پارتـــ301
Fasl3🖤👀
ــــ♪ــــ♪ـــ♪ـــ♪ـــ♪ــــ♪ــــ♪ــــ♪ـــ♪ـــ♪ـــ♪ــــ♪ــــ♪ــــ♪ـــ♪ـــ♪ـــ♪ــــ♪ــــ♪ــــ♪ـــ♪ـــ♪ـــ♪ــــ♪ــــ♪ــــ♪ـــ♪ـــ♪ـــ♪ــــ
ویس رو سند کردم.
یه بغض بدی
تو گلوم بود...
قدم که میزدم
چشمم خورد به یه
دختری که
رو یکی از صندلی ها
نشسته بود،
سرش رو انداخته بود پایین،
انگار داشت گریه میکرد،
معلوم نیست
چی بهش گذشته،
اینم یکیه مثل من و
خیلی های دیگه،
زندگی هرکدوممون رو
یجور داشت از پا در میآورد،
ای کاش به جای این دختر
ماهلینم رو دیده بودم...
فکرشو نمیکردم
انقدر بهش
وابسته شده باشم،
تو این مدت کوتاه
خودش رو بدجوری
تو دلم جا کرده بود،
دو روز ندیدهمش
ولی اندازه صد سال
دلم براش تنگ شده...
تو فکر و خیالام غرق بودم
که حس کردم حال دختره خیلی بد شده،
نگرانش شدم،
نمیدونم چرا
ولی حس میکنم
از وقتی ماهلین اومده
تو زندگیم،
مثل قبل نیستم،
دلم بیشتر
برای دیگران میسوزه،
رفتم طرف دختره که....
پارتـــ302
Fasl3🖤👀
ــــ♪ــــ♪ـــ♪ـــ♪ـــ♪ــــ♪ــــ♪ــــ♪ـــ♪ـــ♪ـــ♪ــــ♪ــــ♪ــــ♪ـــ♪ـــ♪ـــ♪ــــ♪ــــ♪ــــ♪ـــ♪ـــ♪ـــ♪ــــ♪ــــ♪ــــ♪ـــ♪ـــ♪ـــ♪ــــ
رفتم طرف دختره که
با دیدن چهرهش
قلبم درد گرفت،
دنیا دور سرم چرخید،
این...
این....
ماهلین من بود؟؟؟
اول متوجه حضورم نشد،
بعد چند ثانیه
سرش رو آورد بالا.
زیره چشاش سیاه شده بود
و گود افتاده بود،
انقدر گریه کرده بود
چشاش قرمز بود،
رنگش پریده بود،
لباش خشک شده بود.
نگاهم کرد.
اشکاش رو گونهش
سُر میخورد.
لرزید...
+ب...ببخشید.
غلط کردم حامی.
معذرت میخوام.
نشستم کنارش،
لرزش بدنش بیشتر شد،
خودش رو کشید عقب،
چرا اینجوری میکرد...؟!
گریهش بیشتر شد.
+غلط کردم.
غلط کردم ببخشید،
تروخدا کاری
به کارم نداشته باش،
اشتباه کردم.
-تو...
تو از من میترسی؟
سرش رو
تند تند به نشونه ی
آره تکون داد.
پارتـــ303
Fasl3🖤👀
ــــ♪ــــ♪ـــ♪ـــ♪ـــ♪ــــ♪ــــ♪ــــ♪ـــ♪ـــ♪ـــ♪ــــ♪ــــ♪ــــ♪ـــ♪ـــ♪ـــ♪ــــ♪ــــ♪ــــ♪ـــ♪ـــ♪ـــ♪ــــ♪ــــ♪ــــ♪ـــ♪ـــ♪ـــ♪ــــ
محکم بغلش کردم.
تو بغلم میلرزید؛)))
-دلم برات
تنگ شده بود بچه.
کجا بودی تو؟
هیچی نمیگفت،
فقط گریه میکرد.
چی گذشته بود بهش...
بوس.ه ای رو
موهاش کاشتم،
از بغلم جداش کردم،
صورتش رو نوازش کردم و
موهاش رو بردم
پشت گوشش.
-دیگه ازم نترس خب؟
آروم سرش رو تکون داد.
لبخندی بهش زدم و
دوباره بغلش کردم.
چقدر دلم
تنگ شده بود براش...
-دوستم داری هنوز؟
+اوهوم.
-فکر کردی؟
+به چی؟
-ازدواجمون...
مکثی کرد،
از بغلم اومد بیرون.
+فکر کردم.
-خب؟؟؟
+ببخشید ولی....
ته دلم خالی شد،
نمیخواد منو....
البته حقم داره،
ازدواج با من
ریسکِ زیادی داره...
پارتـــ304
Fasl3🖤👀
ــــ♪ــــ♪ـــ♪ـــ♪ـــ♪ــــ♪ــــ♪ــــ♪ـــ♪ـــ♪ـــ♪ــــ♪ــــ♪ــــ♪ـــ♪ـــ♪ـــ♪ــــ♪ــــ♪ــــ♪ـــ♪ـــ♪ـــ♪ــــ♪ــــ♪ــــ♪ـــ♪ـــ♪ـــ♪ــــ
+ببخشید ولی....
ته دلم خالی شد،
نمیخواد منو...
البته حقم داره،
ازدواج با من
ریسکِ زیادی داره...
+ببخشید ولی...
قراره دیوونهت کنم.
