْضِ وَ مَغَارِبِهَا مِنَ الْمُؤْمِنِینَ وَ الْمُؤْمِنَات‏‏»؛ کار خیر هم می‎کند نمی‎گوید حالا این فامیل من است یا حزب من است این طور نیست؛ بلکه مثل بَر، این بیابانِ باز است. اگر کسی به این مقام رسید که دیگر نگوید حالا این حزب من است این هم‎بحث من است این فامیل من است این همشهری من است، بلکه بگوید این بنده خداست می‌شود ابرار. دین، ما را به ابرار بودن و دید وسیع داشتن و دست‌و‌دل باز بودن دعوت می‎کند. فرمود شما از این دست بدهی از دست دیگر می‎گیری به لطف الهی! این طور نیست که بسته و مغلول ید باشد. @Negahe_To
‌ ‌رنج، روایت مشترکِ آدم‌های روی زمین است. تحملِ رنج، زبانِ مشترکی برای آدم‌ها می‌سازد که می‌تواند مرزهای جغرافیایی و فرهنگی را در خود حل کند. رنج کشیدن، آدم‌ها را غنی می‌کند. قلب‌شان را سرشار می‌کند از تجربه‌هایی گران‌قیمت و درخشان، که برقشان، مثل نور می‌تابد روی زندگی. نوری که قلبت را گرم می‌کند و تو را به ادامه راه امیدوار می‌کند. امشب، عالیه عطایی با حرف‌هایش، با خنده و بغض‌هایش، با حرکات و سکناتش، قلب من را گرم کرد. گرم، مثل خزیدن زیر کرسیِ خانه مادربزرگ در یک شب سردِ پاییزی. عالیه عطایی متولد مرز ایران و افغانستان، چهل‌وسه سال است با هویت مرزنشین زندگی کرده. به قول خودش «مگر هویتی به نام مرزنشین داریم؟ این قدر سست؟» اما به نظر من، هویتِ مرزنشین که او آن را زندگی کرده، از خیلی هویت‌های دیگر، اصیل‌تر و محکم‌تر است. آنقدر اصیل و محکم که با دیدن تمام ناملایمت‌های این سال‌ها، آن اصالت را هم در وجودش و هم در قلمش حفظ کرده است. هویتِ مرزنشینی که عینک قضاوت را از چشم‌هایش برداشته و صادقانه، یا به قول کاپیتان جواهری، بی‌ادا، آنچه زیسته را به مخاطبِ خود هدیه می‌دهد. من، عالیه را خواهر بزرگتری دیدم که سخاوتمندانه، دستم را گرفته، برده به دنیای درونش، از رسم زندگی‌اش گفته، و به من اجازه داده خودم فهم کنم بقیه‌اش را. من امشب دلم می‌خواست عالیه را از پشت دوربینِ لپتاپ، در آغوش بکشم و باز در گوشش بگویم: چه خوب شد نویسنده شدی دختر. پ.ن. کتاب کورسرخی را به جای خواندنِ چاپ کاغذی یا الکترونیکی، با صدای خود عالیه در نوار یا طاقچه بشنوید. @Negahe_To
هدایت شده از «پاراگراف»
حتی گیاهان هم وقت تغییر درد می‌کشند. فرقی نمی‌کند زنده باشند یا مرده. اگر دقت کنيم این درد را در هر حالتی تشخیص می‌دهیم. مثلا اگر وقتی میوه‌ای دارد در سرکه تخمیر و تجزیه می‌شود درِ شیشه را بردارید، بوی این درد کشیدن را به خوبی می‌شنوید. 📚 - راهنمای مردن با گیاهان دارویی - @paragerafat