پارتـــ297
Fasl3🖤👀
ــــ♪ــــ♪ـــ♪ـــ♪ـــ♪ــــ♪ــــ♪ــــ♪ـــ♪ـــ♪ـــ♪ــــ♪ــــ♪ــــ♪ـــ♪ـــ♪ـــ♪ــــ♪ــــ♪ــــ♪ـــ♪ـــ♪ـــ♪ــــ♪ــــ♪ــــ♪ـــ♪ـــ♪ـــ♪ــــ
روز بعد،
ساعت12:58شب=
ماهلین انگار غیب شده بود،
هیچ جا نبود،
داشتم دیوونه میشدم،
اگه بلایی سر خودش
آورده باشه چی...؟!
چیزی خورده...؟!
دیشب رو کجا خوابیده...؟!
نکنه تنها باشه
بهش سخت بگذره...؟!
اگه دیشب تنهایی
ترسیده باشه چی...؟!
الان کجاست...؟!
حالش خوبه....؟!
سوالای پی در پی
تو ذهنم داشت
دیوونهم میکرد.
تقصیر منه،
نباید میذاشتم بره،
اصلا باید از همون
اول پرونده هارو
میدادم بهش،
نباید اون حرفا رو
بهش میزدم و تو
تصمیم گیری سخت
نگهش میداشتم،
اگه چیزیش بشه
خودم رو هیچوقت
نمیبخشم...
پارتـــ298
Fasl3🖤👀
ــــ♪ــــ♪ـــ♪ـــ♪ـــ♪ــــ♪ــــ♪ــــ♪ـــ♪ـــ♪ـــ♪ــــ♪ــــ♪ــــ♪ـــ♪ـــ♪ـــ♪ــــ♪ــــ♪ــــ♪ـــ♪ـــ♪ـــ♪ــــ♪ــــ♪ــــ♪ـــ♪ـــ♪ـــ♪ــــ
نویسنده=
حامی مانده بود؛
میان انبوهی از اضطراب،
عذاب وجدانی که
مثل پیچکی سمی
دور قلبش پیچیده بود و
نفسی که دیگر
از سینهاش بالا نمیآمد.
هر ثانیه برایش
به اندازهی یک عمر میگذشت
و ذهنش بیوقفه
تنها یک سؤال را تکرار میکرد؛
اگر بلایی سرِ ماهلین
آمده باشد، چه؟
همین فکر،
مثل خنجری زهرآلود،
بارها و بارها
قلبش را میشکافت.
انگار دنیا بیرحمانه
تمام امیدهایش را
در مشت گرفته و
هر لحظه محکمتر
فشار میداد.
هیچچیز آرامش نمیکرد؛
نه سکوت،
نه نفس کشیدن.
در همین مدت کوتاه،
ماهلین آنقدر آرام و بیصدا
در جانش ریشه دوانده بود
که حالا نبودنش،
شبیه کَندن درختی کهنسال
از دل خاک بود؛
زخمی عمیق و ویرانگر
که تمام وجودش را میلرزاند.
حامی تازه فهمیده بود
بعضی آدمها آنقدر
آهسته وارد قلبت میشوند
که وقتی میروند،
تازه صدای شکستن
روحت را میشنوی.
پارتـــ299
Fasl3🖤👀
ــــ♪ــــ♪ـــ♪ـــ♪ـــ♪ــــ♪ــــ♪ــــ♪ـــ♪ـــ♪ـــ♪ــــ♪ــــ♪ــــ♪ـــ♪ـــ♪ـــ♪ــــ♪ــــ♪ــــ♪ـــ♪ـــ♪ـــ♪ــــ♪ــــ♪ــــ♪ـــ♪ـــ♪ـــ♪ــــ
حامی...
همان مردی که
همیشه عشق را
افسانهای برای دلهای
ساده میدانست و
به احساسات میخندید،
حالا خودش اسیر همان
عشقی شده بود
که روزی انکارش میکرد.
نبودِ ماهلین
مثل زمستانی بیپایان
بر تمام لحظههایش
سایه انداخته بود؛
سرمایی که تا عمق
استخوانش نفوذ میکرد و
ذرهذره جانش را میفرسود.
دلتنگی،
مثل خوره،
بیرحمانه به روحش
افتاده بود و هر لحظه
تکهای از وجودش را میجوید.
قلبش درست مانند
شمعی در میان طوفان
میسوخت؛
نه آنقدر خاموش میشد
که از درد رها شود و
نه آنقدر روشن میماند
که امیدی در دلش زنده بماند.
