eitaa logo
[نگاه ِ تو]
381 دنبال‌کننده
625 عکس
65 ویدیو
2 فایل
من، بی نام ِ تو‌ حتی یک لحظه‌ احتمال ندارم. چشمان تو‌ عین الیقین من،‌ قطعیت "نگاه ِ تو‌" دین من است.‌‌‌ [قیصر امین‌پور] ‌ ‌ 🌱 روایت لحظه‌های زندگی 🌱‌ ‌ ‌ هم‌صحبتی: @MoHoKh ‌هم‌صحبتیِ ناشناس: https://daigo.ir/secret/21385300499
مشاهده در ایتا
دانلود
‌ ‌ ‌غریب را این روزها دو بار روی پرده سینما دیده‌ام اما هنوز پایم را از سینما بیرون نگذاشته، باز دلتنگش می‌شوم. البته که اصل دلتنگی مال محمد بروجردی است؛ با آن بینش عمیق، لبخند دوست‌داشتنی، نگاه نافذ، اراده محکم و توکل بی‌نظیر.‌ ‌ ‌ خبر فوت آدم‌های خوب همیشه تلخ است اما خبر فوت حسام محمودی، بازیگر خوب و توانای کشورمان، همزمان با اکران این روزهای غریب، برایم هم خیلی تلخ و هم خیلی غریب شد.‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌@Negahe_To‌
24.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
‌ ‌ ‌چشم من پی تو گشته حیران‌؛ از همه، به غیر تو گریزان چشم تو شب ستاره باران؛ آسمان، شده خلاصه در آن‌ من از تمام دنیا شبی بریدم تو را که دیدم میان چشم مستت، چه‌ها ندیدم تو را که دیدم غم تو را همان شب که دل سپردم، به جان خریدم قسم به جان تو، من به جان رسیدم تو را که دیدم ‌‌ ‌ ‌‌لذت شنیدن موسیقی فاخر زنده برایم از آن لذت‌هایی است که به راحتی نمی‌توانم با چیز دیگری جایگزینش کنم. فارغ از هر جنس سلیقه‌ای که برای شنیدن موسیقی دارید، و به خصوص اگر مثل من، کلیدهای پیانو و تارهای گیتار و ویولون، صاف روی پرده‌ قلب‌تان نواخته می‌شود، حتما برای یک بار هم که شده چشم‌تان را روی هزینه زیاد خرید بلیط کنسرت ببندید و تا دیر نشده لذت تجربه یک کنسرت موسیقی را به خودتان هدیه بدهید😊‌ ‌ ‌‌ ‌ ‌ ‌@Negahe_To‌
‌ ‌ قلب آدم باید خیلی وسیع بشود که بتواند با دیدن نعمت‌هایی که بقیه دارند و خودش از آنها محروم است و در عین حال، خیلی هم بهشان محتاج است، نه تنها ناراحت نشود بلکه عمیقا شاد بشود.‌ ‌‌ ‌ ‌پیدا کردن و داشتن این قلب‌های وسیع را برای هم آرزو کنیم!‌ ‌ ‌‌ ‌ ‌ ‌@Negahe_To‌
‌ ‌ 📚 "و او را صفای آدم دهید و رِقَّت نوح و خُلَّت ابراهیم و زبان اسماعیل و جمال یوسف و بشارت یعقوب و آواز داوود و صبر ایّوب و زُهد یحیا و کَرَم عیسا"‌ ‌ ‌ ‌آنچه خوبان همه دارند تو یک‌جا داری!‌ ‌ ‌‌ ‌ ‌ ‌ @Negahe_To‌
هدایت شده از درونیـ ـات...🌱
بعضی از لحظات زندگی را دو بار زیسته‌ام: یکی آن‌گاه که آن‌ها را زیسته‌ام دیگر، آن‌گاه که آن‌ها را نوشته‌ام و آن‌ها را هنگام نوشتن عمیق‌تر زیسته‌ام. @daroniyat
‌ ‌ ‌محبت، سرمایه‌ای ارزشمند و گران‌بها در وجود انسان است. حواس‌مان باشد این سرمایه را کجا، چگونه و چقدر خرج می‌کنیم...‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ @Negahe_To‌‌
‌ ‌ ‌سلام بر اندوهی که گمان می‌کنی هرگز تمام نمی‌شود، حال آنکه شاید آخرین شب آن باشد.‌ ‌ ‌ 🍃 شبت بخیر باد؛ غمت نیز هم...‌ ‌ ‌‌ ‌ ‌ @Negahe_To‌
‌ ‌ ‌به تاریکی عادت نکن عزیزِ من؛ حداقل تا وقتی که اللهُ نورُ السّماواتِ و الأرض💫 ‌ ‌ ‌🍃 صبحت بخیر رفیق، دلت پُرنور ‌ ‌ ‌ ‌ ‌@Negahe_To‌‌
‌ ‌ به لطف امام رضا، ‌با چند رفیق نازنین، کنج قشنگی در یک گوشه از ایتا ساخته‌ایم برای یک هدف مشترک. برای اینکه به وقتش، خستگی از دل هم بشوریم؛ به وقتش همدیگر را هل دهیم وسط ماجرای خواندن و نوشتن و به وقتش هم تیزی نقد را بکشیم روی متن‌های یکدیگر. ‌ از روز اول هم قرار گذاشته‌ایم جریمه‌ای مشخص کنیم برای مطالعه نکردن‌ها و گزارش ندادن‌هایمان. دیروز و دیشب هر چه تلاش کردم آخرش باز هم نرسیدم مشق‌هایم را بنویسم. طبق قانون، باید جریمه می‌دادم. پیام دادم که: بچه‌ها این جریمه بالاخره قرار شد چی باشه؟ خبری نشد. نه کسی پیگیری کرد و نه کسی جواب داد که این جریمه را بالاخره چی بگذاریم بهتر است. انگار همه با هم تصمیم گرفته بودند چشم‌هایشان را روی کم‌کاری‌ام ببندند و شتر دیدی ندیدی! امشب پیام داده:‌ "دیشب خوابم برد. می‌خواستم بگم من نشستم تا شما یه صفحه کتاب رو بخونین👌😍 حالا امروز کی مطالعه نداشته من بشینم واسش؟☺️" بی‌اختیار برایش نوشتم: "تو چنین خوب چرایی؟!!"‌‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ @Negahe_To
