15.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
⭕️ حداقل کاری که از دست ما برمیاد...
#غزه
@Negahe_To
نانوایی لواش بسته بود. صف سنگک هم آنقدر طولانی بود که واضح بود باید بیخیالش بشوم. هفت هشت دقیقه بیشتر وقت نداشتم برای خرید نان. در ذهنم با اکراه و اجبار به نانِ سوپری رضایت دادم. بعد هم شروع کردم به بدوبیراه گفتن به خودم: «چندبار بت گفتم این نون رو بذار توی کیفت؟ ضرر داشت یا خیلی سنگین بود!» پلاستیکِ نانِ روی اپن آشپزخانه مدام جلوی چشمم بود. قیافه حقبهجانب گرفتم. «نونِ کهنه نمیخواستم! اصلا یه ذره هم بش میل نداشتم. آدم میخواد بره چهار ساعت سر کلاس فک بزنه باید دو لقمه نون تازه بخوره سر صبحی یا نه!» خندید. با نامردی خندید. «نکه نون تازه هم برات کنار گذاشته بودن!» چشم گرداندم دنبال یک سوپری که باز باشد و بسته نان هم جلوی مغازهاش داشته باشد. طول نکشید که پیدایش کردم. از ماشین پیاده شدم و رفتم سمتش. نیازی به باز کردن گره پلاستیک نبود. از روی پلاستیک هم ترکهای کهنگی معلوم بود. بازش کردم و چند تا نان را بلند کردم. به امید اینکه آن زیرترها نانی پیدا کنم که کمی تازهتر باشد یا حداقل قیافه گولزننده داشته باشد. نبود. یکی از دیگری بدتر. بوی کهنگی خورد زیر دماغم و اشتها را با خودش برد. میدانستم بدون صبحانه برای کلاس اول هم دوام نمیآورم. دیشب هم شام نخورده بودم. چهره نانِ لواش خانه برایم طنازی میکرد و ورِ غُرزننده هم داشت حسابی جولان میداد. چند ثانیه ایستادم و به نانها نگاه کردم. گرسنگی را ترجیح دادم و برگشتم.
تازه داشتم دنده را دو میکردم که بوی نانِ تازه پیچید توی ماشین. ترمز زدم و با تعجب دوروبرم را نگاه کردم. یک مغازه بزرگ نان فانتزی با درِ باز جلوی رویم بود. با خوشحالی پریدم پایین. کسی پشت پیشخوان نبود. بلند سلام کردم. صدای پسر جوانی از فاصله دو سه متر، جواب سلامم را داد. نگاه کردم توی قفسهها. دست زدم به روکش پلاستیکی روی پیراشکی، کروسان و نان فانتزیها. همه تازه بودند. یک بسته کوچک و نازک را برداشتم. پسر آمده بود پشت پیشخوان. کلاه سفید روی سر گذاشته بود و چند تکه از موهای مشکیاش از جلوی کلاه بیرون ریخته بود. چشمهایش محجوب بود و روی صورتت متمرکز نمیماند. رنگ و مدل چشمها را ندیدم. گوشهایش را بیشتر دیدم. شبیه گوش کشتیگیرها بود. انگار هردوتایشان چند باری شکسته بودند. نان را گرفتم سمتش و قیمت را پرسیدم. بسته را گرفت و گذاشت روی ترازو. «میشه سیوچهار هزار تومن». کارت را گذاشتم جلویش و رمز را گفتم. چشمم هنوز توی قفسهها میچرخید. صدای بوق دستگاه کارتخوان برای تراکنش را شنیدم ولی حس کردم صدای بوق مثل همیشه نیست. برگشتم سمت پسر. سرش پایین و برگه کارتخوان توی دستش بود. بیهیچ حرفی، کارت را بدون فیش دراز کرد سمتم. کارت را گرفتم و چشم ریز کردم روی برگهای که توی دستش بود. بالایش نوشته بود: «عدم موجودی».
