eitaa logo
𝑵𝒆𝒈𝒉𝒂𝒃 𝒆 𝑬𝒔𝒉𝒈𝒉نفور
675 دنبال‌کننده
163 عکس
13 ویدیو
0 فایل
𓆩 🖤 𓆪سفری‌بی‌پایان‌به‌دنیای‌خیال‌ها عضوجمعیت‌نویسندگان📝𝟬𝟴𝟰 📖رمان «در میان تاریکی»|پایان‌یافته 🖋️رمان «نقاب عشق»|درحال‌پارت‌گذاری ୨୧به قلمِ باران୨୧ ⚠️کپی=پیگیری قانونی ✦𝐒𝐭𝐚𝐫𝐭:1404/9/11✦ ♡𝐌𝐞: @Baranri2
مشاهده در ایتا
دانلود
پارتـــ296 شروین:^ Fasl3🖤👀 ــــ♪ــــ♪ـــ♪ـــ♪ـــ♪ــــ♪ــــ♪ــــ♪ـــ♪ـــ♪ـــ♪ــــ♪ــــ♪ــــ♪ـــ♪ـــ♪ـــ♪ــــ♪ــــ♪ــــ♪ـــ♪ـــ♪ـــ♪ــــ♪ــــ♪ــــ♪ـــ♪ـــ♪ـــ♪ــــ حتی گفتم شروین بده دست بچه ها شماره دوستش نرگس رو گیر بیارن، پیش اونم نبود، کل شهر رو زیر و رو کردیم، دیگه کجا بود که باید می‌گشتیم...؟ عصبی تو اتاقم راه میرفتم که شروین اومد داخل اتاقم ^آقا ببخشید، ولی بچه ها کل شهر رو گشتن، خانم هیچ جایی نبودن، انگار آب شدن رفتن تو زمین. -یعنی چی که نیست؟ برو بهشون بگو بگردن همه جارو، اگه تا فردا شب ماهلین پیشم نباشه تک تکشون رو می‌ک.شم.(داد) ^چشم آقا... این رو گفت و سریع از اتاق رفت بیرون. نشستم رو صندلیم، کجایی تو ماهلینم؟؟؟
پارتـــ297 Fasl3🖤👀 ــــ♪ــــ♪ـــ♪ـــ♪ـــ♪ــــ♪ــــ♪ــــ♪ـــ♪ـــ♪ـــ♪ــــ♪ــــ♪ــــ♪ـــ♪ـــ♪ـــ♪ــــ♪ــــ♪ــــ♪ـــ♪ـــ♪ـــ♪ــــ♪ــــ♪ــــ♪ـــ♪ـــ♪ـــ♪ــــ روز بعد، ساعت12:58شب= ماهلین انگار غیب شده بود، هیچ جا نبود، داشتم دیوونه میشدم، اگه بلایی سر خودش آورده باشه چی...؟! چیزی خورده...؟! دیشب رو کجا خوابیده...؟! نکنه تنها باشه بهش سخت بگذره...؟! اگه دیشب تنهایی ترسیده باشه چی...؟! الان کجاست...؟! حالش خوبه....؟! سوالای پی در پی تو ذهنم داشت دیوونه‌م میکرد. تقصیر منه، نباید میذاشتم بره، اصلا باید از همون اول پرونده هارو می‌دادم بهش، نباید اون حرفا رو بهش میزدم و تو تصمیم گیری سخت نگه‌ش می‌داشتم، اگه چیزیش بشه خودم رو هیچوقت نمی‌بخشم...
پارتـــ298 Fasl3🖤👀 ــــ♪ــــ♪ـــ♪ـــ♪ـــ♪ــــ♪ــــ♪ــــ♪ـــ♪ـــ♪ـــ♪ــــ♪ــــ♪ــــ♪ـــ♪ـــ♪ـــ♪ــــ♪ــــ♪ــــ♪ـــ♪ـــ♪ـــ♪ــــ♪ــــ♪ــــ♪ـــ♪ـــ♪ـــ♪ــــ نویسنده= حامی مانده بود؛ میان انبوهی از اضطراب، عذاب وجدانی که مثل پیچکی سمی دور قلبش پیچیده بود و نفسی که دیگر از سینه‌اش بالا نمی‌آمد. هر ثانیه برایش به اندازه‌ی یک عمر می‌گذشت و ذهنش بی‌وقفه تنها یک سؤال را تکرار می‌کرد؛ اگر بلایی سرِ ماهلین آمده باشد، چه؟ همین فکر، مثل خنجری زهرآلود، بارها و بارها قلبش را می‌شکافت. انگار دنیا بی‌رحمانه تمام امیدهایش را در مشت گرفته و هر لحظه محکم‌تر فشار می‌داد. هیچ‌چیز آرامش نمی‌کرد؛ نه سکوت، نه نفس کشیدن. در همین مدت کوتاه، ماهلین آن‌قدر آرام و بی‌صدا در جانش ریشه دوانده بود که حالا نبودنش، شبیه کَندن درختی کهنسال از دل خاک بود؛ زخمی عمیق و ویرانگر که تمام وجودش را می‌لرزاند. حامی تازه فهمیده بود بعضی آدم‌ها آن‌قدر آهسته وارد قلبت می‌شوند که وقتی می‌روند، تازه صدای شکستن روحت را می‌شنوی.
