دلم میخواهد لذت این شادی عمیق که امروز دانشجویان عزیزم با این شاخه گلها در قلبم کاشتند را بریزم در جان خسته تمام آدمهایی که دلشان لک زده است برای یک خداقوت شنیدن حسابی تا دلشان گرم شود به بودن، به تلاش و ادامه دادن🌹
پ.ن. اگر موقع گرفتن این شاخه گلها، در حال تدریس و روبروی پنجاه جفت چشم نبودم، حتما چشمان لبریز از احساسم، بارانی میشد همچنان که الان برای نوشتن این متن، بارانیست.
#هدیه
#روایت_زندگی
#دانشجویان_عزیزم
#دوازده_اردیبهشت_۱۴۰۲
@Negahe_To
از دانشجوهای چند سال پیشم است. بچههای متولد اوایل دهه ۷۰. سالی که با هم کلاس داشتیم، هم آنها گوش شنوا و مشتاقی برای شنیدن داشتند و هم من حوصله و وقت بیشتری برای حرف زدن. زمان استراحت بین کلاسها هم معمولا به حرف میگذشت. حرفهایی از زمین و زمان با چاشنی روزنههای امید.
چند شب پیش پیام داد و سوالی پرسید. مشورت و نظری میخواست. برایش مثل آن روزها رفتم بالای منبر و چند صوت طولانی پُر کردم و فرستادم. گوش کرد و تشکر کرد و آخر پیامش هم نوشت "دم شما گرم استاد". برایش نوشتم "دم خودت گرم که با حوصله حرفام رو گوش دادی". ایموجی خنده فرستاد. فکر کردم دستش اشتباهی به جای ایموجی گل یا دو دست به هم چسبیده به نشانه تشکر و احترام، رفته روی ایموجی خنده.
پیام بعدی این بود: "استاد این دهه هشتادیا چیکار کردن؟!" تازه فهمیدم ایموجی را اشتباه نفرستاده و از "دمت گرم" گفتن من خندهاش گرفته است. فکر کنم این جمله را انداخته روی تصویر و صدایی که از من ِ چند سال پیش در ذهنش داشته، و حس کرده است خیلی با هم جور در نمیآید!
هر چند واقعا خودم هم نمیدانم بیان آن جمله، چقدر به همنشینی با دانشجوهای دهه هشتادیام مربوط است و چقدر به لایههای پنهانتر شخصیت خودم، که در شرایط معمول بروز چندانی ندارد. اما هر چه باشد، چند روز است ذهنم حسابی مشغول شده است که واقعا کجاهای زندگیام، کجاهای شخصیتام در این سالها از دانشجوهایم رنگ گرفته، بیآنکه بفهمم؟ و البته بلافاصله فکر میکنم آیا من هم توانستهام به زندگی آنها رنگی ببخشم؟
خدایا میشود این قلمموی رنگآمیزی دلهایمان را خودت دست بگیری لطفا؟...
وَ مَن اَحسَنُ مِنَ اللهِ صِبغَه
و چه کسی بهتر از خدا به دلها رنگ میدهد؟
آیه ۱۳۸ سوره بقره
#روایت_زندگی
#دوازده_اردیبهشت_۱۴۰۲
@Negahe_To
غریب را این روزها دو بار روی پرده سینما دیدهام اما هنوز پایم را از سینما بیرون نگذاشته، باز دلتنگش میشوم. البته که اصل دلتنگی مال محمد بروجردی است؛ با آن بینش عمیق، لبخند دوستداشتنی، نگاه نافذ، اراده محکم و توکل بینظیر.
خبر فوت آدمهای خوب همیشه تلخ است اما خبر فوت حسام محمودی، بازیگر خوب و توانای کشورمان، همزمان با اکران این روزهای غریب، برایم هم خیلی تلخ و هم خیلی غریب شد.
#غریب
#سینما
#روایت_زندگی
@Negahe_To
24.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
چشم من پی تو گشته حیران؛ از همه، به غیر تو گریزان
چشم تو شب ستاره باران؛ آسمان، شده خلاصه در آن
من از تمام دنیا شبی بریدم تو را که دیدم
میان چشم مستت، چهها ندیدم تو را که دیدم
غم تو را همان شب که دل سپردم، به جان خریدم
قسم به جان تو، من به جان رسیدم تو را که دیدم
لذت شنیدن موسیقی فاخر زنده برایم از آن لذتهایی است که به راحتی نمیتوانم با چیز دیگری جایگزینش کنم. فارغ از هر جنس سلیقهای که برای شنیدن موسیقی دارید، و به خصوص اگر مثل من، کلیدهای پیانو و تارهای گیتار و ویولون، صاف روی پرده قلبتان نواخته میشود، حتما برای یک بار هم که شده چشمتان را روی هزینه زیاد خرید بلیط کنسرت ببندید و تا دیر نشده لذت تجربه یک کنسرت موسیقی را به خودتان هدیه بدهید😊
#موسیقی
#کنسرت
#روایت_زندگی
@Negahe_To
قلب آدم باید خیلی وسیع بشود که بتواند با دیدن نعمتهایی که بقیه دارند و خودش از آنها محروم است و در عین حال، خیلی هم بهشان محتاج است، نه تنها ناراحت نشود بلکه عمیقا شاد بشود.
پیدا کردن و داشتن این قلبهای وسیع را برای هم آرزو کنیم!
#دلنوشته
@Negahe_To
📚 "و او را صفای آدم دهید و رِقَّت نوح و خُلَّت ابراهیم و زبان اسماعیل و جمال یوسف و بشارت یعقوب و آواز داوود و صبر ایّوب و زُهد یحیا و کَرَم عیسا"
آنچه خوبان همه دارند تو یکجا داری!
