پارتـــ287
Fasl3🖤👀
ــــ♪ــــ♪ـــ♪ـــ♪ـــ♪ــــ♪ــــ♪ــــ♪ـــ♪ـــ♪ـــ♪ــــ♪ــــ♪ــــ♪ـــ♪ـــ♪ـــ♪ــــ♪ــــ♪ــــ♪ـــ♪ـــ♪ـــ♪ــــ♪ــــ♪ــــ♪ـــ♪ـــ♪ـــ♪ــــ
سپس به آینده
فکر کرد؛
به راهی که
پیشِ رو داشت،
به دری که
یا به باغِ
شکوفه و زر
میرسید،
یا به کوچهای
آرام و بیصدا.
به خود گفت:
آیا خوشبختی را
باید در روشناییِ
پرزرقوبرق جست،
یا در آرامشِ
بیادعا؟
آیا عشق،
اگر با امنیت
همراه نباشد،
هنوز عشق است؟
و آیا ثروت،
اگر قلب را بلرزاند،
هنوز موهبتی
شیرین است؟
دلش میلرزید؛
مثل شمعی در باد
که هر لحظه
ممکن است
خم شود و
فرو بمیرد.
نفسهایش
سنگین شده بود،
و تمام وجودش
زیر بارِ این پرسشِ
بزرگ خم شده بود:
قبول کند یا نه؟
پارتـــ288
Fasl3🖤👀
ــــ♪ــــ♪ـــ♪ـــ♪ـــ♪ــــ♪ــــ♪ــــ♪ـــ♪ـــ♪ـــ♪ــــ♪ــــ♪ــــ♪ـــ♪ـــ♪ـــ♪ــــ♪ــــ♪ــــ♪ـــ♪ـــ♪ـــ♪ــــ♪ــــ♪ــــ♪ـــ♪ـــ♪ـــ♪ــــ
ساعت3:52صبح=
کمتر از دو ساعت دیگر
باید آماده میشد
تا راهیِ عمارت شود،
اما انگار خواب،
او را از فهرستِ آدمهای
قابلدسترسِ خود
خط زده بود.
چشمانش خسته بود،
پلکهایش سنگین،
اما ذهنش…
ذهنش مثل آسمانی
پیش از طوفان،
پیوسته و بیوقفه میغرید.
افکارش یکییکی
از راه میرسیدند و
بر دلش مینشستند؛
سنگین،
سرد و بیرحم،
درست مثل
دانههای برفی که
بیصدا روی شاخههای
بی بار و بر زمستان
مینشینند و زیر بارشان،
شاخه آهسته خم میشود.
پارتـــ289
Fasl3🖤👀
ــــ♪ــــ♪ـــ♪ـــ♪ـــ♪ــــ♪ــــ♪ــــ♪ـــ♪ـــ♪ـــ♪ــــ♪ــــ♪ــــ♪ـــ♪ـــ♪ـــ♪ــــ♪ــــ♪ــــ♪ـــ♪ـــ♪ـــ♪ــــ♪ــــ♪ــــ♪ـــ♪ـــ♪ـــ♪ــــ
هرچه بیشتر به
خواب رفتن فکر میکرد،
بیشتر از او فاصله میگرفت؛
گویی خواب،
پرندهای رمیده بود
که بر شانههای
شب نشسته،
اما اجازه نمیداد او
حتی سایهاش را هم
لمس کند.
بیقراری در جانش میدوید،
مثل رودخانهای که
سد راهش را از هم شکسته باشد
و با شتابی دیوانهوار،
همهچیز را با خود ببرد.
دیگر نتوانست
این آشوب خاموش را
تاب بیاورد.
ناگهان،
با حرکتی خسته و بیحوصله،
از رختخواب برخاست؛
همانطور که برگ خشکیدهای
زیر وزش باد از زمین جدا
میشود و بیاختیار
در هوا میلرزد.
قدمهایش آرام و سنگین بود،
انگار هر کدامشان را
با زحمت از دل خستگی
بیرون میکشید.
به سمت سرویس بهداشتی رفت
تا شاید با آب و سکوت،
اندکی از این التهابِ
بینام را از تن و جانش بشوید؛
اما میدانست
بعضی آشفتگیها
با هیچ آبی پاک نمیشوند،
چون از جنسِ دلاند،
نه از جنسِ تن.
پارتـــ290
Fasl3🖤👀
ــــ♪ــــ♪ـــ♪ـــ♪ـــ♪ــــ♪ــــ♪ــــ♪ـــ♪ـــ♪ـــ♪ــــ♪ــــ♪ــــ♪ـــ♪ـــ♪ـــ♪ــــ♪ــــ♪ــــ♪ـــ♪ـــ♪ـــ♪ــــ♪ــــ♪ــــ♪ـــ♪ـــ♪ـــ♪ــــ
Mahlin←
یه استایل
ساده سیاه و سفید زدم،
کرم ضد آفتاب و
یه رژ کمرنگ زدم،
سوئیچ رو برداشتم و
از خونه زدم بیرون.
خیلی زود بود،
ولی نمیتونستم
خونه بمونم،
مغزم دیگه
داشت میترکید...
رفتم سمت کافهی مهیار،
خودش از طرف حامی
رفته بود دوبی ولی خب
کافه رو سپرده بود
دست عسل،
خیابون خلوت بود،
بعد چند دقیقه کوتاه رسیدم،
پیاده شدم،
طبیعتاً هیچ کافه ای
ساعت چهار صبح
باز نیست ولی خب
کافهی مهیار همیشه
از ساعت چهار صبح
واسه کسایی که مثل من
ذهنشون درگیره و
خوابشون نمیبره
بازه چون معمولا
مهیار هم جز همون
دسته از آدماس....
پارتـــ291
عسل=(
Fasl3🖤👀
ــــ♪ــــ♪ـــ♪ـــ♪ـــ♪ــــ♪ــــ♪ــــ♪ـــ♪ـــ♪ـــ♪ــــ♪ــــ♪ــــ♪ـــ♪ـــ♪ـــ♪ــــ♪ــــ♪ــــ♪ـــ♪ـــ♪ـــ♪ــــ♪ــــ♪ــــ♪ـــ♪ـــ♪ـــ♪ــــ
وارد کافه شدم،
عسل رو صندلی پشت کانتر
نشسته و با
ناخوناش وَر میره،
هیچکس دیگه ای
تو کافه نبود.
+سلام عسلی.
سرش رو آورد بالا
(سلام بچهههه.
اومد سمتم و بغلم کرد،
(دلم برات تنگ شده بود.
منم بغلش کردم
+منم همینطور.
(چه خبرا؟
چرا اینورا
دیگه پیدات نیستتت؟
+ببخشید واقعاااا
(چیزی شده؟
+نه.
(مثل همیشه
نیستی هاااا.
+نه خوبم فقط
یکم ذهنم درگیره.
(خب پس تو برو
بشین تا منم لاته همیشگیت رو
آماده کنم که
ذهنت یکم آزاد شه.
+دستت درد نکنه.
لبخندی زد که رفتم
نشستم رو یکی از
صندلی های میز.
از پنجره به
بیرون نگاه کردم،
دوباره فکر و خیال
ذهنم رو درگیر کرد،
یه قطره اشک رو
گونهم لغزید،
من که نمیتونم به
حامی نه بگم،
ولی خب اگه
قبول کنم....
خوشبختانه عسل
زودتر رسید و من رو
از این باتلاق
فکر های زیاد از حد
نجاتم داد،
سریع اشکم رو
پاک کردم،
فنجون لاته رو گذاشت رو
میز و تنهام گذاشت.