همین را کم داشتم. کارت را از خانه اشتباه با خودم آورده بودم. آمدم نان را بگذارم سرجایش که یکدفعه یادم آمد دیروز کمی پول گذاشته بودم توی جیب مانتو. دست بردم داخل جیب. خیلی وقت بود هیچ خریدی با پول نکرده بودم. عددهای صفر پررنگ و کمرنگ روی اسکناسها را نگاه کردم. برایم عجیب بودند. کلش، سه تا دههزار تومانی و یک پنج هزارتومانی بود. با خوشحالی سیوپنج هزارتومان را گرفتم سمتش. پول را گرفت اما نگرفت انگار. چشمهایش روی اسکناسها و دستش همانطور توی هوا مانده بود. عرق کردم از خجالت. وَرِ غُرزننده دوباره جلو آمد. «حتما اشتباه کردی دیگه! دقت نمیکنی که! این سبزا حتما هزار تومنیان نه دههزار تومن! اون نارنجی پنج هزاری رو هم گیج بودی نفهمیدی پونصدتا تک تومن بیشتر نیست. خوبه این پسره نمیدونه چند ساله ریاضی خوندی خیر سرت!» حرارت را روی صورتم حس کردم. کاش میشد بیهیچ حرفی بزنم بیرون. صدای یک مشتری دیگر هم از پشت سرم آمد. توی این هیروویری این یکی را کم داشتم. سکوت پسر حسابی کلافهام کرده بود. آمدم چیزی بگویم که سرش را به همراه دستی که اسکناسها را نگه داشته بود آورد جلو. با صدای آرامی که من هم به زحمت میشنیدم گفت: «خانوم این سیوپنج هزار تومن رو بذار پیشت باشه. الان سر صبحه داری میری لازمت میشه. بذار بمونه، هروقت از اینجا رد شدی برام بیار». با چشمهای تار شده از اشک به صورتش لبخند زدم. سرش را آورد بالا. گفتم: «کارت رو اشتباهی اوردم. پول هست نگران نباشین». نشستم توی ماشین. شیشهها را پایین دادم و خوشمزهترین نان فانتزی دنیا را خوردم.
#روایت_زندگی
#روزنه_نور
@Negahe_To
+ باید رژیم مخصوص طبعت بگیری،
ریزهخواری رو بذاری کنار و حله، راحت وزن کم میکنی.
-- از این شنبه میگیرم. منتظر نتیجه مذاکرات ایران و آمریکام.
پ.ن. چند دقیقه است دارم یکریز میخندم! این مکالمه واقعی و کاملا جدی بین دو تا رفیقام هست توی گروه دوستانهمون. خودمم باورم نمیشه همچین رفیقایی دارم من😂😂
#خنده_حلال
#خندیدن_به_رفیق_مستحب_موکد
#شمام_یکم_بخندین_برا_سلامتیتون_لازمه
#شما_منتظرین_از_شنبه_چهکاری_رو_شروع_کنین
@Negahe_To
پاییز سال صفردو در جمع دوستان #سهکتاب نشسته بودیم پای صحبتهای مجید قیصری، نویسنده کتاب #سهکاهن. کتاب را با هم خوانده بودیم. یک روایت داستانی تاریخی از یک روز زندگی پیامبر اکرم صلیاللهعلیهوآله در سن چهار سالگی. شخصیت اصلی داستان، حلیمه بود، دایه پیامبر. کسی که خیلی کمتر از او شنیدهایم و خواندهایم. اسم سهکاهن را نویسنده بر اساس تلاش سه کاهن برای دزدیدن پیامبر انتخاب کرده بود. کتاب را خیلی دوست داشتم و با اشتیاق و لذت خواندمش. به نظر من، مجید قیصری متولد ۱۳۴۵، یک داستان با یک موضوع دستنخورده و غیرکلیشهای، زبانِ روان، جزییاتِ خوب و مسیر داستانیِ هیجانانگیز نوشته بود. آن جلسه هم به لطف دوستان و نویسنده، جلسه خیلی خوبی بود؛ پُربار و دوستداشتنی. در بین صحبتها، چندنفری از دوستان، از نویسنده درباره میزان درستی و دقت جزییات بیان شده در کتاب پرسیدند. اینکه چقدر از این شخصیتها، جملهها و اتفاقها واقعی هستند و میشود گفت در تاریخ دقیقا همینطوری که در داستان میخوانیم، پیش آمده است. مجید قیصری پاسخ مفصل و شیرینی داد. خلاصه حرفهایش میشد اینکه: «در عین حال که اصل روایت، اصل شخصیتها و نخ تسبیح داستان، مبتنی بر روایت تاریخی است اما تاریخ بهانه است برای روایت». او به ما توصیه کرد که «بت تاریخ را در ذهن بشکنید» و این را هم گفت که من در این کتاب به جای اینکه درباره تاریخ حرف بزنم، درباره یک شخصیت تاریخی حرف زدهام.
