فردا قراره باز دانشجوهامو ببینم. سالهاست داره ظاهرا این کار تکرار میشه و البته تا حالا هیچوقت برام تکراری نشده. عین بچه کلاس اولیها ذوق دارم برای اول مهر. برای درس و کلاس و دانشجو. برای تمام خستگیها و فشارهاش و حتی اعصاب خردیهاش. هم ذوق دارم، هم هیجان و هم کمی نگرانی که چاشنی و نمک کاره.
با مهری که در وجودتون سراغ دارم، مطمئنم دعای خیرتون رو همراه من میفرستین. دعام کنین بتونم خوب تلاش کنم و نمره قبولی بگیرم این ترم!
#پاییز
#روایت_زندگی
#دانشجوهای_عزیز_من
@Negahe_To
با حال جسمی بد، هفتاد هشتاد کیلومتر راه را کوبیدم رفتم دانشگاه و بعد از چند ساعت علافی، دست خالی برگشتم. دانشجوها در یک حرکت دستهجمعی و در کمال آرامش، تصمیم گرفته بودند امروز هم افتخار ندهند تشریف بیاورند دانشگاه؛ و در خانههایشان مشغول ادامه استراحت تابستانی بودند.
و من از هول و نگرانی ده دقیقه دیر رسیدن به اولین کلاس ترم جدید، بعد از ده سال گواهینامه داشتن، برای اولین بار تصادف کردم! اینم یکی دیگه از تفاوتهای یه دهه شصتی با دهه هفتادی و هشتادی!
پ.ن. من حالم خوبه. توی جاده تصادف نکردم. تصادف داخل شهر بود و خداروشکر مشکل خاصی هم پیش نیومد. فقط سپر ماشین داغون شد.
#تصادف
#تجربه_نو
#پاییز
#روایت_زندگی
@Negahe_To
کریستین بوبن، که البته اصلا نمیدونم کیه، میگه:
"وقتی آدم کسی را دوست دارد، همیشه چیزی برای گفتن یا نوشتن به او پیدا میکند، تا آخر عمر."
اومدم اینجا اعتراف کنم و بگم که خدایا من واقعا دوستت دارم!
🍂 شبت بخیر باد رفیق، غمت نیز هم...
#دلنوشته
#شب_شد_خیر_است
@Negahe_To
توی این دنیا اگه آدم بتونه یاد بگیره درباره هیچ چیزی، خیلی جلز ولز نکنه، خیلی خوبه!
#دلنوشته
@Negahe_To
توی ساعتهای انتظارم برای انجام کارهای بیمه تصادف، چشمم افتاد بهش. انگار از آن بالا داشت التماسم میکرد که من حالم خوب نیست. پانزده نفر کارمند هر روز صبح تا عصر آنجا بودند اما کسی نمیدیدش. چند بار نگاهش کردم. توی شلوغی کارهای خودم خیلی حوصله این فکرها را نداشتم. شاید ناخودآگاه سعی هم کردم بیخیالش بشوم اما آخرش نشد. حرفها را در ذهنم بالا و پایین کردم. رفتم سراغ خانم خوشپوش و خوشآرایش که مسئول باجه نزدیک بود. سلام کردم و گفتم: "این گل سانسوریا، سرما اذیتش میکنه. چون مستقیم جلوی کولره برگاش زرد شده. اگه میشه لطفا یه کوچولو جابجاش کنین تا باد بش نخوره و کلا خراب نشه."
کمی با تعجب و در سکوت نگاهم کرد. بعد هم برگشت و نگاهی به پشت سر و بالای قفسهها انداخت. توی نگاهش یک "تو دیگه چقدر بیکاری" خاصی موج میزد. بعد از مکث چند ثانیهای گفت: "گلدونش سنگینه نمیتونم هلش بدم اونطرف." لبخند زدم و گفتم: "حالا اگه صلاح دونستین به یه همکار آقاتون بگین یکم جابجاش کنه گناه داره." بعد هم بیآنکه منتظر جواب و بهانه بعدی بمانم آمدم بیرون. دلم میخواست گل کمآزار و کمتوقع سانسوریا را بغل کنم و با خودم بیاورم خانه. توی برگشت فکر کردم گاهی وقتها کافیست خودمان هم از موقعیتی که در آن هستیم، فقط کمی جابجا شویم تا کمتر آسیب ببینیم. شاید اینطوری حالمان خیلی بهتر شود.
