eitaa logo
[نگاهِ تو]
365 دنبال‌کننده
704 عکس
78 ویدیو
2 فایل
من، بی نام ِ تو‌ حتی یک لحظه‌ احتمال ندارم. چشمان تو‌ عین الیقین من،‌ قطعیت "نگاه ِ تو‌" دین من است.‌‌‌ [قیصر امین‌پور] ‌ ‌ 🌱 روایت لحظه‌های زندگی 🌱‌ ‌ ‌ هم‌صحبتی: @MoHoKh ‌هم‌صحبتیِ ناشناس: https://daigo.ir/secret/21385300499
مشاهده در ایتا
دانلود
‌ ‌ ‌صفت "یا مُعطِیَ المَسئلات" را روی گوشی دیدم و انگار ندیدم. از آن صبح‌هایی بود که مغزم حوصله کمترین چالش را هم نداشت. ولو همین که بخواهد فکر کند امروز، از خدایی که اعطاکننده هرچیزی است، چه بخواهد بهتر است. آخرین لایه‌های چسبناکِ خواب داشت از پشتِ پلک‌هایم کِش می‌آمد که صفحه ایتا را باز کردم. توی گروه ، خبرهایی بود انگار. انگشت اشاره‌ام را زدم روی اسم گروه. همه پیام‌ها در واکنش به یک پیام بود: "این کمترین، سنگی از سنگ مزار حرم حضرت ابالفضل علیه السلام (نگین) رو با احترام، به پاس گوشه‌ای از محبت‌های بی‌کران خواهر بزرگوارم، خانم علیپور تقدیم ایشون می‌کنم". توی دلم گفتم: "آفرین، چه کار قشنگی، چه هدیه شیرینی". توی پیام‌ها گشتم که ببینم خود کوثر (خانم علیپورِ نازنین) پیام را دیده یا نه.‌ ‌ ‌ ‌دیده بود. برعکسِ همیشه، این‌بار اجزایِ پیامش، درهم‌ریخته بود. آخرِ همه جمله‌هایش ناقص مانده و مجبور شده بود برای کامل شدن‌شان هی پناه ببرد به سه‌نقطه. از حس خودش گفته بود به پسرِ عجیبِ امیرالمومنین و آخرین سفر کربلا که رفته بود؛ و دلتنگی‌اش برای حرمِ حضرتِ ابالفضل. خوشحالی برای حسِ قشنگِ کوثر، حالم را خوب کرد. توی دلم گفتم: "نوش جون و روحت باشه دختر". خواب، دیگر رفته بود. مغزم داشت خودش را برای رودررو شدن با چالش‌ها گرم می‌کرد. سوالی از گوشه‌ای خودش را کشید بیرون. "تو چرا دلتنگِ حرمِ حضرت ابالفضل نشدی هیچ‌وقت؟" قیافه حق‌به‌جانب گرفتم. "چون نرفتم تا حالا". زود مچم را گرفت. "خیلی جاهای دیگم تا حالا نرفتی اما دلت براشون تنگ میشه!" شانه بالا انداختم. "چمیدونم خب". پتو را کنار زدم و بلند شدم. "اما باید حس باحالی باشه آدم از حضرت ابالفضل هدیه بگیره‌ها". گفتم: "آره احتمالا". صوتِ تفسیر قرآن آیت‌الله جوادی را پِلِی کردم و پرده را کشیدم. نورِ کم‌جانی دوید توی خانه. عصر شده بود. توی کلاس طب نشسته بودم و داشتیم با استاد، جزییات ساختن یک دارو را بررسی می‌کردیم. مثل هربار هیجان‌زده شده بودم از این‌همه دقت‌نظر و پیچیدگی در علمِ طب. از این حجمِ منطق که لابه‌لای این علم خودنمایی می‌کرد. دلم می‌خواست دستِ همه آدم‌هایی که چهره طب را با تجویزهای سطحی پیش چشم مردم خراب کرده‌اند بگیرم و بنشانم‌شان سرکلاس. کتاب‌ها را بگذارم جلوشان و بگویم اول بیا چندسال بنشین کتاب بخوان، بعد بیا با هم حرف بزنیم. بیا حوصله کن به‌جای متن‌های اینترنتی، پای درسِ ابوعلی‌سینا و رازی و حکیم ارزانی و حکیم عقیلی و ... بنشین تا بشود برایت استدلالِ منطقی آورد که خوردنِ مرغ بد نیست، که پیامبر برای من و تو، خوردن گوشتِ شتر و نمکِ دریا را تجویز نکرده، که هر ماده سردی را نمی‌شود با هر ماده گرمی اصلاح کرد، که داروی امام کاظم را نباید همه روز سال خورد، که خوردن سه‌شیره و چهارمغز و کره پسته و بادام‌زمینی، برای همه قوت نمی‌آورد، که هر بلغمی را نباید با هر مُنضجی از بین برد، که هر مشکلی در بدن، مال سردی نیست، که خیلی وقت‌ها اصلا لازم نیست دارو تجویز کنی، که بدن آدمیزاد خیلی پیچیده‌تر از این تجویزهای همگانی و سطحی است. کلاس تمام شد. بلند شدم. کتاب را گذاشتم توی کوله. گوشی را برداشتم و صدایش را باز کردم. صدای استاد از پشتِ سرم آمد. برگشتم. خودکاری را گرفته بود طرفم. "این رو هم اضافه کنین به خودکارهای تبرکی‌تون". چشم‌هام از شادی برق زد. اولین بار بود که داشتم اینجا حرفی از می‌شنیدم. نگذاشتم جمله را تمام کنند. هیجان‌زده گفتم: "وای ممنونم!" و همزمان دست دراز کردم برای گرفتنِ خودکار. جمله را تمام کردند: "تبرکیِ حرمِ حضرتِ ابالفضله". @Negahe_To
