eitaa logo
𝑵𝒆𝒈𝒉𝒂𝒃 𝒆 𝑬𝒔𝒉𝒈𝒉فورنده
651 دنبال‌کننده
162 عکس
13 ویدیو
0 فایل
𓆩 🖤 𓆪سفری‌بی‌پایان‌به‌دنیای‌خیال‌ها عضوجمعیت‌نویسندگان📝𝟬𝟴𝟰 📖رمان «در میان تاریکی»|پایان‌یافته 🖋️رمان «نقاب عشق»|درحال‌پارت‌گذاری ୨୧به قلمِ باران୨୧ ⚠️کپی=پیگیری قانونی ✦𝐒𝐭𝐚𝐫𝐭:1404/9/11✦ ♡𝐌𝐞: @Baranri2
مشاهده در ایتا
دانلود
پارتـــ273 Fasl 3🖤👀 ــــ♪ــــ♪ـــ♪ـــ♪ـــ♪ــــ♪ــــ♪ــــ♪ـــ♪ـــ♪ـــ♪ــــ♪ــــ♪ــــ♪ـــ♪ـــ♪ـــ♪ــــ♪ــــ♪ــــ♪ـــ♪ـــ♪ـــ♪ــــ♪ــــ♪ــــ♪ـــ♪ـــ♪ـــ♪ــــ -نه ماهلین خانم، خبری از خوش گذروندن نیست💆🏻‍♀️ +وا چراااا؟ -چون با شما حرف دارممم این جمله احتمالا یعنی باید برم وصیت نامه‌م رو بنویسم🗿😍 +حامییی؟ -جانممم؟ +چیشده؟ چه گندی زدم؟ خنده ای کرد و گفت -مگه حتما باید گند زده باشی که بخوام باهات حرف بزنم؟ +نمیدونم. -نه عزیزم خیالت راحت، هیچ گندی نزدی، شما کلا وجودت عامل فساد و بدبختیه💆🏻‍♀️✨ +واااا من مگه چیکار کردم تا الانننن؟ فقط حضورم نظم جهان رو بهم میزنه، همینننن، بیشتر از این کاری از دستم بر نمیاد کههه. -درسته😂 +چیشده حالاااا؟ -بریم بام تهران اونجا بهت میگم. +تو زبون باز کنی دو کلوم حرف بزنی می‌میری صالحیییی؟ -نمی‌میرم، ولی حرص دادن تو خیلی حال میده. چپ چپ نگاهش کردم،
پارتـــ274 Fasl 3🖤👀 ــــ♪ــــ♪ـــ♪ـــ♪ـــ♪ــــ♪ــــ♪ــــ♪ـــ♪ـــ♪ـــ♪ــــ♪ــــ♪ــــ♪ـــ♪ـــ♪ـــ♪ــــ♪ــــ♪ــــ♪ـــ♪ـــ♪ـــ♪ــــ♪ــــ♪ــــ♪ـــ♪ـــ♪ـــ♪ــــ چپ چپ نگاهش کردم، -چرا اینجوری نگاه میکنی؟😂 +تو چشای من به جز فحش چی میبینی؟ -هیچی +خب پس سکوت کن و حرکت کنننن. -چشم. این رو گفت و حرکت کرد، مسیر با دلقک بازی های من و نگاه های تاسف بارِ حامی طی شد، انگار ایشون مسئول رسمیِ «نگاهِ چپ‌چپِ همراه با ناامیدی» بودن. بالاخره رسیدیم بام. حامی زودتر پیاده شد، در رو برام باز کرد. منم پیاده شدم. هنوز پام درست رو زمین نرسیده بود که
پارتـــ275 Fasl 3🖤👀 ــــ♪ــــ♪ـــ♪ـــ♪ـــ♪ــــ♪ــــ♪ــــ♪ـــ♪ـــ♪ـــ♪ــــ♪ــــ♪ــــ♪ـــ♪ـــ♪ـــ♪ــــ♪ــــ♪ــــ♪ـــ♪ـــ♪ـــ♪ــــ♪ــــ♪ــــ♪ـــ♪ـــ♪ـــ♪ــــ هنوز پام درست رو زمین نرسیده بود که دستم رو بردم لای موهاش و کشیدم. -آخخخخ چتههه؟ +قربونت برمممم -با مو کشیدن؟🗿😐 موهاش رو ول کردم و با خونسردیِ کامل گفتم +بله جناب صالحی، من علاقه‌م رو با خشونت نشون میدم💆🏻‍♀️ حامی یه نفس عمیق کشید؛ از اون نفس‌ها که آدم می‌فهمه طرف داره بین «دوستت دارم» و «الان خفه‌ات می‌کنم» یکی رو انتخاب می‌کنه. -خدا بخیر کنه. +چی گفتیببی؟؟؟ -هیچی ولش بیا بریممم.
