پارتـــ280
Fasl 3🖤👀
ــــ♪ــــ♪ـــ♪ـــ♪ـــ♪ــــ♪ــــ♪ــــ♪ـــ♪ـــ♪ـــ♪ــــ♪ــــ♪ــــ♪ـــ♪ـــ♪ـــ♪ــــ♪ــــ♪ــــ♪ـــ♪ـــ♪ـــ♪ــــ♪ــــ♪ــــ♪ـــ♪ـــ♪ـــ♪ــــ
سکوت، چون مهی
غلیظ و سنگین،
میانشان چنبره زده بود
و دیوارههای بلورینِ
این سکوت،
هر لحظه با تپشِ
بیقرار قلبهایشان
به لرزه میافتاد.
ذهن ماهلین،
همچون آشفتهبازارِ
خاطرههای دور و نزدیک،
زیرِ هجومِ واژههای
تند و تیزِ حامی،
به طوفانی سهمگین
بدل شده بود؛
طوفانی که خاکسترِ
تردید را بر
چهرهاش میپاشید و
در چشمانش،
ردی از سردرگمیِ
هزارتوهای بیپایان
بر جای میگذاشت.
او در میانهی این گرداب،
انگار بر لبهی تیغی
ایستاده بود که یک سویش
یقینِ ویرانگر بود و
سوی دیگرش،
امیدی به رنگِ سراب.
در آن سوی
میدانِ بیکلام،
حامی همچون کوهنوردی
که در بنبستِ
صخرههای صعبالعبورِ انتظار
گرفتار شده باشد،
نفسهایش را در
سینه حبس کرده بود.
او در کشاکشِ آن
سکوتِ کشدار،
با نگاهش راهی
به سویِ کلامِ
ماهلین میجست؛
نگاهی که گویی
در جستجویِ جرعهای
آب در کویرِ خشکِ
پاسخهای نیامده،
جان میکَند.
او در بندِ اضطرابی بود
که در رگهایش میدوید،
درگیرِ واژههایی
که هنوز از لبهای ماهلین
پرواز نکرده بودند و
همچون پرندهای مجروح،
در فضای سنگین
میانشان دستوپا
میزدند.
این سکوت،
تنها یک نبودنِ کلام نبود؛
بلکه خلأیی بود
که تمامِ ناگفتهها
را در خود بلعیده بود؛
گویی ثانیهها
با نیشِ زهرآگینِ
انتظار،
بر کالبدِ لحظه
ضربه میزدند و آنها،
تماشاگرِ سقوطِ رویاهایشان
در انتهای این
سکوتِ ممتد بودند.
پارتـــ281
Fasl 3🖤👀
ــــ♪ــــ♪ـــ♪ـــ♪ـــ♪ــــ♪ــــ♪ــــ♪ـــ♪ـــ♪ـــ♪ــــ♪ــــ♪ــــ♪ـــ♪ـــ♪ـــ♪ــــ♪ــــ♪ــــ♪ـــ♪ـــ♪ـــ♪ــــ♪ــــ♪ــــ♪ـــ♪ـــ♪ـــ♪ـــ
پس از نیم ساعت
که گویی هر ثانیهاش
با وزنی بیش از حد معمول
میگذرد،
خودروی حامی
در مقابل خانه
ماهلین متوقف شد؛
ایستادگیِ ماشینی که
انگار از ترسِ تمام شدن
این لحظه،
در جای خود
خشک شده بود.
ماهلین دستش را
روی دستگیره در فشرد،
اما انگشتانش لرزید؛
گویی دستگیره نه فلزی سرد،
که مرزی میان دو
جهان بود.
مکثی طولانی کرد،
مکثی که در سکوتِ شب،
چون طنینِ یک زنگ خطر
در گوشها میپیچید.
سپس به عقب برگشت
و نگاهش را به حامی دوخت؛ نگاهی که همچون
آخرین قطرهی نور در غروب،
پر از تمنا و اندوه بود.
