eitaa logo
𝑵𝒆𝒈𝒉𝒂𝒃 𝒆 𝑬𝒔𝒉𝒈𝒉
673 دنبال‌کننده
162 عکس
13 ویدیو
0 فایل
𓆩 🖤 𓆪سفری‌بی‌پایان‌به‌دنیای‌خیال‌ها عضوجمعیت‌نویسندگان📝𝟬𝟴𝟰 📖رمان «در میان تاریکی»|پایان‌یافته 🖋️رمان «نقاب عشق»|درحال‌پارت‌گذاری ୨୧به قلمِ باران୨୧ ⚠️کپی=پیگیری قانونی ✦𝐒𝐭𝐚𝐫𝐭:1404/9/11✦ ♡𝐌𝐞: @Baranri2
مشاهده در ایتا
دانلود
پارتـــ291 عسل=( Fasl3🖤👀 ــــ♪ــــ♪ـــ♪ـــ♪ـــ♪ــــ♪ــــ♪ــــ♪ـــ♪ـــ♪ـــ♪ــــ♪ــــ♪ــــ♪ـــ♪ـــ♪ـــ♪ــــ♪ــــ♪ــــ♪ـــ♪ـــ♪ـــ♪ــــ♪ــــ♪ــــ♪ـــ♪ـــ♪ـــ♪ــــ وارد کافه شدم، عسل رو صندلی پشت کانتر نشسته و با ناخوناش وَر میره، هیچکس دیگه ای تو کافه نبود. +سلام عسلی. سرش رو آورد بالا (سلام بچهههه. اومد سمتم و بغلم کرد، (دلم برات تنگ شده بود. منم بغلش کردم +منم همینطور. (چه خبرا؟ چرا اینورا دیگه پیدات نیستتت؟ +ببخشید واقعاااا (چیزی شده؟ +نه. (مثل همیشه نیستی هاااا. +نه خوبم فقط یکم ذهنم درگیره. (خب پس تو برو بشین تا منم لاته همیشگیت رو آماده کنم که ذهنت یکم آزاد شه. +دستت درد نکنه. لبخندی زد که رفتم نشستم رو یکی از صندلی های میز. از پنجره به بیرون نگاه کردم، دوباره فکر و خیال ذهنم رو درگیر کرد، یه قطره اشک رو گونه‌م لغزید، من که نمیتونم به حامی نه بگم، ولی خب اگه قبول کنم.... خوشبختانه عسل زودتر رسید و من رو از این باتلاق فکر های زیاد از حد نجاتم داد، سریع اشکم رو پاک کردم، فنجون لاته رو گذاشت رو میز و تنهام گذاشت.
پارتـــ292 Fasl3🖤👀 ــــ♪ــــ♪ـــ♪ـــ♪ـــ♪ــــ♪ــــ♪ــــ♪ـــ♪ـــ♪ـــ♪ــــ♪ــــ♪ــــ♪ـــ♪ـــ♪ـــ♪ــــ♪ــــ♪ــــ♪ـــ♪ـــ♪ـــ♪ــــ♪ــــ♪ــــ♪ـــ♪ـــ♪ـــ♪ــــ بعد یه ربع بالاخره از کافه دل کندم، سوار ماشین شدم و رفتم سمت عمارت حامی... ساعت4:36صبح= خیلی زود رسیدم، ماشین رو داخل پارکینگ عمارت پارک کردم و وارد شدم. به فاطمه خانم سلام کردم و رفتم سمت اتاقم، رو میزم پرونده هایی که برای امروز باید حساباشون رو بررسی میکردم نبود، چرا نذاشته بودن؟ رفتم سمت اتاق کاره حامی، مکثی کردم و بعد در زدم، -بیا تو. وارد اتاقش شدم، زیر چشاش سیاه شده بود، معلوم بود نخوابیده، اونم حال و روزش مثل منه... +س...سلام. -سلام. خوبی؟ +ممنون، اومدم که بگم پرونده ها رو برام نذاشتن. -خودم گفتم نزارن. +چرا؟ -چون میخواستم بیای اتاقم ببینمت، اگه پرونده ها رو گذاشته بودن عمرا میومدی پیشم، ازم فرار میکردی که نبینی منو... چیزی نگفتم. -ماهلینم؟؟! بازم سکوت کردم...