پارت316 رو واسه رفیقم فرستادم بخونه که بگه چطوره💆🏻‍♀️ اینم از نظرش👩🏻‍🦯🙌🏻🤡 خدا بخیر کنه👀🤡🤣🗿 آماده ی همچین پارتی هستید؟👩🏻‍🦯💔🤡 Ch=https://eitaa.com/DarMianTarikiNovel
پارتـــ276 Fasl 3🖤👀 ــــ♪ــــ♪ـــ♪ـــ♪ـــ♪ــــ♪ــــ♪ــــ♪ـــ♪ـــ♪ـــ♪ــــ♪ــــ♪ــــ♪ـــ♪ـــ♪ـــ♪ــــ♪ــــ♪ــــ♪ـــ♪ـــ♪ـــ♪ــــ♪ــــ♪ــــ♪ـــ♪ـــ♪ـــ♪ــــ رفتیم سمت یه کافه، نشستیم... گارسون اومد سمتون. 👨🏼‍🍳چی میل دارید؟ حامی نگاهم کرد، +من یه لاته. -منم قهوه تلخ. دوتا کیک شکلاتی هم بیارید. 👨🏼‍🍳بله حتما. این رو گفت و رفت. -یادته...؟ +چیرو؟ -اولین باری که بهت گفتم بریم کافه، تو لاته سفارش دادی، منم قهوه تلخ... +آره یادمه؛ من پرسیدم چجوری میتونی قهوه تلخ رو انقدر راحت بخوری؟ تو هم گفتی عادت کردی. منم گفتم تاحالا نخوردم، بعد تو گفتی عیب نداره، اولین بار با من امتحان می‌کنی😂 -آره🗿😂 فکر نمی‌کردم سوتیِ من رو یادت باشه😂 +می‌بینی که یادمه🤡
پارتـــ277 Fasl 3🖤👀 ــــ♪ــــ♪ـــ♪ـــ♪ـــ♪ــــ♪ــــ♪ــــ♪ـــ♪ـــ♪ـــ♪ــــ♪ــــ♪ــــ♪ـــ♪ـــ♪ـــ♪ــــ♪ــــ♪ــــ♪ـــ♪ـــ♪ـــ♪ــــ♪ــــ♪ــــ♪ـــ♪ـــ♪ـــ♪ــــ لبخندی زد، -خب، من گفتم بیایم اینجا چون باید باهات درمورد موضوع خیلی مهمی صحبت کنم... +حامی قلبم اومد تو دماغم بگو دیگهههه. -منظورت اینه که قلبت اومد تو دهنت؟🗿 +حالا هرچیییی -خب.... اومد حرفی بزنه که گارسون سفارش هامون رو آورد، تشکری کردیم که رفت... +خببب؟ -چه عجله ای داری تووو. +اینجوری که تو داری میگی میخوام درمورد موضوع مهمی باهات حرف بزنم خب آدم سکته میکنههههه. -خیله‌خب میگم... +بگوووو
پارتـــ278 Fasl 3🖤👀 ــــ♪ــــ♪ـــ♪ـــ♪ـــ♪ــــ♪ــــ♪ــــ♪ـــ♪ـــ♪ـــ♪ــــ♪ــــ♪ــــ♪ـــ♪ـــ♪ـــ♪ــــ♪ــــ♪ــــ♪ـــ♪ـــ♪ـــ♪ــــ♪ــــ♪ــــ♪ـــ♪ـــ♪ـــ♪ــــ -ببین ماهلین، تو خودت می‌دونی شغل من چقدر خطرناکه و ممکنه توهم تو خطر بیوفتی، و اینم میدونی که به خاطر حفظ قدرتم مجبور شدم دست به کار هایی بزنم که تو خیلی خوشت نمیاد. ماهلین اگه با من ازدواج کنی، شاید بعضی وقتا چیز هایی ببینی که تاحالا ندیدی یعنی.... چه جوری بگم.... منظورم اینه که..... یعنی با صحنه هایی روبه‌رو شی که تاحالا نشدی، مثلا..... مثلا، ممکنه جلوی خودت مجبور شیم حمله کنیم برای نجات جونت یا حالا هرچی.... یعنی.... میفهمی منظورم رو...؟؟ ممکنه جلوت... آدم کش.ته شه،،،، من نمیخوام ازم بخاطر این موضوع متنفر شی یا فکر کنی آدم بی رحمیم و.... من به آدمام یاد دادم تاجایی که میشه هیچ آدم بی گناهی هیچ گونه آسیبی نبینه.... به هرحال خواستم بگم که ازدواج با من دردسر های زیادی داره، اینا رو بهت میگم چون دوست دارم و خوشبخت بودنت برام مهمه، وگرنه کدوم آدمی میاد کل واقعیت رو بریزه رو میز و باعث بشه عشقش از ازدواج باهاش منصرف شه....؟! تو حاضری با تموم این مشکلات کنار بیای و بشی زنم؟؟؟ ببین نمیخوام الان جواب بدی ها... هرچقدر میخوای فکر کن بعد جواب بده، اصلا هم به من فکر نکن، فقط به خودت و آینده‌ت فکر کن. اگه منصرف هم شدی با اینکه برام خیلی سخته، سعیم رو میکنم که ازت فاصله بگیرم و دیگه هیچ نقشی تو زندگیت نداشته باشم. من فقط میخوام تو برسی به اون زندگیه ایده‌آلی که میخوای و آرامش داشته باشی.... مکثی کردم، +حامی من واقعا دوست دارم... -آینده و آرامش خودت مهم تره خب...؟ +فکر میکنم... -یادت نره چی گفتم، فقط به خودت و آینده‌ت فکر کن.
پارتـــ279 Fasl 3🖤👀 ــــ♪ــــ♪ـــ♪ـــ♪ـــ♪ــــ♪ــــ♪ــــ♪ـــ♪ـــ♪ـــ♪ــــ♪ــــ♪ــــ♪ـــ♪ـــ♪ـــ♪ــــ♪ــــ♪ــــ♪ـــ♪ـــ♪ـــ♪ــــ♪ــــ♪ــــ♪ـــ♪ـــ♪ـــ♪ـــ نویسنده= ماهلین سرش را پایین انداخته بود و انگشتانش، عصبی و بی‌قرار، روی لبه‌ی سردِ فنجانِ لاته‌اش می‌چرخید. بخارِ ملایمی که از فنجان بلند می‌شد، در نورِ کم‌سوی کافه، مثلِ روحِ سرگردانی در هوا محو می‌شد. سکوت میانشان چنان سنگین بود که حتی صدایِ برخوردِ قاشقِ کوچکِ نقره‌ای به دیواره‌ی چینیِ فنجان، در گوشش مثلِ فریادی ناهنجار صدا می‌کرد. حامی، بدون اینکه نگاهش را از ماهلین بردارد، با صدایی که بیشتر به زمزمه‌ای در میانِ خلأ شباهت داشت، گفت: -بخور… سرد شد. صدایش خشک بود، انگار واژه‌ها را با رنج از گلویش بیرون کشیده باشد. ماهلین فقط سرش را به نشانه‌ی تأیید تکان داد؛ بی‌آنکه بتواند جرعه‌ای از آن نوشیدنی بنوشد. گویی گلویش، راهِ هرگونه بلعیدن را بسته بود. ساعت1:22شب= عقربه‌های ساعت، دیوانه‌وار به سمت 1:22 دقیقه نیمه‌شب می‌خزیدند. کافه دیگر بویِ آرامش نمی‌داد؛ بویِ پایان می‌داد. بدونِ کلامِ اضافه‌ای، بلند شدند. هر قدمی که به سمت خروجی برمی‌داشتند، باری از ناگفته‌ها بر شانه‌هایشان سنگینی می‌کرد. ماهلین وقتی درِ ماشین را باز کرد، سرمایِ گزنده‌ی شب به صورتش تازیانه زد. روی صندلی فرو رفت و خودش را در گوشه‌ای جمع کرد. حامی سوار شد؛ صدایِ خشکِ چرخیدنِ سوئیچ در قفلِ استارت، سکوتِ کشدارِ خیابان‌های خلوت را درید. موتور ماشین با لرزشی خفیف روشن شد و حامی، بدونِ اینکه حتی نیم‌نگاهی به ماهلین بیندازد، دنده را عوض کرد. ماشین آرام از جا کنده شد و آنها، دو غریبه‌ی آشنا، در حصارِ شیشه‌های دودی، به دلِ سیاهیِ شب زدند؛ جایی که چراغ‌های شهر، تنها شاهدانِ خاموشِ شکستنِ غرورشان بودند.
