eitaa logo
𝑵𝒆𝒈𝒉𝒂𝒃 𝒆 𝑬𝒔𝒉𝒈𝒉نفور
676 دنبال‌کننده
162 عکس
13 ویدیو
0 فایل
𓆩 🖤 𓆪سفری‌بی‌پایان‌به‌دنیای‌خیال‌ها عضوجمعیت‌نویسندگان📝𝟬𝟴𝟰 📖رمان «در میان تاریکی»|پایان‌یافته 🖋️رمان «نقاب عشق»|درحال‌پارت‌گذاری ୨୧به قلمِ باران୨୧ ⚠️کپی=پیگیری قانونی ✦𝐒𝐭𝐚𝐫𝐭:1404/9/11✦ ♡𝐌𝐞: @Baranri2
مشاهده در ایتا
دانلود
پارتـــ322 شروین:^ Fasl3🖤👀 ــــ♪ــــ♪ـــ♪ـــ♪ـــ♪ــــ♪ــــ♪ــــ♪ـــ♪ـــ♪ـــ♪ــــ♪ــــ♪ــــ♪ـــ♪ـــ♪ـــ♪ــــ♪ــــ♪ــــ♪ـــ♪ـــ♪ـــ♪ــــ♪ــــ♪ــــ♪ـــ♪ـــ♪ـــ♪ــــ سایه سنگینِ آن افکارِ موذی، چونان دودی غلیظ در فضای اتاق پیچیده بود و شروین را به تنگنا می‌کشاند. او برای گریز از این حصارِ نامرئیِ اندیشه، بند از پایِ تردید گشود و با گام‌هایی که گویی از میانِ مهِ بی‌خبری می‌گذشت، از قابِ آن عکس‌هایِ غبارگرفته که راویانِ خاموشِ گذشته بودند، فاصله گرفت. در میانِ اتاق، همچون پرنده‌ای در قفسِ مِهی که دایره‌وار به دورِ خویش می‌چرخید، پرسه می‌زد که ناگاه، سکوتِ کشدارِ فضا، با طنینِ صدای ماهلین، چون زخمه‌ای بر تارِ صبوری، شکسته شد: +حامی کی میاد؟ شروین، انگار که از خوابی عمیق برآمده باشد، نگاهی بر عقربه‌هایِ بی‌رحمِ ساعت دوخت که گویی در حالِ بلعیدنِ لحظه‌ها بودند، و با صدایی که به سردیِ آهنی آب‌دیده بود، پاسخ داد: ^ تا یه ربع دیگه میرسن عمارت. ماهلین، با تأمل و وقاری که در پسِ آن، هزاران پرسشِ بی‌جواب خفته بود، سر به نشانه تایید فرو برد. اما در همان دم، یادِ آن خدمتکار چون خاری در جانش خلید؛ گویی سایه‌ای از تردید بر صفحه صافِ ذهنِ او نقش بست. رو به سوی شروین گرداند، گویی در جست‌وجوی نوری برای زدودن این ابهامِ نوظهور بود: دیشب که اومدم عمارت، یه خدمتکاری برام لباس رو آورد که تاحالا ندیده بودمش. تازه اومده؟
پارتـــ323 شروین:^ Fasl3🖤👀 ــــ♪ــــ♪ـــ♪ـــ♪ـــ♪ــــ♪ــــ♪ــــ♪ـــ♪ـــ♪ـــ♪ــــ♪ــــ♪ــــ♪ـــ♪ـــ♪ـــ♪ــــ♪ــــ♪ــــ♪ـــ♪ـــ♪ـــ♪ــــ♪ــــ♪ــــ♪ـــ♪ـــ♪ـــ♪ــــ +دیشب که اومدم عمارت، یه خدمتکاری برام لباس رو آورد که تاحالا ندیده بودمش. تازه اومده؟ شروین در حالی که نگاهش را در بیکرانِ اتاق می‌گرداند، گویی نامی را از اعماقِ بایگانیِ ذهنش بیرون می‌کشید، گفت: ^ مهلا رو میگی؟ آره تازه سه روز پیش استخدام شد. ماهلین که گویی در میانِ گردابِ این خبر، غرق شده باشد، زمزمه کرد: +یکم عجیبه. شروین، با نگاهی که به کنجکاویِ زنانه او می‌خندید، پرسید: ^ اذیتت کرده؟ ماهلین در حالی که نگاهش را به نقطه دوری دوخته بود، گویی به دنبالِ ردِ نگاهِ آن غریبه می‌گشت، لب گشود: +نه ولی انگار ازم دلخوره. شروین خنده‌ای سرد و کوتاه بر لب آورد، خنده‌ای که گویی به سادگیِ این نگرانی‌ها می‌تاخت: ^ نه بابا. اون با همه تو قیافه‌س. ماهلین که گویی طعمِ تلخِ نگاهِ آن غریبه هنوز بر ذائقه جانش مانده بود، با تردید گفت: +نمیدونم… ولی چشم دیدنم هم نداره. شروین، با لحنی که گویی می‌خواست این تارهایِ ظریفِ شک را از هم بدَرَد، گفت: ^ خیلی مهمه واقعا؟
