پارتـــ285
Fasl3🖤👀
ــــ♪ــــ♪ـــ♪ـــ♪ـــ♪ــــ♪ــــ♪ــــ♪ـــ♪ـــ♪ـــ♪ــــ♪ــــ♪ــــ♪ـــ♪ـــ♪ـــ♪ــــ♪ــــ♪ــــ♪ـــ♪ـــ♪ـــ♪ــــ♪ــــ♪ــــ♪ـــ♪ـــ♪ـــ♪ــــ
و اگر «نه» میگفت،
شاید از آن
عشقِ ناب،
از آن داراییِ فراوان،
از رؤیایی که
میتوانست چون
باغی پُرثمر
در دل زمستان
شکوفه بدهد،
دست میکشید؛
اما در عوض،
آرامشی نصیبش میشد
آرام و خاموش،
چون برکهای
بیموج در سپیدهدم،
بیهراس،
بیزلزله،
بیدلهره.
و اگر تصمیم میگرفت
یک عمر با حامی زندگی کند،
در حقیقت
پذیرفته بود که همیشه
کنارِ سایهای قدم بزند؛
سایهای که هم
پناه بود،
هم خطر،
هم تکیهگاه بود،
هم تیغی پنهان
در آستینِ تقدیر.
زیستن با او،
مانند راه رفتن
بر لبهی باریکِ
صخرهای بلند بود؛
در یک سو،
شکوهِ امنیت و همراهی،
و در سوی دیگر،
پرتگاهِ ترس و بیاعتمادی.
پارتـــ286
Fasl3🖤👀
ــــ♪ــــ♪ـــ♪ـــ♪ـــ♪ــــ♪ــــ♪ــــ♪ـــ♪ـــ♪ـــ♪ــــ♪ــــ♪ــــ♪ـــ♪ـــ♪ـــ♪ــــ♪ــــ♪ــــ♪ـــ♪ـــ♪ـــ♪ــــ♪ــــ♪ــــ♪ـــ♪ـــ♪ـــ♪ــــ
ماهلین،
بازیچهی دستهای
بیرحمِ روزگار شده بود؛
همچون برگی در طوفان،
که نه اختیارِ افتادن دارد،
نه توانِ ماندن.
قلبش میانِ
خواستن و ترسیدن،
میانِ نور و سایه،
میانِ رؤیا و احتیاط
پ.اره
پ.اره میشد.
چشمانش را بست.
در سکوتی سنگین
فرو رفت؛
انگار با بستن پلکهایش،
میخواست از هیاهوی
جهان فاصله بگیرد و
صدای قلبش را بشنود.
به گذشته اندیشید؛
به زخمهایی که
بر جانش نشسته بود،
به لبخندهایی که
نیمهراه رهایش کرده بودند،
به لحظههایی که امید،
چون شمعی لرزان
در باد،
نزدیک بود خاموش شود.
پارتـــ287
Fasl3🖤👀
ــــ♪ــــ♪ـــ♪ـــ♪ـــ♪ــــ♪ــــ♪ــــ♪ـــ♪ـــ♪ـــ♪ــــ♪ــــ♪ــــ♪ـــ♪ـــ♪ـــ♪ــــ♪ــــ♪ــــ♪ـــ♪ـــ♪ـــ♪ــــ♪ــــ♪ــــ♪ـــ♪ـــ♪ـــ♪ــــ
سپس به آینده
فکر کرد؛
به راهی که
پیشِ رو داشت،
به دری که
یا به باغِ
شکوفه و زر
میرسید،
یا به کوچهای
آرام و بیصدا.
به خود گفت:
آیا خوشبختی را
باید در روشناییِ
پرزرقوبرق جست،
یا در آرامشِ
بیادعا؟
آیا عشق،
اگر با امنیت
همراه نباشد،
هنوز عشق است؟
و آیا ثروت،
اگر قلب را بلرزاند،
هنوز موهبتی
شیرین است؟
دلش میلرزید؛
مثل شمعی در باد
که هر لحظه
ممکن است
خم شود و
فرو بمیرد.
