eitaa logo
[نگاهِ تو]
364 دنبال‌کننده
702 عکس
77 ویدیو
2 فایل
من، بی نام ِ تو‌ حتی یک لحظه‌ احتمال ندارم. چشمان تو‌ عین الیقین من،‌ قطعیت "نگاه ِ تو‌" دین من است.‌‌‌ [قیصر امین‌پور] ‌ ‌ 🌱 روایت لحظه‌های زندگی 🌱‌ ‌ ‌ هم‌صحبتی: @MoHoKh ‌هم‌صحبتیِ ناشناس: https://daigo.ir/secret/21385300499
مشاهده در ایتا
دانلود
‌ ‌ ‌هر وقت سخن از «أَنَا خَیْرٌ مِنْهُ» است معلوم می‌شود ما گوینده شیطانی شدیم. معیار همین است این حرفی که از دهن ما در می‌آید آیا حرف فرشته‌هاست یا حرف شیطان است. اگر بگوییم من از او بهترم این سخن مستقیم شیطان است؛ ما از او بهتریم، سخن مستقیم شیطان است. وجود مبارک حضرت امیر در خطبه هفت نهج البلاغه فرمود بعضی‌ها گرفتار شیطنت شیطان هستند، چون مواظب همه جا هستند درون و بیرون؛ اما مواظب جانشان نیستند. چون مواظب جانشان نیستند، خاطراتشان را کنترل نمی‌کنند؛ چون خاطراتشان را کنترل نمی‌کنند درِ دلشان باز است؛ چون درِ دلشان باز است این حرامی که شیطان است و لباس احرام بسته است و قصد طواف کعبه دل را دارد وارد دل می‌شود. کسی که از قلب خود بی‌خبر است این آدم درِ دلش باز است. این شیطان وارد دل می‌شود، وقتی وارد دل شد او را می‌شوراند. این شیاطین، جنّ هستند همسر دارند و ازدواج می‌کنند. فرمود اینها عقدی در تالار دلِ این شخص برقرار می‌کنند؛ زن و شوهر، چون هر دو جن هستند. اینجا تخم‌گذاری می‌کنند، او را به کارهای فراوانی وسوسه می‌کنند. حضرت فرمود بعد از اینکه تخم‌گذاری کرد، این تخم را می‌پروراند به صورت جوجه در می‌آورد؛ حالا که جوجه شد جوجه مرتّب راه می‌رود، این شخص هم می‌بیند مرتّب خاطرات می‌آید و می‌رود. هر چه می‌خواهد کنترل کند نمی‌تواند. این کار را بکن، آن کار را نکن، آنجا سرقت بکن، آنجا بد بگو، فلان جا فحش بده! اینها همه این دبیب و دابه‌هایی هستند که در جان شما راه می‌روند. این آدم، آرام ندارد، مرتّب یا به این فکر است یا به آن فکر است. بعد چه کار می‌کند؟ این شیطان‌ها زمام او را به دست می‌گیرند؛ هر چه که آنها خواستند این می‌بیند، هر چه که آنها خواستند را این می‌گوید: «فَنَظَرَ بِأَعْیُنِهِمْ وَ نَطَقَ بِأَلْسِنَتِهِمْ‏». اینها تشبیه نیست، اینها مبالغه نیست، اینها حقیقت است! بعضی‌ها واقعاً شیطان هستند جزء «شیاطن الانس» هستند اینها سبّ و لعن نیست این یک تکوین است. فرمود شیطان به زبان این حرف می‌زند، شیطان با چشم این می‌بیند. بنابراین گاهی می‌شود که خدای ناکرده انسان یک شیطان متحرک میشود! چه اینکه متقابلاً در آن طرف هم می‌شود یک فرشته متحرک شد. یک انسان پاک چشمش پاک، دستش پاک، گوشش پاک، مالش پاک، شکمش پاک، یک انسان پاک، یک فرشته متحرک است. چرا ما این طور نباشیم؟ @Negahe_To
‌ ‌ ‌📚 نوشتن از خود، یک‌جور دستِ پیش‌گرفتن در برابرِ مرگ است و هراسِ فراموشی و فنا. نوشتن از خود، مومیایی کردن نفس است. تمنّای پیش‌انداختنِ محاکمه است؛ یا خواستِ فراهم‌آمدنِ پیشاپیشِ طومار اعمال است برای روزِ مبادا. روسو در نخستین سطرهای اعترافاتش می‌نویسد: "در صور که بدمند خواهم آمد این نوشته را به دست گرفته، و آواز خواهم داد: اینست آنچه کردم و اندیشیدم و بودم." @Negahe_To