پارتـــ299 Fasl3🖤👀 ــــ♪ــــ♪ـــ♪ـــ♪ـــ♪ــــ♪ــــ♪ــــ♪ـــ♪ـــ♪ـــ♪ــــ♪ــــ♪ــــ♪ـــ♪ـــ♪ـــ♪ــــ♪ــــ♪ــــ♪ـــ♪ـــ♪ـــ♪ــــ♪ــــ♪ــــ♪ـــ♪ـــ♪ـــ♪ــــ حامی... همان مردی که همیشه عشق را افسانه‌ای برای دل‌های ساده می‌دانست و به احساسات می‌خندید، حالا خودش اسیر همان عشقی شده بود که روزی انکارش می‌کرد. نبودِ ماهلین مثل زمستانی بی‌پایان بر تمام لحظه‌هایش سایه انداخته بود؛ سرمایی که تا عمق استخوانش نفوذ می‌کرد و ذره‌ذره جانش را می‌فرسود. دلتنگی، مثل خوره، بی‌رحمانه به روحش افتاده بود و هر لحظه تکه‌ای از وجودش را می‌جوید. قلبش درست مانند شمعی در میان طوفان می‌سوخت؛ نه آن‌قدر خاموش می‌شد که از درد رها شود و نه آن‌قدر روشن می‌ماند که امیدی در دلش زنده بماند. او حالا تازه فهمیده بود که عشق، گاهی نه با بودن، بلکه با ترسِ از دست دادن، خودش را به انسان ثابت می‌کند.
پارتـــ300 Fasl3🖤👀 ــــ♪ــــ♪ـــ♪ـــ♪ـــ♪ــــ♪ــــ♪ــــ♪ـــ♪ـــ♪ـــ♪ــــ♪ــــ♪ــــ♪ـــ♪ـــ♪ـــ♪ــــ♪ــــ♪ــــ♪ـــ♪ـــ♪ـــ♪ــــ♪ــــ♪ــــ♪ـــ♪ـــ♪ـــ♪ــــ 2روز بعد ساعت2:46شب: Haami: دو روز گذشته بود و هنوز ماهلینم پیدا نشده بود، داشتم دیوونه میشدم، حواسم به هیچی نبود، نمی‌دونستم چیکار دارم می‌کنم... حالم بد بود، سه شب بود که نخوابیده بودم، هیچی هم از گلوم نمی‌رفت پایین، تقصیر منه که رفت؛))) از عمارت زدم بیرون که شاید این فکر و خیال ها ولم کنن. رفتم سمت بام تهران، بعد 40 دقیقه رسیدم، قدم میزدم، کجایی تو ماهلین؟ گوشیم رو برداشتم، رفتم پیویش، یه ویس گرفتم براش: کجایی ماهلینم ببینی حاضرم بمیرم برات؟ کجایی ببینی کل شهر رو دنبالت گشتم؟ تو فقط برگرد، نمیزارم آب تو دلت تکون بخوره، اذیتت نمی‌کنم قول میدم، میشم یه آدم دیگه... تو فقط برگرد، فقط کنارم باش، میشم همون حامی‌ای که تو میخوای، بیا ماهلینم، دلم برات یه ذره شده، اگه با من ازدواج کنی میوفتی تو خطر، خودت هم می‌دونی، ولی قول میدم بشه هرچی تو میخوای، اگه اذیت شی میام بیرون از م.افیا، اصلا هم مهم نیست که اگه بیام بیرون از م.افیا چه بلایی سرم میارن، من فقط میخوام با تو باشم، میخوام آرامش داشته باشی، زندگی‌ای که دوست داری رو داشته باشی ولی در کنار من و هرکاری هم میکنم که کنارم احساس آرامش کنی... نمی‌دونم الان کجایی ولی هرجا که هستی مراقب خودت و زیبایی هات باش، دوست دارم..
پارتـــ301 Fasl3🖤👀 ــــ♪ــــ♪ـــ♪ـــ♪ـــ♪ــــ♪ــــ♪ــــ♪ـــ♪ـــ♪ـــ♪ــــ♪ــــ♪ــــ♪ـــ♪ـــ♪ـــ♪ــــ♪ــــ♪ــــ♪ـــ♪ـــ♪ـــ♪ــــ♪ــــ♪ــــ♪ـــ♪ـــ♪ـــ♪ــــ ویس رو سند کردم. یه بغض بدی تو گلوم بود... قدم که می‌زدم چشمم خورد به یه دختری که رو یکی از صندلی ها نشسته بود، سرش رو انداخته بود پایین، انگار داشت گریه می‌کرد، معلوم نیست چی بهش گذشته، اینم یکیه مثل من و خیلی های دیگه، زندگی هرکدوممون رو یجور داشت از پا در می‌آورد، ای کاش به جای این دختر ماهلینم رو دیده بودم... فکرشو نمی‌کردم انقدر بهش وابسته‌ شده باشم، تو این مدت کوتاه خودش رو بدجوری تو دلم جا کرده بود، دو روز ندیده‌مش ولی اندازه صد سال دلم براش تنگ شده... تو فکر و خیالام غرق بودم که حس کردم حال دختره خیلی بد شده، نگرانش شدم، نمی‌دونم چرا ولی حس میکنم از وقتی ماهلین اومده تو زندگیم، مثل قبل نیستم، دلم بیشتر برای دیگران میسوزه، رفتم طرف دختره که....