پارتـــ314
شروین:^
Fasl3🖤👀
ــــ♪ــــ♪ـــ♪ـــ♪ـــ♪ــــ♪ــــ♪ــــ♪ـــ♪ـــ♪ـــ♪ــــ♪ــــ♪ــــ♪ـــ♪ـــ♪ـــ♪ــــ♪ــــ♪ــــ♪ـــ♪ـــ♪ـــ♪ــــ♪ــــ♪ــــ♪ـــ♪ـــ♪ـــ♪ــــ
روز بعد
ساعت10:25صبح=
چند دقیقه بود
که از خواب بیدار شده بودم،
حامی تو اتاقش نبود،
صدای بلندی میومد
از اتاق شخصیش
رفتم بیرون که دیدم
یه سری از بادیگاردا و
چندتا کارگر دارن
وسایل هایی مثل
تخت و کمد و میز میکاپ و....
رو میبرن تو یکی از اتاق ها.
با تعجب نگاه میکردم
که شروین اومد سمتم
^سلام خانم
صبحتون بخیر،
بفرمایید پایین
صبحونه بخورید.
+نمیخورم اشتها ندارم.
^خب پس
شما حاضر شید
بریم خونتون که
وسایلتون رو بیارید.
+باشه،
فقط اول میخوام
حامی رو ببینم.
^آقا که رفتن تا یه جایی.
+کجا رفته؟
مگه هرجا میره
تو همراهش نمیری؟
^چرا همیشه همراهش میرم
ولی این سری کسی
که قراره باهاشون برن
سره میز معماله گفتن
تنها باشن.
+مشکلی پیش نیاد واسه حامی...
^نه خانم خیالتون راحت،
بادیگاردا همراهشون هستن.
+باشه،
من میرم حاضر شم.
^خانم بگم لباس براتون بیارن؟
+نه همون
لباس خودم رو میپوشم.
^هرطور راحتید.
+آها راستی....
اینجا چه خبره؟
به کارگر ها و
بادیگاردا اشاره کردم.
^به دستور آقا داریم
اتاقتون رو آماده میکنیم.
+آها.
^من تو ماشین
منتظرتونم خانم.
+باشه.
این رو گفتم و
رفتم سمت اتاق حامی.
همون لباس قبلیم رو پوشیدم،
از اتاق خارج شدم،
داشتم میرفتم
از پله ها پایین که
همون خدمتکاره
جلو راهم سبز شد،
چندتا لیوان شربت دستش بود،
انگار داشت میبرد واسه کارگرا،
بازم بهم چشم غورهای زد و رفت.
چند ثانیه خشکم زد،
چیکار کردم
مگه که اینجوری میکنه؟
شونه ای بالا انداختم و
از عمارت خارج شدم،
یکی از بادیگاردا
در ماشین شروین رو
برام باز کرد،
سوار شدم.
شروین پاش رو
گذاشت رو پدال گاز و حرکت کرد....
پارتـــ315
شروین:^
Fasl3🖤👀
ــــ♪ــــ♪ـــ♪ـــ♪ـــ♪ــــ♪ــــ♪ــــ♪ـــ♪ـــ♪ـــ♪ــــ♪ــــ♪ــــ♪ـــ♪ـــ♪ـــ♪ــــ♪ــــ♪ــــ♪ـــ♪ـــ♪ـــ♪ــــ♪ــــ♪ــــ♪ـــ♪ـــ♪ـــ♪ــــ
راه با سوکت طی
میشد که شروین گفت
^خانم شما حالتون خوبه؟
+چی فکر میکنی؟
^آقا خیلی دلتنگتون
شده بود اون
دو روز که نبودید،
خیلی بهشون
سخت میگذشت،
تاحالا اینجوری ندیده
بودمشون...
+فکر میکنی
واقعا دوستم داره؟
^معلومه خانم....
جونشون رو براتون میده،
من حتی فکرشم
نمیکردم آقا یه روزی عاشق شه،
اونم اینجوری؛))
تلخندی زدم.
+خب معلومه که
همچین چیزی میگی،
به هرحال زیر دستش
کار میکنی،
چیزی غیر از این
نمیتونی بگی.
^نه خانم سوءتفاهم شده،
شاید اگه کسِ دیگه ای
بود من همین حرفا
رو فقط به خاطر
دفاع از آقا و خودم میزدم
ولی شما فرق دارید،
یعنی....
میدونید چیه؟
من تو رو یعنی شمارو
یه جور دیگه دوست دارم،
یعنی...
برام مهم هستی،
متوجه هستید چی میگم؟؟
من حاضرم برای آینده و
زندگی تو هرکاری کنم،
یعنی اصلا موقعیت خودم
پیش آقا واسم مهم نیست.