‌ ‌ 🌱 کنارِ فاضلاب هم می‌شود گُل داد؛‌ ‌هرچند خیلی سخت. @Negahe_To
‌ ‌ ‌مدد از خاطر رِندان طلب ای دل، وَر نَه کار صعب است، مبادا که خطایی بکنیم... @Negahe_To
هدایت شده از شعر و ادبیات چامه
3.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
طی شد ایام برومندی ما در سختی همچو آن دانه که در زیر قدم، سبز شود @chaame ⛱️
‌ ‌ ‌🌱 اگر کسی کار خوبی کرد، در روایات هست که اگر مدام به این بگوید، به آن بگوید، اینجا بَنِر بزند، به هرکس که می‌رسد بگوید، فرمود مثل گُلی است که هر باری که گفتید انگار یک بار به آن گل دست زده‌اید. خب معلوم است که این برگ گل پژمرده می‌شود و چیزی از آن باقی نمی‌ماند. شما نباید به این گل دست بزنید. مدام این بگوید، آن بگوید که چه بشود؟ برای چه می‌گویید اصلاً؟ در روایات ملاحظه بفرمایید که عمل صالح مثل برگ گُل است، وقتی هربار به آن دست زدید، به هر حال پژمرده می‌شود. برای چه کسی گفتید که مشکل را حلّ نمی‌کند بلکه باید «حفظتم و حفظتم و حفظتم و حفظتم» یعنی آن را حفظ کنید تا در قیامت در دست‌تان باشد، «مَنْ جاءَ بِالْحَسَنَةِ فَلَهُ عَشْرُ أَمْثالِها» اینکه در قیامت بگویید من قبلاً فلان کار را کردم که کسی گوش نمی‌دهد. شما در محکمه، در حساب، در قیامت باید عمل را بیاورید، در «عند الحساب» باید بیاورید. این باید در دست‌تان باشد، دیگر نباید به این و آن بدهید، اگر به این و آن گفتید دیگر در دست‌تان نیست، به هوا رفت! @Negahe_To
15.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
‌ ‌ ⭕️ حداقل کاری که از دست ما برمیاد... @Negahe_To
‌ ‌ ‌نانوایی لواش بسته بود. صف سنگک هم آنقدر طولانی بود که واضح بود باید بی‌خیالش بشوم. هفت هشت دقیقه بیشتر وقت نداشتم برای خرید نان. در ذهنم با اکراه و اجبار به نانِ سوپری رضایت دادم. بعد هم شروع کردم به بدوبیراه گفتن به خودم: «چندبار بت گفتم این نون رو بذار توی کیفت؟ ضرر داشت یا خیلی سنگین بود!» پلاستیکِ نانِ روی اپن آشپزخانه مدام جلوی چشمم بود. قیافه حق‌به‌جانب گرفتم. «نونِ کهنه نمی‌خواستم! اصلا یه ذره هم بش میل نداشتم. آدم می‌خواد بره چهار ساعت سر کلاس فک بزنه باید دو لقمه نون تازه بخوره سر صبحی یا نه!» خندید. با نامردی خندید. «نکه نون تازه هم برات کنار گذاشته بودن!» چشم گرداندم دنبال یک سوپری که باز باشد و بسته نان هم جلوی مغازه‌اش داشته باشد. طول نکشید که پیدایش کردم. از ماشین پیاده شدم و رفتم سمتش. نیازی به باز کردن گره پلاستیک نبود. از روی پلاستیک هم ترک‌های کهنگی معلوم بود. بازش کردم و چند تا نان را بلند کردم. به امید اینکه آن زیرترها نانی پیدا کنم که کمی تازه‌تر باشد یا حداقل قیافه گول‌زننده داشته باشد. نبود. یکی از دیگری بدتر. بوی کهنگی خورد زیر دماغم و اشتها را با خودش برد. می‌دانستم بدون صبحانه برای کلاس اول هم دوام نمی‌آورم. دیشب هم شام نخورده بودم. چهره نانِ لواش خانه برایم طنازی می‌کرد و ورِ غُرزننده هم داشت حسابی جولان می‌داد. چند ثانیه ایستادم و به نان‌ها نگاه کردم. گرسنگی را ترجیح دادم و برگشتم. تازه داشتم دنده را دو می‌کردم که بوی نانِ تازه پیچید توی ماشین. ترمز زدم و با تعجب دوروبرم را نگاه کردم. یک مغازه بزرگ نان فانتزی با درِ باز جلوی رویم بود. با خوشحالی پریدم پایین. کسی پشت پیشخوان نبود. بلند سلام کردم. صدای پسر جوانی از فاصله دو سه متر، جواب سلامم را داد. نگاه کردم توی قفسه‌ها. دست زدم به روکش پلاستیکی روی پیراشکی، کروسان و نان فانتزی‌ها. همه تازه بودند. یک بسته کوچک و نازک را برداشتم. پسر آمده بود پشت پیشخوان. کلاه سفید روی سر گذاشته بود و چند تکه از موهای مشکی‌اش از جلوی کلاه بیرون ریخته بود. چشم‌هایش محجوب بود و روی صورتت متمرکز نمی‌ماند. رنگ و مدل چشم‌ها را ندیدم. گوش‌هایش را بیشتر دیدم. شبیه گوش کشتی‌گیرها بود. انگار هردوتایشان چند باری شکسته بودند. نان را گرفتم سمتش و قیمت را پرسیدم. بسته را گرفت و گذاشت روی ترازو. «میشه سی‌وچهار هزار تومن». کارت را گذاشتم جلویش و رمز را گفتم. چشمم هنوز توی قفسه‌ها می‌چرخید. صدای بوق دستگاه کارت‌خوان برای تراکنش را شنیدم ولی حس کردم صدای بوق مثل همیشه نیست. برگشتم سمت پسر. سرش پایین و برگه کارت‌خوان توی دستش بود. بی‌هیچ حرفی، کارت را بدون فیش دراز کرد سمتم. کارت را گرفتم و چشم ریز کردم روی برگه‌ای که توی دستش بود. بالایش نوشته بود: «عدم موجودی». همین را کم داشتم. کارت را از خانه اشتباه با خودم آورده بودم. آمدم نان را بگذارم سرجایش که یکدفعه یادم آمد دیروز کمی پول گذاشته بودم توی جیب مانتو. دست بردم داخل جیب. خیلی وقت بود هیچ خریدی با پول نکرده بودم. عددهای صفر پررنگ و کم‌رنگ روی اسکناس‌ها را نگاه کردم. برایم عجیب بودند. کلش، سه تا ده‌هزار تومانی و یک پنج هزارتومانی بود. با خوشحالی سی‌وپنج هزارتومان را گرفتم سمتش. پول را گرفت اما نگرفت انگار. چشم‌هایش روی اسکناس‌ها و دستش همان‌طور توی هوا مانده بود. عرق کردم از خجالت. وَرِ غُرزننده دوباره جلو آمد. «حتما اشتباه کردی دیگه! دقت نمی‌کنی که! این سبزا حتما هزار تومنی‌ان نه ده‌هزار تومن! اون نارنجی پنج هزاری رو هم گیج بودی نفهمیدی پونصدتا تک تومن بیشتر نیست. خوبه این پسره نمی‌دونه چند ساله ریاضی خوندی خیر سرت!» حرارت را روی صورتم حس کردم. کاش می‌شد بی‌هیچ حرفی بزنم بیرون. صدای یک مشتری دیگر هم از پشت سرم آمد. توی این هیروویری این یکی را کم داشتم. سکوت پسر حسابی کلافه‌ام کرده بود. آمدم چیزی بگویم که سرش را به همراه دستی که اسکناس‌ها را نگه داشته بود آورد جلو. با صدای آرامی که من هم به زحمت می‌شنیدم گفت: «خانوم این سی‌وپنج هزار تومن رو بذار پیشت باشه. الان سر صبحه داری میری لازمت میشه. بذار بمونه، هروقت از اینجا رد شدی برام بیار». با چشم‌های تار شده از اشک به صورتش لبخند زدم. سرش را آورد بالا. گفتم: «کارت رو اشتباهی اوردم. پول هست نگران نباشین». نشستم توی ماشین. شیشه‌ها را پایین دادم و خوشمزه‌ترین نان فانتزی دنیا را خوردم. @Negahe_To