او حالا تازه فهمیده بود
که عشق،
گاهی نه با بودن،
بلکه با ترسِ از دست دادن،
خودش را به انسان
ثابت میکند.
پارتـــ300
Fasl3🖤👀
ــــ♪ــــ♪ـــ♪ـــ♪ـــ♪ــــ♪ــــ♪ــــ♪ـــ♪ـــ♪ـــ♪ــــ♪ــــ♪ــــ♪ـــ♪ـــ♪ـــ♪ــــ♪ــــ♪ــــ♪ـــ♪ـــ♪ـــ♪ــــ♪ــــ♪ــــ♪ـــ♪ـــ♪ـــ♪ــــ
2روز بعد
ساعت2:46شب:
Haami:
دو روز گذشته بود و
هنوز ماهلینم
پیدا نشده بود،
داشتم دیوونه میشدم،
حواسم به هیچی نبود،
نمیدونستم
چیکار دارم میکنم...
حالم بد بود،
سه شب بود که نخوابیده بودم،
هیچی هم از گلوم نمیرفت پایین،
تقصیر منه که رفت؛)))
از عمارت زدم بیرون که شاید این فکر و خیال ها ولم کنن.
رفتم سمت بام تهران،
بعد 40 دقیقه رسیدم،
قدم میزدم،
کجایی تو ماهلین؟
گوشیم رو برداشتم،
رفتم پیویش،
یه ویس گرفتم براش:
کجایی ماهلینم
ببینی حاضرم بمیرم برات؟
کجایی ببینی کل شهر رو
دنبالت گشتم؟
تو فقط برگرد،
نمیزارم آب تو دلت تکون بخوره،
اذیتت نمیکنم قول میدم،
میشم یه آدم دیگه...
تو فقط برگرد،
فقط کنارم باش،
میشم همون
حامیای که تو میخوای،
بیا ماهلینم،
دلم برات یه ذره شده،
اگه با من ازدواج کنی
میوفتی تو خطر،
خودت هم میدونی،
ولی قول میدم
بشه هرچی تو میخوای،
اگه اذیت شی
میام بیرون از م.افیا،
اصلا هم مهم نیست
که اگه بیام بیرون
از م.افیا چه بلایی سرم میارن،
من فقط میخوام با تو باشم،
میخوام آرامش داشته باشی،
زندگیای که دوست داری رو
داشته باشی ولی
در کنار من و
هرکاری هم میکنم
که کنارم احساس
آرامش کنی...
نمیدونم الان کجایی
ولی هرجا که هستی
مراقب خودت و
زیبایی هات باش،
دوست دارم..
پارتـــ301
Fasl3🖤👀
ــــ♪ــــ♪ـــ♪ـــ♪ـــ♪ــــ♪ــــ♪ــــ♪ـــ♪ـــ♪ـــ♪ــــ♪ــــ♪ــــ♪ـــ♪ـــ♪ـــ♪ــــ♪ــــ♪ــــ♪ـــ♪ـــ♪ـــ♪ــــ♪ــــ♪ــــ♪ـــ♪ـــ♪ـــ♪ــــ
ویس رو سند کردم.
یه بغض بدی
تو گلوم بود...
قدم که میزدم
چشمم خورد به یه
دختری که
رو یکی از صندلی ها
نشسته بود،
سرش رو انداخته بود پایین،
انگار داشت گریه میکرد،
معلوم نیست
چی بهش گذشته،
اینم یکیه مثل من و
خیلی های دیگه،
زندگی هرکدوممون رو
یجور داشت از پا در میآورد،
ای کاش به جای این دختر
ماهلینم رو دیده بودم...
فکرشو نمیکردم
انقدر بهش
وابسته شده باشم،
تو این مدت کوتاه
خودش رو بدجوری
تو دلم جا کرده بود،
دو روز ندیدهمش
ولی اندازه صد سال
دلم براش تنگ شده...
تو فکر و خیالام غرق بودم
که حس کردم حال دختره خیلی بد شده،
نگرانش شدم،
نمیدونم چرا
ولی حس میکنم
از وقتی ماهلین اومده
تو زندگیم،
مثل قبل نیستم،
دلم بیشتر
برای دیگران میسوزه،
رفتم طرف دختره که....