+خداحافظ…
صدای ماهلین،
شبیه به ورق خوردنِ
پاییزیترین برگها
در سکوتِ شب بود؛
آرام و لرزان.
-خداحافظ.
پاسخ حامی،
کوتاه بود،
اما در سینهاش چون
سنگینیِ یک کوه،
فرود آمد.
+مراقب خودت باش…
این جمله،
آخرین ریسمانِ
میان آنها بود؛
ریسمانی نازک و ترد
که از ترسِ گسستن،
با دقتِ تمام ادا شد.
پارتـــ282
Fasl3🖤👀
ــــ♪ــــ♪ـــ♪ـــ♪ـــ♪ــــ♪ــــ♪ــــ♪ـــ♪ـــ♪ـــ♪ــــ♪ــــ♪ــــ♪ـــ♪ـــ♪ـــ♪ــــ♪ــــ♪ــــ♪ـــ♪ـــ♪ـــ♪ــــ♪ــــ♪ــــ♪ـــ♪ـــ♪ـــ♪ــــ
حامی،
سرش را به نشانهی
تأیید تکان داد.
گویی بغضی در
گلویش چنگ انداخته بود.
سرفهای کرد و ناگهان،
اعترافی آتشین،
چون شعلهای سوزان،
از نهانش زبانه کشید:
-دوستت دارم،
حتی اگه…
جوابت منفی باشد.
لبخندی تلخ،
آمیخته با اشک،
بر لبان ماهلین شکفت.
پیاده شد.
کلید،
چون شمشیری سرد،
در قفل چرخید.
صدای چرخش،
پژواکی از آغاز پایانی تلخ بود.
حامی،
با فشردن پدال گاز،
چون تیری در دل شب،
شتافت و رفت.
ماهلین،
خسته و دلشکسته،
قدم در خانه گذاشت.
اتاقش،
پناهگاه اندوههایش شد.
کیفش،
چون باری سنگین،
به گوشهای پرتاب شد.
بر صندلی میز آرایش نشست.
در آینه،
تصویر خود را دید؛
دختری که میان عشق و ترس،
اسیر شده بود.
چگونه میتوانست به
حامی
«نه»
بگوید؟
پارتـــ283
Fasl3🖤👀
ــــ♪ــــ♪ـــ♪ـــ♪ـــ♪ــــ♪ــــ♪ــــ♪ـــ♪ـــ♪ـــ♪ــــ♪ــــ♪ــــ♪ـــ♪ـــ♪ـــ♪ــــ♪ــــ♪ــــ♪ـــ♪ـــ♪ـــ♪ــــ♪ــــ♪ــــ♪ـــ♪ـــ♪ـــ♪ــــ
اشک،
چون رودی خروشان،
بر گونههایش جاری شد.
ریمل،
چون شبنم سیاه،
با اشک درآمیخت و
چهرهاش را نقشی
غمگین بخشید.
دقایقی بعد،
برخاست.
لباسش را عوض کرد،
صورتش را شست،
گویی میخواست
غبار غم را از جانش بشوید.
بر تخت دراز کشید.
اما ذهن،
همچنان آشفته بود.
به حامی چه خواهد گفت؟
چگونه بگوید
«دوستت دارم»
اما از خطر دوری گزیند؟
از همان آغاز،
میدانست که رابطه
با حامی،
چون قدم گذاشتن بر
لبه پرتگاهی هولناک است.
حال،
اگر پا در عرصهی
ازدواج بگذارد،
این خطرها،
چون گرگهایی گرسنه،
ده برابر خواهند شد.