#یک_پیاله_کتاب
#کتاب_قاف
#پیامبر_نازنینمان
@Negahe_To
هدایت شده از درونیـ ـات...🌱
بعضی از لحظات زندگی را دو بار زیستهام:
یکی آنگاه که آنها را زیستهام
دیگر، آنگاه که آنها را نوشتهام
و آنها را هنگام نوشتن عمیقتر زیستهام.
@daroniyat
محبت، سرمایهای ارزشمند و گرانبها در وجود انسان است. حواسمان باشد این سرمایه را کجا، چگونه و چقدر خرج میکنیم...
#دلنوشته
@Negahe_To
سلام بر اندوهی که
گمان میکنی هرگز تمام نمیشود،
حال آنکه شاید آخرین شب آن باشد.
🍃 شبت بخیر باد؛ غمت نیز هم...
#شب_شد_خیر_است
#نجوای_شب
@Negahe_To
به تاریکی عادت نکن عزیزِ من؛
حداقل تا وقتی که
اللهُ نورُ السّماواتِ و الأرض💫
🍃 صبحت بخیر رفیق، دلت پُرنور
#صبح_شد_خیر_است
#نجوای_صبح
@Negahe_To
به لطف امام رضا، با چند رفیق نازنین، کنج قشنگی در یک گوشه از ایتا ساختهایم برای یک هدف مشترک. برای اینکه به وقتش، خستگی از دل هم بشوریم؛ به وقتش همدیگر را هل دهیم وسط ماجرای خواندن و نوشتن و به وقتش هم تیزی نقد را بکشیم روی متنهای یکدیگر.
از روز اول هم قرار گذاشتهایم جریمهای مشخص کنیم برای مطالعه نکردنها و گزارش ندادنهایمان. دیروز و دیشب هر چه تلاش کردم آخرش باز هم نرسیدم مشقهایم را بنویسم. طبق قانون، باید جریمه میدادم. پیام دادم که: بچهها این جریمه بالاخره قرار شد چی باشه؟ خبری نشد. نه کسی پیگیری کرد و نه کسی جواب داد که این جریمه را بالاخره چی بگذاریم بهتر است. انگار همه با هم تصمیم گرفته بودند چشمهایشان را روی کمکاریام ببندند و شتر دیدی ندیدی!
امشب پیام داده:
"دیشب خوابم برد. میخواستم بگم من نشستم تا شما یه صفحه کتاب رو بخونین👌😍
حالا امروز کی مطالعه نداشته من بشینم واسش؟☺️"
بیاختیار برایش نوشتم: "تو چنین خوب چرایی؟!!"
#رفیق_نازنین
#روایت_زندگی
#همنویس_بهشت
@Negahe_To
میان ترم داشتند. نصف زمان امتحان گذشته بود که صدایم کرد. آنقدر خیالم ازش راحت بود که در این فاصله زمانی، اصلا نگاهش هم نکرده بودم. میدانستم نه اهل تقلب دادن است نه تقلب گرفتن.
نشستم روی صندلی خالی کناریاش. چشمم روی برگهاش بود و گوشم پی شنیدن سوالش. اما فقط لرزش انگشتان ظریفش را روی کاغذ دیدم و ردی از یک صدای بغض آلود را شنیدم که البته با تمام توان در حال پنهان کردنش بود. نگاهش کردم. پرسیدم حالت خوبه؟
تلفیق نگاهم با این دو کلمه، ماده منفجرهای شد برای شکستن سد چشمانش. با اولین مژه بر هم زدن، اشکهایش ریخت روی گونهها. حفرهای در قلبم شروع کرد به داغ شدن. در سکوت، چشم دوختم در چشمش. همان چشمهایی که موقع تدریس درس، همیشه با برق و درخشش، جذبم میکرد و سر ذوقم میآورد. نگاهم را تاب نیاورد. سرش را پایین انداخت و لبه روسریاش را مرتب کرد.
گفت: استاد همه چی یادم رفته
گفتم: فدای سرت
گفت: آخه من خیلی تلاش کردم
گفتم: میدونم
گفت: امتحانم رو خراب کردم
و اشکهایش چکید روی برگه. دست چپم را گذاشتم روی شانهاش. با دست راستم سرش را بالا آوردم. توی گوشش زمزمه کردم: " تو دانشجوی خوب منی. نمره برگهات هر چی بشه چیزی برام عوض نمیشه. این امتحان که خیلی کوچیکه و اصلا ارزش اینجوری غصه خوردن رو نداره. باید برای امتحانهای ریز و درشتی که صبح تا شب داریم جلوی خدا خراب میکنیم و حواسمونم نیست غصه بخوریم. میفهمی؟"
به نشانه تایید سر تکان داد. قطرهای از اشکهایش را با انگشت اشارهام پاک کردم. خیسی سر انگشتم، حرارت حفره قلبم را تسکین داد. بلند شدم. او آرامتر شده بود و من آشفتهتر. بغض امتحانهایی که در این حدود چهل سال عمر خراب کرده بودم، یکجا آوار شده بود روی قلبم. داغی قلبم داشت راه پیدا میکرد به چشمهایم. به خودم نهیب زدم زشته فاطمه، جمع کن خودتو! رو برگرداندم به سمت پنجره کلاس تا بتوانم خودم را جمع و جور کنم. یک سوال مثل خوره افتاده بود توی مغزم. آیا من جای درستی ایستادهام و واقعا به درد این شغل میخورم؟
#روایت_زندگی
#میشه_من_بنده_خوب_تو_باشم؟
@Negahe_To