کتاب #دیلماج، را امسال خواندم؛ در بهارِ سالِ صفرچهار. یک رمان تاریخی با ترکیب خیال و واقعیت. کتابی که هم درباره تاریخ حرف میزند و هم درباره یک شخصیتِ تاریخیِ خیالی! داستان درباره مسیر و اتفاقات زندگی میرزایوسف خان مستوفی، ملقب به دیلماج است که یکی از چهرههای تأثیرگذار دوران مشروطه است. نویسنده کتاب، حمیدرضا شاهآبادی متولد ۱۳۴۶ است. یک پژوهشگرِ خوب در حوزه تاریخ که بیشتر کتابهایش رنگوبوی مطالعات تاریخیاش را دارد. یکی از عنوانهایی که دیلماج در کارنامه خود دارد، گرفتن جایزه «رمان متفاوت» است که به نظرم جایزه بسیار بجا و شایستهای است. کتاب، زبانِ نسبتا روان و درامِ خوبی دارد؛ بهخصوص چاشنی عشقِ زینت، حسابی داستان را مزهدار کرده است. پیچیده شدن اتفاقات تاریخیِ واقعی در لابهلای زندگی میرزایوسف خان هم واقعا هنرمندانه انجام شده است؛ ولی من کتاب را دوست نداشتم! طبیعتا سلیقه شخصی به حساب میآید، اما وقتی در ریزِ اتفاقاتِ زندگی دیلماج غرق شده بودم و یکدفعه فهمیدم اصلا چنین شخصیتی در تاریخ وجود نداشته، معادلاتِ ذهنم بهم ریخت و حالم گرفته شد. البته که ما آدمهای شناور در دنیای ادبیات، خوب میدانیم قدرتِ خیال و شخصیتپردازی جزو ابزارهای خیلی مهم و حیاتی برای یک نویسنده است. اما اینکه ترکیب کردن این خیال با تاریخ، چقدر و چگونه جور در میآید مساله دیگری است.
#معرفی_کتاب
#کتاب_سهکاهن
#مجید_قیصری
#کتاب_دیلماج
#حمیدرضا_شاهآبادی
#حلقه_کتابخوانی_مبنا
#دومین_کتاب_صفرچهار
@Negahe_To
🎼 خدایا ممنونم که این چند روز، صدای بارون رو صدای پسزمینه زندگیهامون کردی!
#خدایا_ممنونم
@Negahe_To
📚 کاری که نویسنده میکند این است که شما را به توجه کردن وامیدارد و این موهبت بزرگی است.
#یک_پیاله_کتاب
#کتاب_پرنده_به_پرنده
#آن_لاموت
@Negahe_To
📚 خوب نوشتن، ربطی وثیق، به گفتنِ حقیقت دارد.
#یک_پیاله_کتاب
#کتاب_پرنده_به_پرنده
#آن_لاموت
@Negahe_To