نفسهایش
سنگین شده بود،
و تمام وجودش
زیر بارِ این پرسشِ
بزرگ خم شده بود:
قبول کند یا نه؟
پارتـــ288
Fasl3🖤👀
ــــ♪ــــ♪ـــ♪ـــ♪ـــ♪ــــ♪ــــ♪ــــ♪ـــ♪ـــ♪ـــ♪ــــ♪ــــ♪ــــ♪ـــ♪ـــ♪ـــ♪ــــ♪ــــ♪ــــ♪ـــ♪ـــ♪ـــ♪ــــ♪ــــ♪ــــ♪ـــ♪ـــ♪ـــ♪ــــ
ساعت3:52صبح=
کمتر از دو ساعت دیگر
باید آماده میشد
تا راهیِ عمارت شود،
اما انگار خواب،
او را از فهرستِ آدمهای
قابلدسترسِ خود
خط زده بود.
چشمانش خسته بود،
پلکهایش سنگین،
اما ذهنش…
ذهنش مثل آسمانی
پیش از طوفان،
پیوسته و بیوقفه میغرید.
افکارش یکییکی
از راه میرسیدند و
بر دلش مینشستند؛
سنگین،
سرد و بیرحم،
درست مثل
دانههای برفی که
بیصدا روی شاخههای
بی بار و بر زمستان
مینشینند و زیر بارشان،
شاخه آهسته خم میشود.
پارتـــ289
Fasl3🖤👀
ــــ♪ــــ♪ـــ♪ـــ♪ـــ♪ــــ♪ــــ♪ــــ♪ـــ♪ـــ♪ـــ♪ــــ♪ــــ♪ــــ♪ـــ♪ـــ♪ـــ♪ــــ♪ــــ♪ــــ♪ـــ♪ـــ♪ـــ♪ــــ♪ــــ♪ــــ♪ـــ♪ـــ♪ـــ♪ــــ
هرچه بیشتر به
خواب رفتن فکر میکرد،
بیشتر از او فاصله میگرفت؛
گویی خواب،
پرندهای رمیده بود
که بر شانههای
شب نشسته،
اما اجازه نمیداد او
حتی سایهاش را هم
لمس کند.
بیقراری در جانش میدوید،
مثل رودخانهای که
سد راهش را از هم شکسته باشد
و با شتابی دیوانهوار،
همهچیز را با خود ببرد.
دیگر نتوانست
این آشوب خاموش را
تاب بیاورد.
ناگهان،
با حرکتی خسته و بیحوصله،
از رختخواب برخاست؛
همانطور که برگ خشکیدهای
زیر وزش باد از زمین جدا
میشود و بیاختیار
در هوا میلرزد.
قدمهایش آرام و سنگین بود،
انگار هر کدامشان را
با زحمت از دل خستگی
بیرون میکشید.
به سمت سرویس بهداشتی رفت
تا شاید با آب و سکوت،
اندکی از این التهابِ
بینام را از تن و جانش بشوید؛
اما میدانست
بعضی آشفتگیها
با هیچ آبی پاک نمیشوند،
چون از جنسِ دلاند،
نه از جنسِ تن.
پارتـــ290
Fasl3🖤👀
ــــ♪ــــ♪ـــ♪ـــ♪ـــ♪ــــ♪ــــ♪ــــ♪ـــ♪ـــ♪ـــ♪ــــ♪ــــ♪ــــ♪ـــ♪ـــ♪ـــ♪ــــ♪ــــ♪ــــ♪ـــ♪ـــ♪ـــ♪ــــ♪ــــ♪ــــ♪ـــ♪ـــ♪ـــ♪ــــ
Mahlin←
یه استایل
ساده سیاه و سفید زدم،
کرم ضد آفتاب و
یه رژ کمرنگ زدم،
سوئیچ رو برداشتم و
از خونه زدم بیرون.
خیلی زود بود،
ولی نمیتونستم
خونه بمونم،
مغزم دیگه
داشت میترکید...
رفتم سمت کافهی مهیار،
خودش از طرف حامی
رفته بود دوبی ولی خب
کافه رو سپرده بود
دست عسل،
خیابون خلوت بود،
بعد چند دقیقه کوتاه رسیدم،
پیاده شدم،
طبیعتاً هیچ کافه ای
ساعت چهار صبح
باز نیست ولی خب
کافهی مهیار همیشه
از ساعت چهار صبح
واسه کسایی که مثل من
ذهنشون درگیره و
خوابشون نمیبره
بازه چون معمولا
مهیار هم جز همون
دسته از آدماس....