پارتـــ316
شروین:^
Fasl3🖤👀
ــــ♪ــــ♪ـــ♪ـــ♪ـــ♪ــــ♪ــــ♪ــــ♪ـــ♪ـــ♪ـــ♪ــــ♪ــــ♪ــــ♪ـــ♪ـــ♪ـــ♪ــــ♪ــــ♪ــــ♪ـــ♪ـــ♪ـــ♪ــــ♪ــــ♪ــــ♪ـــ♪ـــ♪ـــ♪ــــ
یه نگاهی بهش انداختم و
با تعجب پرسیدم:
+جدی میگی؟ واقعاً؟
شروین یه نگاهی بهم کرد و
با لحن محکمی گفت:
^معلومه که جدی میگم ماهلین…
خانم.
ماهلین…
اسمم رو که آورد،
انگار یه چیزی تو دلم خالی شد.
اولین بار بود که اسمم رو
صدا میکرد.
چقدر هم قشنگ اداش کرد؛
انگار اسمم از زبون اون
یه حس و حال دیگهای داشت
که تا حالا نشنیده بودم.
دلم خواست دوباره بشنوم.
با تردید گفتم:
+یه بار دیگه بگو.
چشماش رو ریز کرد و
متعجب نگام کرد:
^چیرو؟
یه جوری نگاهش کردم
که بفهمه چی میخوام،
ولی روم نمیشد مستقیم بگم.
+همون…
اسمم رو.
یه مکثی کرد،
انگار داشت از تو چشمام
میخوند که چرا اینقدر
برام مهمه.
بعد چند ثانیه،
با یه لحن آروم و شمرده گفت:
^م… ماهلین.
یهو یه حس عجیبی
پیچید تو تنم،
انگار برق بهم وصل کردن.
قلبم تند تند میزد و
نمیفهمیدم چه مرگمه.
چرا یهو اینجوری شدم؟
دست خودم نبود.
نگاهش کردم و
با یه لحن جدی که
سعی میکردم نلرزه،
گفتم:
+قول بده همیشه
اسمم رو همینطوری صدا کنی.
خب؟
فقط سرش رو به
نشونهی باشه تکون داد.
ولی من هنوز تو فکر بودم.
این چه حسی بود؟
اسمش رو چی میشد گذاشت؟
عشق بود؟
یه علاقهی ساده بود؟
یا فقط یه دلبستگیِ زودگذر؟
پارتـــ317
شروین:^
Fasl3🖤👀
ــــ♪ــــ♪ـــ♪ـــ♪ـــ♪ــــ♪ــــ♪ــــ♪ـــ♪ـــ♪ـــ♪ــــ♪ــــ♪ــــ♪ـــ♪ـــ♪ـــ♪ــــ♪ــــ♪ــــ♪ـــ♪ـــ♪ـــ♪ــــ♪ــــ♪ــــ♪ـــ♪ـــ♪ـــ♪ــــ
هرچی هست
فقط امیدوارم عشق نباشه،
وگرنه هم من
تو آتیش عشقی که
هیچوقت نمیرسم بهش
میسوزم هم شروین
تو آتیش حامی.
نمیخوام اتفاقی براش بیوفته.
مخصوصا به خاطر من...
انقدر غرق فکر و خیال
بودم که متوجه نشدم
رسیدیم
با صدای شروین
که با تردید اسمم رو
صدا میزد به خودم اومدم
^ام...
ماهلین...
خانم...
رسیدیم.
این رو گفت که
تازه متوجه شدم
بیشتر از چهل دقیقه
تو فکر بودم،
تا اومدم خودم
رو جمع و جور کنم و
پیاده شم در رو برام باز کرد،
تشکری کردم و پیاده شدم.
کلید رو از تو کیفم
در آوردم و در خونهم رو
باز کردم.
شروین به ماشین
تکیه داده بود و نگاهم میکرد.
+تو نمیای تو؟
^مزاحم میشم.
+نه بابا مزاحم چیه
میخوام وسایلم رو جمع کنم دیگه.
^خب پس میام
که کمک خواستید
دست تنها نباشید.
لبخندی زدم و راهنماییش کردم داخل.
پارتـــ318
شروین:^
Fasl3🖤👀
ــــ♪ــــ♪ـــ♪ـــ♪ـــ♪ــــ♪ــــ♪ــــ♪ـــ♪ـــ♪ـــ♪ــــ♪ــــ♪ــــ♪ـــ♪ـــ♪ـــ♪ــــ♪ــــ♪ــــ♪ـــ♪ـــ♪ـــ♪ــــ♪ــــ♪ــــ♪ـــ♪ـــ♪ـــ♪ــــ
نویسنده=
شروین پا به
حریمِ آرامشِ ماهلین گذاشت؛
جایی که سکوت،
با لطافتی خاص در
فضا پیچیده بود.
