eitaa logo
[نگاهِ تو]
363 دنبال‌کننده
703 عکس
77 ویدیو
2 فایل
من، بی نام ِ تو‌ حتی یک لحظه‌ احتمال ندارم. چشمان تو‌ عین الیقین من،‌ قطعیت "نگاه ِ تو‌" دین من است.‌‌‌ [قیصر امین‌پور] ‌ ‌ 🌱 روایت لحظه‌های زندگی 🌱‌ ‌ ‌ هم‌صحبتی: @MoHoKh ‌هم‌صحبتیِ ناشناس: https://daigo.ir/secret/21385300499
مشاهده در ایتا
دانلود
‌ ‌ 🌱 مسئله رسیدن به فقرا این یک اصل است؛ یعنی ما خیال می‌کنیم این کار جزء مستحبات و اینهاست! در حالی که تعلیلات قرآنی درباره به دوزخ انداختن عده‌ای این است که چرا به داد فقرا نرسیدید؟ حالا این مسئولین چگونه باید جواب بدهند، را خدا می‌داند. قرآن می‌گوید چرا اینها را جهنم می‌برند؟ برای اینکه اینها توحید نداشتند، یک؛ به فقرا نمی‌رسیدند، دو؛ «إِنَّهُ کانَ لا یُؤْمِنُ بِاللَّهِ الْعَظیمِ ٭ وَ لا یَحُضُّ عَلی‏ طَعامِ الْمِسْکینِ». ‌ ‌ ببینید درباره جهنم، استدلال خدا در قیامت این است که این تشویق نمی‌کرد، دقت کنید! خدا نمی‌فرماید او پول نمی‌داد؛ می‌فرماید او مردم را تشویق نمی‌کرد و دیگران را تشویق نمی‌کرد و خیرین را تشویق نمی‌کرد که به داد فقرا برسید، این داد نمی‌زد، فریاد نمی‌زد. نمی‌گوید «لا یطعِم» بلکه می‌گوید: «لا یَحُضُّ» این واژه «تحضیض»؛ یعنی ترغیب و تشویق. این حتی داد نمی‌زد و نمی‌گفت به داد فقرا برسید.‌ ‌ ‌حالا باید بسوزد. چرا؟ برای اینکه روزیِ فقرا را ذات أقدس الهی یقیناً نازل کرده، این دیگران هستند که سدّ رزق کرده‌اند. چون هیچ کس در عالم نیست جز اینکه «إِلاَ عَلَی اللَّهِ رِزْقُهَا»؛ یعنی رزق همه را خدا نازل کرده است. این آیه شش سوره مبارکه «هود» چیست؟ خدا فرمود تمام این مار و عقرب‌ها را شما چه کار دارید که سمّی هستند، اینها عائله من هستند، ﴿وَ مَا مِن دَابَّةٍ﴾، می‌گوید. با «علیٰ» هم تعبیر کرده است. فلان خوک نجس العین است، حرام‌گوشت است، فلان خرس شش ماه باید در برف بخوابد، تو چه کار داری؟ منِ خدا باید آن قدر غذا بدهم که او شش ماه بخوابد این یعنی همان «إِلاَ عَلَی اللَّهِ رِزْقُهَا» یعنی تمام مار و عقرب عائله منِ خدا است، من آنها را روزی می‌دهم. حالا اینکه یک آدمی می‌آید روزی کسی را می‌گیرد، او را شما باید اصلاح کنید! و اگر اصلاح نکردید، من هر دوی شما را اصلاح می‌کنم! @Negahe_To
هدایت شده از گاه نوشته‌هایم
ناتوانم... واژه ندارم برایت. @gahnevis
‌ ‌ در دنیا، کارها به اتفاق جلو می‌رود. اتفاق یعنی با هم یکی شدن، یعنی وِفق پیدا کردن چیزها با هم. وقتی آدم‌ها، شرایط و اراده خدا همه با هم وِفق پیدا می‌کند، آن‌وقت است که کارها جلو می‌رود. آقای سید حسن نصرالله، نمی‌دانم شما چطور زندگی کردید که توانستید اراده الهی را به همراهِ دلِ میلیون‌ها آدم در سرتاسر جهان با خودتان وِفق بدهید. اما می‌دانم حالا دست‌تان بازتر از قبل است. می‌شود وِفق دادنِ دل با اراده خدا را یادِ ما هم بدهید؟ @Negahe_To
13.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
‌ ‌ ‌🎼 این را شب گوش کنید. ‌هروقت دل‌تان گرفت گوش کنید. هروقت قلب‌تان سنگین شد گوش کنید. @Negahe_To