Alireza GhorbaniAlireza Ghorbani - Dar Zolfe To Avizam.mp3
زمان: حجم: 5.3M
‌ ‌ ‌🎼 نمی‌دونم دقیقا چرا اما انگار، گوش دادنش امروز خیلی می‌چسبه. روزی که پنجشنبه‌ باشه، اول ماه رجب باشه و سالگردِ شهادتِ کسی باشه که نبودنش و نداشتنش، باورکردنی نیست. بیم است که سودایت دیوانه کند ما را در شهر به بدنامی افسانه کند ما را بهر تو ز عقل و دین بیگانه شدم آری ترسم که غمت از جان بیگانه کند ما را در هجر چنان گشتم ناچیز که گر خواهد زلفت به سر یک مو در شانه کند ما را زان سلسله گیسو منشور نجاتم ده زان پیش که زنجیرت دیوانه کند ما را زینگونه ضعیف ار من در زلف تو آویزم مشاطه به جای مو در شانه کند ما را من می زده دوشم شاید که خیال تو امروز به یک ساغر مستانه کند ما را چون شمع بتان گشتی پیش آی که تا خسرو بر آتش روی تو پروانه کند ما را @Negahe_To
[نگاهِ تو]
‌ ‌ یک دقیقه، گوش‌هایتان را بدهید به صدای زیروبمِ زنگوله‌ها که مثل بچه‌های شلوغ می‌دوند پشتِ‌سرِهم؛ به صدای های و هی گفتنِ پسرکِ چوپان. ‌ ‌‌چشم‌هایتان را بدهید به آن بُز مشکی که دور شده از گله، دست‌ها را حائل کرده روی تنه درخت و خودش را بالا کشیده؛ به آن بزغاله سفیدوقهوه‌ای که در یک قدمیِ مادرش، آرام دارد می‌چرد؛ به بره‌ای که بی‌خیالِ عالم دارد سرخوشانه قدم می‌زند؛ و به آن گوسفندِ قهوه‌ای تیره که لم داده وسط زمین، پشتش را کرده به نور کم‌جانِ خورشید و درازکش، غذایش را می‌خورد.‌ ‌ ‌ پ.ن. ‌فیلم، را همین چند دقیقه پیش گرفتم. می‌خواستم آرامش، نشاط و زیبایی را زود برسانم به قلب‌هایتان. @Negahe_To
26.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
‌ ‌ ‌🌱 تَرک‌هایِ بی‌منفعت!‌ ‌ ‌ این ویدئو ‌امشب رزق من شد و نوری روشن کرد جلوی پام. دلم نیومد تک‌خوری کنم😇 @Negahe_To
‌ ‌ 📚 معتقد بود اشتباه‌ها، اغلب به اندازه جواب‌های درست، روشنگرند. @Negahe_To
‌ ‌ ‌من تا قبل از این که شما را توی زندگی‌ام پیدا کنم، همیشه آدمِ عدد رُند بوده‌ام. ساعتِ هشدار گوشی، قرار گذاشتن، جلسه، تعداد اولویت‌ها، برنامه‌ها و همه چیز را روی عدد رُند تنظیم می‌کردم. اما چند سالی هست که عدد نُه را بیشتر از ده و البته که نوزده را خیلی خیلی بیشتر از بیست دوست دارم. شما برای من همان عدد نُه هستید که یک روزی بی‌هوا آمد وسط زندگی‌ام و تمام تنظیمات رُند بودن من را بهم ریخت. تولدتان مبارکِ ما باشد، قشنگ‌ترین عددِ نُهِ عالم! @Negahe_To
‌ ‌ 🌱 ‌زندگی که سخت شد، به بچه‌ها پناه ببرید. ‌ ‌ @Negahe_To
‌ ‌ ‌مُدامِ سفر و جنگ را محضِ دلخوشی با خودم آوردم. مثل هزاران کتاب و مجله‌ای که این سالها با خودم آورده‌ام و همانطور دست‌نخورده برشان گردانده‌ام اصفهان. شنبه ظهر، هردوتایشان را از توی چمدان درآوردم. گذاشتم کنارِ لپتاپ، روی میزِ پذیرایی و رفتم بیرون. شب که برگشتم، مُدامِ سفر دستِ بابا بود. کارهایش را گذاشته بود کنار و در سکوت، مجله‌به‌دست، نشسته بود روی مبل. وقتی من رسیدم، رسیده بود صفحه هشتاد. دیشب هم تمامش کرد. چیزی نگفت اما از اینکه خط‌به‌خط و صفحه‌به‌صفحه رفته بود تا آخر، فهمیدم دوستش داشته است. این سالها یاد گرفته‌ام از سکوتش حس‌وحالش را بفهمم. امشب هم مُدامِ جنگ را برداشته بود. صفحه‌ها را رسانده بود به پنجاه که نشست سر سفره افطار. حتما این یکی را بیشتر طول می‌کشد تمام کند. می‌دانم در ذهنش، به‌جای تمامِ خاطراتِ نداشته از سفر، از جنگ، خاطره دارد. پ.ن. نوشتن از بابا را گذاشته‌ام برای روزی که توانش را داشته باشم. روزی که شاید هیچ‌وقت نرسد. اما اگر رسید، می‌دانم که روایت‌های من هیچ شباهتی به روایت‌های پدر-دختریِ معمولِ آدم‌ها ندارد. @Negahe_To
‌ ‌ 🍂 یه وقتایی قوی بودن و قوی موندن، خیلی سخت میشه. خیلی سخت، یعنی یه چیزی نزدیک محال. @Negahe_To