نگاهش همچون
پرندهای کنجکاو بر دیوارها و
گوشه و کنار خانه نشست.
هنوز گردِ غریبیِ این
فضای جدید از روی
شانههایش ننشسته بود
که صدای ماهلین،
چون موسیقیِ ملایمی
در فضای خانه طنینانداز شد:
+من میرم وسایلم رو
از اتاق جمع کنم؛
تو اگه میخوای همینجا بمون،
یا همراه من بیا.
شروین در مرزِ تردید ایستاد.
قلبی که در سینهاش میتپید،
به او نهیب میزد
که شاید حضورش
در خلوتِ اتاق،
به سانِ سنگی
در برکهای آرام باشد و
آرامشِ ماهلین را برهم بزند.
پس با متانتِ کسی
که مراقبِ حریمِ عزیزِ خویش است،
لب گشود:
^همینجا میمونم.
ماهلین،
با لبخندی که گویی
شکوفهای در آستانهی بهار بود،
پاسخ داد:
+پس من زود برمیگردم.
و چون نسیمی سبک،
به سوی اتاق گریخت.
شروین در آن خانه پرسه زد؛
خانهای که گویی
نقاشیِ مینیمالیستی بود
از ترکیبِ وقارِ طوسی و
خلوصِ سفید.
سلیقهی ماهلین همچون آینهای بود
که روحِ زلالِ او را
منعکس میکرد؛
شیک، ساده و بینقص.
هنوز دقایقی نگذشته بود
که صدای ماهلین،
بندِ دلِ شروین را لرزاند:
+شروین؟
پارتـــ319
شروین:^
Fasl3🖤👀
ــــ♪ــــ♪ـــ♪ـــ♪ـــ♪ــــ♪ــــ♪ــــ♪ـــ♪ـــ♪ـــ♪ــــ♪ــــ♪ــــ♪ـــ♪ـــ♪ـــ♪ــــ♪ــــ♪ــــ♪ـــ♪ـــ♪ـــ♪ــــ♪ــــ♪ــــ♪ـــ♪ـــ♪ـــ♪ــــ
هنوز دقایقی
نگذشته بود که صدای ماهلین،
بندِ دلِ شروین را لرزاند:
+شروین؟
شروین با صدایی
که سعی داشت آرامشش
را حفظ کند،
پاسخ داد:
^جانم؟
یعنی…
بله؟
+یه دقیقه بیا اینجا.
^اومدم.
شروین به سمت
اتاق گام برداشت.
اتاق، امتدادِ همان
آرامشِ بیرونی بود.
ماهلین میانِ دو
انتخابِ لباسی که گویی
هرکدام داستانی
برای گفتن داشتند،
سرگردان بود.
+کدوم بهتره؟
شروین که گویی
از سوالِ ناگهانی او
غافلگیر شده باشد،
پرسید:
^چی؟
+کدوم بهتره؟
^از من میپرسید؟
+آره.
^مگه نظرم مهمه؟
+حتما هست که میپرسم.
چند تا لباس دارم میارم،
از بین این دوتامیخوام
یکی رو بیارم.
کدوممم؟
پارتـــ320
شروین:^
Fasl3🖤👀
ــــ♪ــــ♪ـــ♪ـــ♪ـــ♪ــــ♪ــــ♪ــــ♪ـــ♪ـــ♪ـــ♪ــــ♪ــــ♪ــــ♪ـــ♪ـــ♪ـــ♪ــــ♪ــــ♪ــــ♪ـــ♪ـــ♪ـــ♪ــــ♪ــــ♪ــــ♪ـــ♪ـــ♪ـــ♪ــــ
شروین نگاهش
را به لباسِ سمت چپ دوخت؛
لباسی که گویی
با سلیقهی او پیوندی
پنهانی داشت:
^این قشنگتره.
ماهلین،
لبخندی رضایتبخش
بر لب نشاند و گفت:
+سلیقهت خوبه ها…
و لباس را با ظرافت
در کولهاش جای داد.
شروین،
سرگردان در فضای اتاق،
نگاهش بر میزی
لغزید که گویی
محرابِ زیباییِ ماهلین بود؛
پر از عطرهایِ لطیف و
اکسیرهایِ مراقبتِ پوست.
اما در گوشهای دیگر،
میزِ کوچکِ طوسیرنگی بود
که قابعکسها بر آن،
چون خاطراتِ
حبسشده در زمان،
خودنمایی میکردند.
شروین به سراغِ قابها رفت؛
هر قاب،
دریچهای بود به دنیایی دیگر.
عکسی از ماهلین به همراه نرگس،
همان همپایِ روزهایِ جستجو،
و تصویری از ماهلین و
دختری دیگر
که گویی پیوندی
عمیق میانشان بود؛
چنان صمیمی که
گویی در هم ذوب شده بودند.
