eitaa logo
𝑵𝒆𝒈𝒉𝒂𝒃 𝒆 𝑬𝒔𝒉𝒈𝒉نفور
675 دنبال‌کننده
162 عکس
13 ویدیو
0 فایل
𓆩 🖤 𓆪سفری‌بی‌پایان‌به‌دنیای‌خیال‌ها عضوجمعیت‌نویسندگان📝𝟬𝟴𝟰 📖رمان «در میان تاریکی»|پایان‌یافته 🖋️رمان «نقاب عشق»|درحال‌پارت‌گذاری ୨୧به قلمِ باران୨୧ ⚠️کپی=پیگیری قانونی ✦𝐒𝐭𝐚𝐫𝐭:1404/9/11✦ ♡𝐌𝐞: @Baranri2
مشاهده در ایتا
دانلود
پارتـــ295 Fasl3🖤👀 ــــ♪ــــ♪ـــ♪ـــ♪ـــ♪ــــ♪ــــ♪ــــ♪ـــ♪ـــ♪ـــ♪ــــ♪ــــ♪ــــ♪ـــ♪ـــ♪ـــ♪ــــ♪ــــ♪ــــ♪ـــ♪ـــ♪ـــ♪ــــ♪ــــ♪ــــ♪ـــ♪ـــ♪ـــ♪ــــ Mahlin= نمی‌دونستم چیکار کنم، اگه قرار بود بهش بگم نه، پس بهتره الان نزدیکش نشم، هرچقدر سرد تر باشم شاید دردش کمتر باشه براش و راحت تر با این موضوع کنار بیاد. اشک تو چشاش داشت دیوونه‌م میکرد، تنها کاری که تونستم بکنم این بود که برم، از اتاقش دوییدم بیرون، رفتم از اتاقم کیفم رو برداشتم و از عمارت خارج شدم، سوار ماشین شدم و گاز دادم، نمی‌دونستم داشتم کجا میرفتم، فقط گاز میدادم، اشک رو گونه هام پشت هم میلغزید... ساعت2:14صبح= Haami= هرچقدر به ماهلین زنگ میزدم جواب نمی‌داد، با چندتا از آدمام رفتیم دم در خونش، هرچقدر زنگ در رو زدن باز نکرد، مجبور شدن برن داخل خودشون، ولی حتی تو خونش هم نبود، گفتم شاید رفته باشه کافه‌ی مهیار، ولی اونجا هم نبود.
پارتـــ296 شروین:^ Fasl3🖤👀 ــــ♪ــــ♪ـــ♪ـــ♪ـــ♪ــــ♪ــــ♪ــــ♪ـــ♪ـــ♪ـــ♪ــــ♪ــــ♪ــــ♪ـــ♪ـــ♪ـــ♪ــــ♪ــــ♪ــــ♪ـــ♪ـــ♪ـــ♪ــــ♪ــــ♪ــــ♪ـــ♪ـــ♪ـــ♪ــــ حتی گفتم شروین بده دست بچه ها شماره دوستش نرگس رو گیر بیارن، پیش اونم نبود، کل شهر رو زیر و رو کردیم، دیگه کجا بود که باید می‌گشتیم...؟ عصبی تو اتاقم راه میرفتم که شروین اومد داخل اتاقم ^آقا ببخشید، ولی بچه ها کل شهر رو گشتن، خانم هیچ جایی نبودن، انگار آب شدن رفتن تو زمین. -یعنی چی که نیست؟ برو بهشون بگو بگردن همه جارو، اگه تا فردا شب ماهلین پیشم نباشه تک تکشون رو می‌ک.شم.(داد) ^چشم آقا... این رو گفت و سریع از اتاق رفت بیرون. نشستم رو صندلیم، کجایی تو ماهلینم؟؟؟
پارتـــ297 Fasl3🖤👀 ــــ♪ــــ♪ـــ♪ـــ♪ـــ♪ــــ♪ــــ♪ــــ♪ـــ♪ـــ♪ـــ♪ــــ♪ــــ♪ــــ♪ـــ♪ـــ♪ـــ♪ــــ♪ــــ♪ــــ♪ـــ♪ـــ♪ـــ♪ــــ♪ــــ♪ــــ♪ـــ♪ـــ♪ـــ♪ــــ روز بعد، ساعت12:58شب= ماهلین انگار غیب شده بود، هیچ جا نبود، داشتم دیوونه میشدم، اگه بلایی سر خودش آورده باشه چی...؟! چیزی خورده...؟! دیشب رو کجا خوابیده...؟! نکنه تنها باشه بهش سخت بگذره...؟! اگه دیشب تنهایی ترسیده باشه چی...؟! الان کجاست...؟! حالش خوبه....؟! سوالای پی در پی تو ذهنم داشت دیوونه‌م میکرد. تقصیر منه، نباید میذاشتم بره، اصلا باید از همون اول پرونده هارو می‌دادم بهش، نباید اون حرفا رو بهش میزدم و تو تصمیم گیری سخت نگه‌ش می‌داشتم، اگه چیزیش بشه خودم رو هیچوقت نمی‌بخشم...