-چیییی؟
+هیچی فقط
بعد از بله گفتن من
قراره بیچاره شی عزیزم💅🏻💆🏻♀️
خندیدم.
-دیوونه ای تو؟
ترسیدم😂
+از چی؟
-از اینکه نشی مال من...
زل زدم به چشماش،
خیلی قشنگ بودن...
نگاهش رو ازم دزدید.
+ام...
من بهتره برم.
-کجا؟
+نمیدونم.
-این دو شب
کجا خوابیدی؟
خونهی خودت و
اون رفیقت نرگس نبودی...
+هیجا.
تا صبح یا
با ماشین میرفتم
یا قدم میزدم تو خیابونا.
-چرا همچین کاری کردی؟
حداقل میرفتی خونه خودت.
+میترسیدم...
-از چی آخه؟
+از اینکه عصبانی شده
باشی و بخوای تلافی کنی.
-آخه من چیرو
تلافی کنم؟
مگه دلم میاد
اذیتت کنم تورو؟
پارتـــ305
Fasl3🖤👀
ــــ♪ــــ♪ـــ♪ـــ♪ـــ♪ــــ♪ــــ♪ــــ♪ـــ♪ـــ♪ـــ♪ــــ♪ــــ♪ــــ♪ـــ♪ـــ♪ـــ♪ــــ♪ــــ♪ــــ♪ـــ♪ـــ♪ـــ♪ــــ♪ــــ♪ــــ♪ـــ♪ـــ♪ـــ♪ــــ
چیزی نگفت.
-دلم خیلی
برات تنگ شده بود.
+دو روز نبودم کلا.
-این دوروز برام
اندازه 200 سال گذشت.
+به هرحال ببخشید.
من برم.
از رو صندلی بلند شد که بره،
پاشدم و دستش رو کشیدم.
+چیکار میکنی؟(بلند)
-نرو.
+چرا آخه؟
-میخوام نگاهت کنم.
+حامی اذیت نکن
خستهم.
-حداقل بیا عمارت،
حرف دارم باهات.
+میشه ول کنی؟
-نمیشه تو یه چی
از من بخوای و
من قبول نکنم،
ولی این بار رو نه....
+هوووففف.
باشه.
لبخندی زدم.
پارتـــ306
Fasl3🖤👀
ــــ♪ــــ♪ـــ♪ـــ♪ـــ♪ــــ♪ــــ♪ــــ♪ـــ♪ـــ♪ـــ♪ــــ♪ــــ♪ــــ♪ـــ♪ـــ♪ـــ♪ــــ♪ــــ♪ــــ♪ـــ♪ـــ♪ـــ♪ــــ♪ــــ♪ــــ♪ـــ♪ـــ♪ـــ♪ــــ
خواستم دستش رو بگیرم
ولی ازم بیشتر
فاصله گرفت.
چرا اینجوری شده بود...؟!
نمیدونم شاید
باید دوباره با اون
مشاوره حرف بزنم،
فکر کنم فامیلیش
وحدتی بود.
+من با ماشین خودم میام.
-باشه.
رفت سمت ماشین خودش،
من هم سوار ماشینم شدم.
Mahlin:
نمیدونم چرا ولی
حس خوبی نسبت بهش
نداشتم،
همش احساس میکردم
میخواد اذیتم کنه
یا بلایی سرم بیاره...
هنوز مطمئنم نیستم
که تصمیمم راجب اینکه
بهش گفتم باشه
برای ازدواج درست بود یا نه.
ولی مطمئنم که
واقعا دوستم داره.
شاید همین کافی باشه.
سوار ماشینم شدم و
راه افتادم.
هوووفففف
ای کاش میرفتم خونه خودم...
پارتـــ307
خدمتکار:¢
Fasl3🖤👀
ــــ♪ــــ♪ـــ♪ـــ♪ـــ♪ــــ♪ــــ♪ــــ♪ـــ♪ـــ♪ـــ♪ــــ♪ــــ♪ــــ♪ـــ♪ـــ♪ـــ♪ــــ♪ــــ♪ــــ♪ـــ♪ـــ♪ـــ♪ــــ♪ــــ♪ــــ♪ـــ♪ـــ♪ـــ♪ــــ
ای کاش میرفتم
خونه خودم...
ولی خب چاره ی
دیگه ای نبود.
بعد 40 دقیقه رسیدم.
وارد عمارت شدم و
بعد یک دقیقه
حامی هم اومد.
ماشینامون رو
پارک کردیم تو
پارکینگ عمارت،
داشتم کیفم رو
بر می داشتم که
حامی در ماشینم رو باز کرد،
پیاده شدم و
همراهش وارد عمارت شدم،
عمارت ساکت بود،
حامی من رو به
سمت اتاق شخصیش
هدایت کرد.
-تو استراحت کن.
میگم یکی از
خدمتکارا برات
لباس راحت تر
جور کنه بیاره.
سرم رو به نشونه ی
باشه تکون دادم
که از اتاق خارج شد.
بعد ده دقیقه
یه خدمتکار
جوون هم سن و سال
خودم
شاید یکی دو سال
بزرگتر
وارد اتاق شد.
یه بلوز و شلوار بهم داد.
¢بفرمایید.
این رو گفت و
چشم غوره ای زد و رفت.
واااا🗿🗿
لباسا رو پوشیدم و
رو تخت دراز کشیدم.
بازم اون حس بد
اومد سراغم.
سه شب بود
نخوابیده بودم
ولی باز خوابم نمیبرد