#روایت_زندگی
@Negahe_To
با رفیق عزیزی، بیبرنامه قبلی، یکی دو ساعتی گپ مجازی زدیم. گفتیم و شنیدیم از دغدغهها، تجربهها و نگرانیها. این گپ و گفت، نوری در قلبم روشن کرد. حرفها یک نقطه طلایی مشترک داشت. اینکه، بیشتر تجربیات ناب ما که مثل یک گوهر درخشان، این روزها داشت به کارمان میآمد، از دل تاریکیها و تلخیها درآمده بود نه از دل خوشیها!
از تاریکیها و تلخیهای زندگی نترسید. یک روزی میرسد که همین تلخیها میشود چراغ راه. هم چراغ راه زندگی خودتان هم چراغ راه آدمهای دیگری که به هر طریقی در این دنیا وصل میشوند به شما.
#روایت_زندگی
#رفیق_عزیز
#چراغ_راه
#رزق
@Negahe_To
دلتنگی از آن چیزهاست که وقت و حساب کتاب سرش نمیشود. همان موقع که وسط کلی کار گیر افتادهای، میبینی بیهوا و بیاجازه آمده و لانه کرده در عمق وجودت. این وقتها راهی جز پناه بردن به صوت و تصویر برایت باقی نمیماند!
#روایت_زندگی
#خاله_خواهرزاده
#عشق_چهارم
#میثم_عزیز_من
@Negahe_To
میثم.m4a
حجم:
334.5K
لحظههای زندگیت شیرین رفیق،
با طعم شیرینی این بیست ثانیه🌱
#خاله_خواهرزاده
#عشق_چهارم
#میثم_عزیز_من
@Negahe_To
هنر عشق، فراموشی عمر است، ولی
خلق را طاقت پیمودن این صحرا نیست!
🍂 شبت بخیر باد رفیق، غمت نیز هم...
#شعر
#فاضل_نظری
#شب_شد_خیر_است
@Negahe_To
روزی که هدیه گرفتمش و با ذوق اوردمش خونه، حالش خیلی خوب بود. سرحال و شاداب با کلی برگ ریز و درشت و تازه جوونه زده. میدونستم حساسه و تا بیاد با آب و هوای خونه انس بگیره، یسری برگاش میریزه و چند روزی حالش بد میشه. هر روز با شوق نگاش کردم و قربون صدقهاش رفتم. بعد چند روز طبق انتظارم برگریزون تموم شد. حالا که با تغییرات خو گرفته بود، منتظر رشدش توی خونه جدیدش بودم. اما رشد نکرد. هفتهها گذشت و هیچ تغییری ندیدم. نگرانش بودم و نمیدونستم چشه. حواسم بش بود اما دورادور. وسط برو و بیاها، وسط بدوبدوها و مشغلهها.
آخرش یه روز ناامیدانه نشستم کنارش. همه کارها و فکرها رو هل دادم عقب و چشم انداختم توی چشماش. دست کشیدم روی برگاش و با مهربونی همراه با غصه پرسیدم تو چته آخه؟ نکنه منو دوست نداری؟ خاکش رو دوباره با دقت چک کردم. برگها رو بالا و پایین و وارسی کردم، ساقه رو دقیق دیدم؛ و بله پیداش کردم! رد بیماری قارچی مثل تار عنکبوت چسبیده بود زیر برگها و قسمتی از ساقه رو هم گرفته بود. فهمیدم گیر افتاده. میخواد رشد کنه اما تار عنکبوتها دست و پاش رو بسته. فهمیدم منو دوست داره اما من توی شلوغی روزهام صداش رو درست نشنیدم. قارچکش اوردم و ریختم پای خاک و روی برگ و ساقه. میدونستم ممکنه دیر شده باشه و دیگه برنگرده. اما ناامید نشدم. من باید تلاش خودمو میکردم.
این بار دیر نشده بود. برگشت. دیروز بعد دو سه ماه از روزی که اومده بود خونهام، بالاخره جوونه تازه زد. دقیقا توی روزهایی که خیلی به امید محتاجم، رنگ خوشرنگ جوونههاش رو برای قدردانی از تلاشم بم هدیه داد. هم خودش و امید رو بم هدیه داد هم یه تلنگر مهم رو. اینکه یوقتایی باید دقیقا وسط دور تند زندگی، وایسیم و خودمون دکمه توقف رو بزنیم. وایسیم و دقیقتر و عمیقتر نگاه کنیم به دور و برمون. وایسیم و تا دیر نشده عیب کار رو پیدا کنیم.
پ.ن. سفیدی روی ساقه و برگها رد قارچکشه☺️
#تلنگر
#گل_کروتون
#روزنه_امید
#روایت_زندگی
@Negahe_To