‌ ‌ میان ترم داشتند. نصف زمان امتحان گذشته بود که صدایم کرد. آنقدر خیالم ازش راحت بود که در این فاصله زمانی، اصلا نگاهش هم نکرده بودم. می‌دانستم نه اهل تقلب دادن است نه تقلب گرفتن. نشستم روی صندلی خالی کناری‌اش. چشمم روی برگه‌اش بود و گوشم پی شنیدن سوالش. اما فقط لرزش انگشتان ظریفش را روی کاغذ دیدم و ردی از یک صدای بغض آلود را شنیدم که البته با تمام توان در حال پنهان کردنش بود. نگاهش کردم. پرسیدم حالت خوبه؟‌‌ ‌ تلفیق نگاهم با این دو کلمه، ماده منفجره‌ای شد برای شکستن سد چشمانش. با اولین مژه بر هم زدن، اشک‌هایش ریخت روی گونه‌ها. حفره‌ای در قلبم شروع کرد به داغ شدن. در سکوت، چشم دوختم در چشمش. همان چشم‌هایی که موقع تدریس درس، همیشه با برق و درخشش، جذبم می‌کرد و سر ذوقم می‌آورد. نگاهم را تاب نیاورد. سرش را پایین انداخت و لبه روسری‌اش را مرتب کرد. گفت: استاد همه چی یادم رفته گفتم: فدای سرت‌ گفت: آخه من خیلی تلاش کردم گفتم: می‌دونم گفت: امتحانم رو خراب کردم‌ و اشک‌هایش چکید روی برگه. دست چپم را گذاشتم روی شانه‌اش. با دست راستم سرش را بالا آوردم. توی گوشش زمزمه کردم: " تو دانشجوی خوب منی. نمره برگه‌ات هر چی بشه چیزی برام عوض نمیشه. این امتحان که خیلی کوچیکه و اصلا ارزش اینجوری غصه خوردن رو نداره. باید برای امتحان‌های ریز و درشتی که صبح تا شب داریم جلوی خدا خراب می‌کنیم و حواسمونم نیست غصه بخوریم. می‌فهمی؟" به نشانه تایید سر تکان داد. قطره‌ای از اشک‌هایش را با انگشت اشاره‌ام پاک کردم. خیسی سر انگشتم، حرارت حفره قلبم را تسکین داد.‌ بلند شدم. او آرام‌تر شده بود و من آشفته‌تر. بغض امتحان‌هایی که در این حدود چهل سال عمر خراب کرده بودم، یکجا آوار شده بود روی قلبم. داغی قلبم داشت راه پیدا می‌کرد به چشم‌هایم. به خودم نهیب زدم زشته فاطمه، جمع کن خودتو! رو برگرداندم به سمت پنجره کلاس تا بتوانم خودم را جمع و جور کنم. یک سوال مثل خوره افتاده بود توی مغزم. آیا من جای درستی ایستاده‌ام و واقعا به درد این شغل می‌خورم؟‌ ‌ ‌ ؟ ‌ @Negahe_To‌
‌ ‌‌ از سال ۱۳۸۰ تا ۱۳۹۹، ترمینال و اتوبوس بین شهری، یک قسمت مهم و پررنگ و جدانشدنی در زندگی‌ام بوده است. قبل‌ترها فکر می‌کردم آدمیزاد توی این دنیا به همه چیز عادت می‌کند. اما از وقتی دیدم حتی بعد از بیست سال به این همراه همیشگی زندگی‌ام، عادت نکرده‌ام، فهمیدم اینطورها هم می‌گویند، نیست. این را از آن غمی می‌فهمیدم که همیشه توی ترمینال، چه موقع رفتن چه زمان برگشتن می‌نشست روی دلم.‌ ‌ ‌از الطاف کرونا برای من، همین کنار گذاشتن این همراهِ بیست ساله‌ بود. مجبور شدم دل به دریا بزنم و سفر تنهایی توی جاده را جایگزین این همسفرِ بَدعُنُق و بداخلاق کنم و چه معامله پرسودی بود این معامله اجباری!‌ ‌ حالا بعد از چند سال، دوباره سری به همسفر قدیمی‌ام زده‌ام و از این تلخی گزنده در تعجب مانده‌ام. این تلخی، من را وصل کرد به یادداشتِ ترمینالِ آقای جواهری و آن را دوباره خواندم. یادداشت را اینجا برایتان می‌گذارم. مطمئنم شیرینیِ جنس روایت کردن ایشان، تلخی خود موضوع را از یادتان خواهد برد.‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ @Negahe_To‌