پارتـــ298 Fasl3🖤👀 ــــ♪ــــ♪ـــ♪ـــ♪ـــ♪ــــ♪ــــ♪ــــ♪ـــ♪ـــ♪ـــ♪ــــ♪ــــ♪ــــ♪ـــ♪ـــ♪ـــ♪ــــ♪ــــ♪ــــ♪ـــ♪ـــ♪ـــ♪ــــ♪ــــ♪ــــ♪ـــ♪ـــ♪ـــ♪ــــ نویسنده= حامی مانده بود؛ میان انبوهی از اضطراب، عذاب وجدانی که مثل پیچکی سمی دور قلبش پیچیده بود و نفسی که دیگر از سینه‌اش بالا نمی‌آمد. هر ثانیه برایش به اندازه‌ی یک عمر می‌گذشت و ذهنش بی‌وقفه تنها یک سؤال را تکرار می‌کرد؛ اگر بلایی سرِ ماهلین آمده باشد، چه؟ همین فکر، مثل خنجری زهرآلود، بارها و بارها قلبش را می‌شکافت. انگار دنیا بی‌رحمانه تمام امیدهایش را در مشت گرفته و هر لحظه محکم‌تر فشار می‌داد. هیچ‌چیز آرامش نمی‌کرد؛ نه سکوت، نه نفس کشیدن. در همین مدت کوتاه، ماهلین آن‌قدر آرام و بی‌صدا در جانش ریشه دوانده بود که حالا نبودنش، شبیه کَندن درختی کهنسال از دل خاک بود؛ زخمی عمیق و ویرانگر که تمام وجودش را می‌لرزاند. حامی تازه فهمیده بود بعضی آدم‌ها آن‌قدر آهسته وارد قلبت می‌شوند که وقتی می‌روند، تازه صدای شکستن روحت را می‌شنوی.
پارتـــ299 Fasl3🖤👀 ــــ♪ــــ♪ـــ♪ـــ♪ـــ♪ــــ♪ــــ♪ــــ♪ـــ♪ـــ♪ـــ♪ــــ♪ــــ♪ــــ♪ـــ♪ـــ♪ـــ♪ــــ♪ــــ♪ــــ♪ـــ♪ـــ♪ـــ♪ــــ♪ــــ♪ــــ♪ـــ♪ـــ♪ـــ♪ــــ حامی... همان مردی که همیشه عشق را افسانه‌ای برای دل‌های ساده می‌دانست و به احساسات می‌خندید، حالا خودش اسیر همان عشقی شده بود که روزی انکارش می‌کرد. نبودِ ماهلین مثل زمستانی بی‌پایان بر تمام لحظه‌هایش سایه انداخته بود؛ سرمایی که تا عمق استخوانش نفوذ می‌کرد و ذره‌ذره جانش را می‌فرسود. دلتنگی، مثل خوره، بی‌رحمانه به روحش افتاده بود و هر لحظه تکه‌ای از وجودش را می‌جوید. قلبش درست مانند شمعی در میان طوفان می‌سوخت؛ نه آن‌قدر خاموش می‌شد که از درد رها شود و نه آن‌قدر روشن می‌ماند که امیدی در دلش زنده بماند. او حالا تازه فهمیده بود که عشق، گاهی نه با بودن، بلکه با ترسِ از دست دادن، خودش را به انسان ثابت می‌کند.