پارتـــ280 Fasl 3🖤👀 ــــ♪ــــ♪ـــ♪ـــ♪ـــ♪ــــ♪ــــ♪ــــ♪ـــ♪ـــ♪ـــ♪ــــ♪ــــ♪ــــ♪ـــ♪ـــ♪ـــ♪ــــ♪ــــ♪ــــ♪ـــ♪ـــ♪ـــ♪ــــ♪ــــ♪ــــ♪ـــ♪ـــ♪ـــ♪ــــ سکوت، چون مهی غلیظ و سنگین، میانشان چنبره زده بود و دیواره‌های بلورینِ این سکوت، هر لحظه با تپشِ بی‌قرار قلب‌هایشان به لرزه می‌افتاد. ذهن ماهلین، همچون آشفته‌بازارِ خاطره‌های دور و نزدیک، زیرِ هجومِ واژه‌های تند و تیزِ حامی، به طوفانی سهمگین بدل شده بود؛ طوفانی که خاکسترِ تردید را بر چهره‌اش می‌پاشید و در چشمانش، ردی از سردرگمیِ هزارتوهای بی‌پایان بر جای می‌گذاشت. او در میانه‌ی این گرداب، انگار بر لبه‌ی تیغی ایستاده بود که یک سویش یقینِ ویرانگر بود و سوی دیگرش، امیدی به رنگِ سراب. در آن سوی میدانِ بی‌کلام، حامی همچون کوهنوردی که در بن‌بستِ صخره‌های صعب‌العبورِ انتظار گرفتار شده باشد، نفس‌هایش را در سینه حبس کرده بود. او در کشاکشِ آن سکوتِ کشدار، با نگاهش راهی به سویِ کلامِ ماهلین می‌جست؛ نگاهی که گویی در جستجویِ جرعه‌ای آب در کویرِ خشکِ پاسخ‌های نیامده، جان می‌کَند. او در بندِ اضطرابی بود که در رگ‌هایش می‌دوید، درگیرِ واژه‌هایی که هنوز از لب‌های ماهلین پرواز نکرده بودند و همچون پرنده‌ای مجروح، در فضای سنگین میانشان دست‌وپا می‌زدند. این سکوت، تنها یک نبودنِ کلام نبود؛ بلکه خلأیی بود که تمامِ ناگفته‌ها را در خود بلعیده بود؛ گویی ثانیه‌ها با نیشِ زهرآگینِ انتظار، بر کالبدِ لحظه ضربه می‌زدند و آن‌ها، تماشاگرِ سقوطِ رویاهایشان در انتهای این سکوتِ ممتد بودند.
پارتـــ281 Fasl 3🖤👀 ــــ♪ــــ♪ـــ♪ـــ♪ـــ♪ــــ♪ــــ♪ــــ♪ـــ♪ـــ♪ـــ♪ــــ♪ــــ♪ــــ♪ـــ♪ـــ♪ـــ♪ــــ♪ــــ♪ــــ♪ـــ♪ـــ♪ـــ♪ــــ♪ــــ♪ــــ♪ـــ♪ـــ♪ـــ♪ـــ پس از نیم ساعت که گویی هر ثانیه‌اش با وزنی بیش از حد معمول می‌گذرد، خودروی حامی در مقابل خانه ماهلین متوقف شد؛ ایستادگیِ ماشینی که انگار از ترسِ تمام شدن این لحظه، در جای خود خشک شده بود. ماهلین دستش را روی دستگیره در فشرد، اما انگشتانش لرزید؛ گویی دستگیره نه فلزی سرد، که مرزی میان دو جهان بود. مکثی طولانی کرد، مکثی که در سکوتِ شب، چون طنینِ یک زنگ خطر در گوش‌ها می‌پیچید. سپس به عقب برگشت و نگاهش را به حامی دوخت؛ نگاهی که همچون آخرین قطره‌ی نور در غروب، پر از تمنا و اندوه بود. +خداحافظ… صدای ماهلین، شبیه به ورق خوردنِ پاییزی‌ترین برگ‌ها در سکوتِ شب بود؛ آرام و لرزان. -خداحافظ. پاسخ حامی، کوتاه بود، اما در سینه‌اش چون سنگینیِ یک کوه، فرود آمد. +مراقب خودت باش… این جمله، آخرین ریسمانِ میان آن‌ها بود؛ ریسمانی نازک و ترد که از ترسِ گسستن، با دقتِ تمام ادا شد.