چه کند؟
چگونه خواهد رقصید
با این تقدیر تلخ؟
آیا این است
رسم روزگار؟
بازی بیرحمانهای
که عشق را به
قربانگاه ترس میبرد؟
پارتـــ284
Fasl3🖤👀
ــــ♪ــــ♪ـــ♪ـــ♪ـــ♪ــــ♪ــــ♪ــــ♪ـــ♪ـــ♪ـــ♪ــــ♪ــــ♪ــــ♪ـــ♪ـــ♪ـــ♪ــــ♪ــــ♪ــــ♪ـــ♪ـــ♪ـــ♪ــــ♪ــــ♪ــــ♪ـــ♪ـــ♪ـــ♪ــــ
این تصمیم،
تنها یک انتخاب ساده نبود؛
گویی سرنوشت،
قلمِ لرزانِ خود را
بر صفحهی زندگیاش
گذاشته بود و
منتظر بود تا او
با یک
«آری» یا «نه»
تمام مسیرِ آیندهاش
را رقم بزند.
اگر «آری» میگفت،
درِ عشقِ واقعی
به رویش گشوده میشد؛
عشقی که میتوانست
همچون آفتابِ
نخستینِ صبح،
تمامِ سردیهای
جانش را گرم کند،
و ثروتی عظیم
چون رودخانهای زرین،
بیوقفه در مسیر
زندگیاش جاری شود.
اما در کنارِ این روشنایی،
سایهای نیز بود؛
سایهای از تردید،
از وابستگی،
از مسیری که شاید
هر لحظه
بهای سنگینی طلب کند.
پارتـــ285
Fasl3🖤👀
ــــ♪ــــ♪ـــ♪ـــ♪ـــ♪ــــ♪ــــ♪ــــ♪ـــ♪ـــ♪ـــ♪ــــ♪ــــ♪ــــ♪ـــ♪ـــ♪ـــ♪ــــ♪ــــ♪ــــ♪ـــ♪ـــ♪ـــ♪ــــ♪ــــ♪ــــ♪ـــ♪ـــ♪ـــ♪ــــ
و اگر «نه» میگفت،
شاید از آن
عشقِ ناب،
از آن داراییِ فراوان،
از رؤیایی که
میتوانست چون
باغی پُرثمر
در دل زمستان
شکوفه بدهد،
دست میکشید؛
اما در عوض،
آرامشی نصیبش میشد
آرام و خاموش،
چون برکهای
بیموج در سپیدهدم،
بیهراس،
بیزلزله،
بیدلهره.
و اگر تصمیم میگرفت
یک عمر با حامی زندگی کند،
در حقیقت
پذیرفته بود که همیشه
کنارِ سایهای قدم بزند؛
سایهای که هم
پناه بود،
هم خطر،
هم تکیهگاه بود،
هم تیغی پنهان
در آستینِ تقدیر.
زیستن با او،
مانند راه رفتن
بر لبهی باریکِ
صخرهای بلند بود؛
در یک سو،
شکوهِ امنیت و همراهی،
و در سوی دیگر،
پرتگاهِ ترس و بیاعتمادی.
پارتـــ286
Fasl3🖤👀
ــــ♪ــــ♪ـــ♪ـــ♪ـــ♪ــــ♪ــــ♪ــــ♪ـــ♪ـــ♪ـــ♪ــــ♪ــــ♪ــــ♪ـــ♪ـــ♪ـــ♪ــــ♪ــــ♪ــــ♪ـــ♪ـــ♪ـــ♪ــــ♪ــــ♪ــــ♪ـــ♪ـــ♪ـــ♪ــــ
ماهلین،
بازیچهی دستهای
بیرحمِ روزگار شده بود؛
همچون برگی در طوفان،
که نه اختیارِ افتادن دارد،
نه توانِ ماندن.
قلبش میانِ
خواستن و ترسیدن،
میانِ نور و سایه،
میانِ رؤیا و احتیاط
پ.اره
پ.اره میشد.
چشمانش را بست.
در سکوتی سنگین
فرو رفت؛
انگار با بستن پلکهایش،
میخواست از هیاهوی
جهان فاصله بگیرد و
صدای قلبش را بشنود.
به گذشته اندیشید؛
به زخمهایی که
بر جانش نشسته بود،
به لبخندهایی که
نیمهراه رهایش کرده بودند،
به لحظههایی که امید،
چون شمعی لرزان
در باد،
نزدیک بود خاموش شود.