پارتـــ321
شروین:^
Fasl3🖤👀
ــــ♪ــــ♪ـــ♪ـــ♪ـــ♪ــــ♪ــــ♪ــــ♪ـــ♪ـــ♪ـــ♪ــــ♪ــــ♪ــــ♪ـــ♪ـــ♪ـــ♪ــــ♪ــــ♪ــــ♪ـــ♪ـــ♪ـــ♪ــــ♪ــــ♪ــــ♪ـــ♪ـــ♪ـــ♪ــــ
ناگهان،
نگاهِ شروین بر قابِ
عکسی قفل شد
که دو کودک را
در آغوشِ هم
نشان میداد.
یکی از آنها برای شروین،
آشناییِ غریبی داشت؛
چون رویایی که
بارها دیده اما تعبیرش
را فراموش کرده باشد.
چشم هایش...
شبیه چشم های ماهلین بود.
قاب را به سمتِ ماهلین
گرفت و با سرانگشتِ
لرزانش اشاره کرد:
^این تویی؟
+آره.
^چقدر خوشگل بودی.
هرچند با الانت
فرق زیادی نداشتی.
ماهلین خندهای کرد.
اما شروین در خود
فرو رفته بود.
آن چهره،
آن نگاهِ کودکانه،
گویی در هزارتویِ
حافظهاش حک شده بود.
قاب را سر جای خود
گذاشت و به عکسی
دیگر چشم دوخت؛
عکسی از ماهلین
که تنها بود،
با لباسی به سپیدیِ برف
و چشمانی تیلهای
که گویی دو گویِ
بلورینِ پر از رمز و راز بودند.
شروین در آن
چشمان خیره شد؛
همان چشمانِ لعنتیِ
آشنا که گویی رازی
در پسِ آن نهفته بود.
با دقت که نگریست،
دریافت که زیباییِ ماهلین،
زیباییِ زمینی نیست؛
گویی فراتر از ابزارهایِ
مصنوعیِ زیبایی،
شکوهی خدادادی در
تار و پودِ صورتش
تنیده بود که بیهیچ تلاشی،
هر نگاهی را مسحور میکرد. شروین،
محوِ این تصویر،
در یافتنِ پاسخِ این
آشناییِ مبهم،
در خود گم شد.
پارتـــ322
شروین:^
Fasl3🖤👀
ــــ♪ــــ♪ـــ♪ـــ♪ـــ♪ــــ♪ــــ♪ــــ♪ـــ♪ـــ♪ـــ♪ــــ♪ــــ♪ــــ♪ـــ♪ـــ♪ـــ♪ــــ♪ــــ♪ــــ♪ـــ♪ـــ♪ـــ♪ــــ♪ــــ♪ــــ♪ـــ♪ـــ♪ـــ♪ــــ
سایه سنگینِ آن افکارِ موذی،
چونان دودی غلیظ
در فضای اتاق پیچیده بود و
شروین را به تنگنا میکشاند.
او برای گریز از این
حصارِ نامرئیِ اندیشه،
بند از پایِ تردید گشود و
با گامهایی که گویی
از میانِ مهِ بیخبری
میگذشت،
از قابِ آن عکسهایِ
غبارگرفته که راویانِ
خاموشِ گذشته بودند،
فاصله گرفت.
در میانِ اتاق،
همچون پرندهای
در قفسِ مِهی که
دایرهوار به دورِ خویش
میچرخید،
پرسه میزد که ناگاه،
سکوتِ کشدارِ فضا،
با طنینِ صدای ماهلین،
چون زخمهای بر تارِ صبوری،
شکسته شد:
+حامی کی میاد؟
شروین،
انگار که از خوابی
عمیق برآمده باشد،
نگاهی بر عقربههایِ
بیرحمِ ساعت دوخت
که گویی در حالِ بلعیدنِ
لحظهها بودند،
و با صدایی که
به سردیِ آهنی
آبدیده بود،
پاسخ داد:
^ تا یه ربع دیگه میرسن عمارت.
ماهلین،
با تأمل و وقاری که
در پسِ آن،
هزاران پرسشِ بیجواب
خفته بود،
سر به نشانه تایید فرو برد.
اما در همان دم،
یادِ آن خدمتکار
چون خاری در جانش خلید؛
گویی سایهای از تردید
بر صفحه صافِ ذهنِ
او نقش بست.
رو به سوی شروین گرداند،
گویی در جستوجوی
نوری برای زدودن
این ابهامِ نوظهور بود:
دیشب که اومدم
عمارت،
یه خدمتکاری برام
لباس رو آورد که
تاحالا ندیده بودمش.
تازه اومده؟