‌ ‌ ‌🌱 آدم توی بعضی جمع‌ها یک‌جور خاصی احساسِ خودمانی بودن می‌کند. همان جایی که خنده‌اش، بغضش، اشکش و خستگی‌اش را می‌تواند بدون روتوش و نقاب، روی چهره‌اش داشته باشد.‌ برای من، ماراتنِ کتابِ حلقه مبنا از آن جمع‌هاست. یک جمعِ گرم و صمیمی و دوست‌داشتنی که می‌توانی در آن، خودِ خودت باشی. اولین اجرای ماراتن را زمستان سال صفریک با اضطراب و نگرانی شروع کردم و در چشم‌برهم‌زدنی، امشب، آخرین ماراتنِ سال صفرسه هم به لطفِ خدا و همراهیِ دوستانِ کتاب‌خوانم برگزار شد. امشب با هم خندیدیم، با هم بغض کردیم، با هم کتاب خواندیم، برای شادی روح پدر رفیق‌مان فاتحه خواندیم، معرفی‌های خوب از کتاب‌ها شنیدیم، برای سلامتیِ رفیقِ دیگرمان دعا کردیم، خلاقیت در قرعه‌‌کشی دیدیم، و در آستانه ماه مهمانیِ خدا برای هم طلب خیر کردیم. تا باد چنین بادا🌱 @Negahe_To
Mehrdad Maleki - نیک موزیکMehrdad Maleki - Mara Dar Alame Zar.mp3
زمان: حجم: 2.7M
‌ ‌ 🎼 این یک دقیقه را امشب، خیلی گوش دادم. انگارِ مال همین وقت‌هاست. مالِ دست‌خالی بودنِ ما دمِ درِ ورودیِ مهمانی... مرا در عالم ذر حضرت زهرا سوا کرده برایم آبرودار، آبرویی دست‌و‌پا کرده منم آن طبل توخالی نه طبل روضه‌های تو منم آن پوچی مطلق که عمری ادعا کرده صدایت میزنم با بغض مثل کودکی‌هایم که در بازار غربت دست مادر را رها کرده به تو امید دارم من شبیه آن پسربچه که هرباری زمین افتاده بابا را صدا کرده پ.ن. خدایا ما نمی‌فهمیم که دستمون رو از دستت رها می‌کنیم. تو دوباره زودی دستمون رو بگیر... ‌ @Negahe_To
هدایت شده از مهجور ☫
7.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
آدم یک‌دفعه می‌بینه پیر شده ..... @maahjor
‌ ‌ ‌رسیده بودم جلوی درِ شیشه‌ای دانشکده که صدای «سلام استاد» گفتنش را شنیدم. ایستادم و سر برگرداندم. چند تا برگه را گرفته بودم سمتم. گفتم: «سلام. اینا چیه؟» این‌پا و آن‌پا کرد. «جواب تمرین‌هاست. گفته بودین امروز تحویل بدیم». برگه‌ها را از دستش گرفتم. «چرا توی کلاس تحویل ندادی؟» سرش را انداخت پایین. «کلاس رو نبودم. توی راهرو منتظر بودم کلاس تموم شه شما بیایین بیرون». برگه‌ها را گذاشتم توی کیف و با چشمانِ متعجب نگاهش کردم. «ببخشید استاد، دیر رسیدم، روم نشد بیام کلاس». لبخند زدم. «آخه چرا روت نشد بیای؟» چیزی نگفت. گفتم: «من که دعوات نمی‌کردم. تهش با خنده بت می‌گفتم آخه الان وقتِ کلاس اومدنه؟» چشم‌هایش با لب‌هایش خندید. دست گذاشتم روی شانه‌اش. «همیشه بیا ولو خیلی دیر بیای». همزمان با باز شدن اتوماتیک درِ شیشه‌ای صدای چشم‌گفتنش را شنیدم. ‌خدایا از صبح که دانشجویم را دیده‌ام فکری شده‌ام که حتما تو بودی که او را فرستادی سراغم. من می‌دانم تو یک‌عالمه بنده خوب و شاگرد اول داری که نه تنها از اول ماه رجب، بلکه از همان روز عید فطر پارسال، آمده‌اند زود سرکلاس نشسته‌اند و یک سال است که آماده شده‌اند برای امشب. من اما همان شاگردی هستم که مثل همیشه خیلی دیر آمده‌ام، خیلی دیر؛ اما آمده‌ام! می‌دانم تو همان خدایی هستی که خیلی عجیب، بزرگ و مهربانی. می‌دانم حتی به خنده هم به من نمی‌گویی: «آخه الان وقتِ اومدنه؟» @Negahe_To