پارتـــ293 Fasl3🖤👀 ــــ♪ــــ♪ـــ♪ـــ♪ـــ♪ــــ♪ــــ♪ــــ♪ـــ♪ـــ♪ـــ♪ــــ♪ــــ♪ــــ♪ـــ♪ـــ♪ـــ♪ــــ♪ــــ♪ــــ♪ـــ♪ـــ♪ـــ♪ــــ♪ــــ♪ــــ♪ـــ♪ـــ♪ـــ♪ــــ -ماهلینم؟؟! بازم سکوت کردم... -تو خوبی؟؟؟ دیشب خوابیدی اصلا؟ چشات چرا انقدر قرمزه گریه کردی آره؟ سردرد شدیدی اومد سراغم. +میشه پرونده هارو بدی که من برم؟ -نه نمیشه. +چرا؟ -چون حالت بده. +خوبم، پرونده هارو بده برم به کارم برسم. از رو صندلیش بلند شد، اومد سمتم. -ماهلین تو خوب نیستی، زیره چشات گود افتاده، چشات قرمزه، تو یه دقیقه هم رنگت پرید یهو. تا حالت خوب نشه نمیدم پرونده هارو. ناخودآگاه صدام رفت بالا... +حامی ولم کن الان تنها چیزی که حالم رو بدتر میکنه دیدن توعه.
پارتـــ294 Fasl3🖤👀 ــــ♪ــــ♪ـــ♪ـــ♪ـــ♪ــــ♪ــــ♪ــــ♪ـــ♪ـــ♪ـــ♪ــــ♪ــــ♪ــــ♪ـــ♪ـــ♪ـــ♪ــــ♪ــــ♪ــــ♪ـــ♪ـــ♪ـــ♪ــــ♪ــــ♪ــــ♪ـــ♪ـــ♪ـــ♪ــــ سکوت سکوت سکوت هیچکدوممون چیزی نگفتیم. حامی فقط نگاهم میکرد، چیزی نمی‌گفت ولی تو چشاش اشک جمع شد... چیکار کردی تو ماهلین....؟ Haami= ناخودآگاه با حرفی که ماهلین زد، یه بغضی نشست رو سینه‌م، سنگینی می‌کرد.... دلم میخواست بزارم این بغض لعنتی بشکنه، دلم میخواست تو بغل ماهلین گریه کنم، ولی یه چیزی نمیذاشت، غرورم.... ای کاش از بچگی بهم نمی‌گفتن مرد نباید گریه کنه، اگه میتونستم پیشه کسایی که بهشون اعتماد دارم گریه کنم و خودم رو خالی کنم این نبود وضعم...
پارتـــ295 Fasl3🖤👀 ــــ♪ــــ♪ـــ♪ـــ♪ـــ♪ــــ♪ــــ♪ــــ♪ـــ♪ـــ♪ـــ♪ــــ♪ــــ♪ــــ♪ـــ♪ـــ♪ـــ♪ــــ♪ــــ♪ــــ♪ـــ♪ـــ♪ـــ♪ــــ♪ــــ♪ــــ♪ـــ♪ـــ♪ـــ♪ــــ Mahlin= نمی‌دونستم چیکار کنم، اگه قرار بود بهش بگم نه، پس بهتره الان نزدیکش نشم، هرچقدر سرد تر باشم شاید دردش کمتر باشه براش و راحت تر با این موضوع کنار بیاد. اشک تو چشاش داشت دیوونه‌م میکرد، تنها کاری که تونستم بکنم این بود که برم، از اتاقش دوییدم بیرون، رفتم از اتاقم کیفم رو برداشتم و از عمارت خارج شدم، سوار ماشین شدم و گاز دادم، نمی‌دونستم داشتم کجا میرفتم، فقط گاز میدادم، اشک رو گونه هام پشت هم میلغزید... ساعت2:14صبح= Haami= هرچقدر به ماهلین زنگ میزدم جواب نمی‌داد، با چندتا از آدمام رفتیم دم در خونش، هرچقدر زنگ در رو زدن باز نکرد، مجبور شدن برن داخل خودشون، ولی حتی تو خونش هم نبود، گفتم شاید رفته باشه کافه‌ی مهیار، ولی اونجا هم نبود.