پارتـــ302
Fasl3🖤👀
ــــ♪ــــ♪ـــ♪ـــ♪ـــ♪ــــ♪ــــ♪ــــ♪ـــ♪ـــ♪ـــ♪ــــ♪ــــ♪ــــ♪ـــ♪ـــ♪ـــ♪ــــ♪ــــ♪ــــ♪ـــ♪ـــ♪ـــ♪ــــ♪ــــ♪ــــ♪ـــ♪ـــ♪ـــ♪ــــ
رفتم طرف دختره که
با دیدن چهرهش
قلبم درد گرفت،
دنیا دور سرم چرخید،
این...
این....
ماهلین من بود؟؟؟
اول متوجه حضورم نشد،
بعد چند ثانیه
سرش رو آورد بالا.
زیره چشاش سیاه شده بود
و گود افتاده بود،
انقدر گریه کرده بود
چشاش قرمز بود،
رنگش پریده بود،
لباش خشک شده بود.
نگاهم کرد.
اشکاش رو گونهش
سُر میخورد.
لرزید...
+ب...ببخشید.
غلط کردم حامی.
معذرت میخوام.
نشستم کنارش،
لرزش بدنش بیشتر شد،
خودش رو کشید عقب،
چرا اینجوری میکرد...؟!
گریهش بیشتر شد.
+غلط کردم.
غلط کردم ببخشید،
تروخدا کاری
به کارم نداشته باش،
اشتباه کردم.
-تو...
تو از من میترسی؟
سرش رو
تند تند به نشونه ی
آره تکون داد.
پارتـــ303
Fasl3🖤👀
ــــ♪ــــ♪ـــ♪ـــ♪ـــ♪ــــ♪ــــ♪ــــ♪ـــ♪ـــ♪ـــ♪ــــ♪ــــ♪ــــ♪ـــ♪ـــ♪ـــ♪ــــ♪ــــ♪ــــ♪ـــ♪ـــ♪ـــ♪ــــ♪ــــ♪ــــ♪ـــ♪ـــ♪ـــ♪ــــ
محکم بغلش کردم.
تو بغلم میلرزید؛)))
-دلم برات
تنگ شده بود بچه.
کجا بودی تو؟
هیچی نمیگفت،
فقط گریه میکرد.
چی گذشته بود بهش...
بوس.ه ای رو
موهاش کاشتم،
از بغلم جداش کردم،
صورتش رو نوازش کردم و
موهاش رو بردم
پشت گوشش.
-دیگه ازم نترس خب؟
آروم سرش رو تکون داد.
لبخندی بهش زدم و
دوباره بغلش کردم.
چقدر دلم
تنگ شده بود براش...
-دوستم داری هنوز؟
+اوهوم.
-فکر کردی؟
+به چی؟
-ازدواجمون...
مکثی کرد،
از بغلم اومد بیرون.
+فکر کردم.
-خب؟؟؟
+ببخشید ولی....
ته دلم خالی شد،
نمیخواد منو....
البته حقم داره،
ازدواج با من
ریسکِ زیادی داره...
پارتـــ304
Fasl3🖤👀
ــــ♪ــــ♪ـــ♪ـــ♪ـــ♪ــــ♪ــــ♪ــــ♪ـــ♪ـــ♪ـــ♪ــــ♪ــــ♪ــــ♪ـــ♪ـــ♪ـــ♪ــــ♪ــــ♪ــــ♪ـــ♪ـــ♪ـــ♪ــــ♪ــــ♪ــــ♪ـــ♪ـــ♪ـــ♪ــــ
+ببخشید ولی....
ته دلم خالی شد،
نمیخواد منو...
البته حقم داره،
ازدواج با من
ریسکِ زیادی داره...
+ببخشید ولی...
قراره دیوونهت کنم.
-چیییی؟
+هیچی فقط
بعد از بله گفتن من
قراره بیچاره شی عزیزم💅🏻💆🏻♀️
خندیدم.
-دیوونه ای تو؟
ترسیدم😂
+از چی؟
-از اینکه نشی مال من...
زل زدم به چشماش،
خیلی قشنگ بودن...
نگاهش رو ازم دزدید.
+ام...
من بهتره برم.
-کجا؟
+نمیدونم.
-این دو شب
کجا خوابیدی؟
خونهی خودت و
اون رفیقت نرگس نبودی...
+هیجا.
تا صبح یا
با ماشین میرفتم
یا قدم میزدم تو خیابونا.
-چرا همچین کاری کردی؟
حداقل میرفتی خونه خودت.
+میترسیدم...
-از چی آخه؟
+از اینکه عصبانی شده
باشی و بخوای تلافی کنی.
-آخه من چیرو
تلافی کنم؟
مگه دلم میاد
اذیتت کنم تورو؟