پارتـــ324 شروین:^ Fasl3🖤👀 ــــ♪ــــ♪ـــ♪ـــ♪ـــ♪ــــ♪ــــ♪ــــ♪ـــ♪ـــ♪ـــ♪ــــ♪ــــ♪ــــ♪ـــ♪ـــ♪ـــ♪ــــ♪ــــ♪ــــ♪ـــ♪ـــ♪ـــ♪ــــ♪ــــ♪ــــ♪ـــ♪ـــ♪ـــ♪ــــ شروین، با لحنی که گویی می‌خواست این تارهایِ ظریفِ شک را از هم بدَرَد، گفت: ^ خیلی مهمه واقعا؟ ماهلین در تلاطمی از احساس و منطق، لحظه‌ای به سکوت نشست و با خود اندیشید: +نه… ولی دلم میخواد اگه خدمتکارا مشکلی دارن باهام، بهم بگن. شروین، کلافه از این حساسیت‌هایِ گریزپا، آهی برکشید که گویی کوهی از ملال در آن نهفته بود: ^ هوووفففف. شما هم زیادی خودت رو درگیر میکنی هاااا. این خدمتکارا هرچی میخوای رو برات فراهم میکنن بعدش میرن پی کارهای دیگه‌شون. تو کارت اینه بهشون دستور بدی نه نگران باشی که ازت خوششون میاد یا نه. ماهلین در حالی که گویی بر سرِ خاکسترِ عواطفِ خویش ایستاده بود، با لحنی مملو از دردِ آگاهی گفت: +بعضی چیزا باید تو ذات آدم باشه که این تو ذات من نیست متاسفانه. نصف بدبختیام واسه همینه که به دیگران زیادی اهمیت میدم…
پارتـــ325 شروین:^ Fasl3🖤👀 ــــ♪ــــ♪ـــ♪ـــ♪ـــ♪ــــ♪ــــ♪ــــ♪ـــ♪ـــ♪ـــ♪ــــ♪ــــ♪ــــ♪ـــ♪ـــ♪ـــ♪ــــ♪ــــ♪ــــ♪ـــ♪ـــ♪ـــ♪ــــ♪ــــ♪ــــ♪ـــ♪ـــ♪ـــ♪ــــ سکوت، همچون مه غلیظ و سردی که بر پهنه‌ی دشتی متروک نشسته باشد، میان آن دو پر کشید و در فضای اتاق رسوب کرد. شروین، گویی که زبانش در بندِ دژخیمِ تردید گرفتار آمده باشد، لب فرو بست و سکوتش به دیواری سنگی بدل شد که عبور هیچ کلامی از آن ممکن نبود. ماهلین در آن آنِ غریب، چون پیکره‌ای تراشیده از مرمر که با تازیانه‌ی خاطره‌ای کهنه ضربه خورده باشد، خشکش زد. چشمانش، تهی از فروغِ حیات، به نقطه‌ای نامعلوم در دوردست‌ها خیره ماند؛ گویی پرده‌ی زمان کنار رفته بود و او در هزارتوی تاریک و غبارآلودِ گذشته‌اش، میانِ سایه‌هایی که چون گرگ‌های گرسنه به او هجوم می‌آوردند، سرگردان شده بود. لرزشی نامحسوس بر جانش نشست، همچون لرزشِ برگِ زردی بر شاخه‌ای خشک در آستانه‌ی طوفان. اما گذر زمان، حتی در سنگین‌ترین لحظات نیز متوقف نمی‌شود. چند ضربانِ قلب گذشت، و ماهلین گویی از اعماقِ اقیانوسی تاریک به سطحِ واقعیت بازگشته باشد، پلک‌هایش را برهم زد و تنِ رنجور و خسته‌اش را به حرکت واداشت. دست‌هایش، که گویی رشته‌های اتصالِ او به آن خانه‌ی نفرین‌شده بودند، بار دیگر به تکاپو افتادند تا تکه‌های باقی‌مانده از هستی‌اش را در ساک‌های پارچه‌ای‌اش پنهان کند.
پارتـــ326 شروین:^ Fasl3🖤👀 ــــ♪ــــ♪ـــ♪ـــ♪ـــ♪ــــ♪ــــ♪ــــ♪ـــ♪ـــ♪ـــ♪ــــ♪ــــ♪ــــ♪ـــ♪ـــ♪ـــ♪ــــ♪ــــ♪ــــ♪ـــ♪ـــ♪ـــ♪ــــ♪ــــ♪ــــ♪ـــ♪ـــ♪ـــ♪ــــ دقیقه‌ها، همچون قطراتِ بارانی که بر سقفِ حلبیِ کلبه‌ای قدیمی بکوبند، بی امان سپری می‌شدند. عقربه‌های ساعت چهل دورِ باطل زدند تا سرانجام، ماهلین با دو ساک که سنگینی‌شان گویی بارِ تمامِ اندوه‌های عالم را به دوش می‌کشید، قامت راست کرد. او در آستانه‌ی در ایستاد، سایه‌ای از زنی که دیگر آن زنِ پیشین نبود، و با صدایی که طنینِ بغضی فرونخورده را در خود داشت، پرسید: +بریم؟ شروین، که گویی در تمام این مدت چون عقابی شکاری در کمینِ کوچک‌ترین حرکتِ او نشسته بود، بی‌درنگ پیش آمد. او ساک‌ها را از دست‌های خسته‌ی ماهلین ستاند، گویی که بخواهد بارِ این جابه‌جاییِ تلخ را خود به تنهایی به دوش بکشد، و با لحنی که در آن، هم شتابی برای رهایی بود و هم احترامی غریب، پاسخ داد: ^بریم.
پارتـــ327 شروین:^ Fasl3🖤👀 ــــ♪ــــ♪ـــ♪ـــ♪ـــ♪ــــ♪ــــ♪ــــ♪ـــ♪ـــ♪ـــ♪ــــ♪ــــ♪ــــ♪ـــ♪ـــ♪ـــ♪ــــ♪ــــ♪ــــ♪ـــ♪ـــ♪ـــ♪ــــ♪ــــ♪ــــ♪ـــ♪ـــ♪ـــ♪ــــ ماهلین، سبک‌بار از حضور، اما سنگین‌بار از گذشته، گام به پیش نهاد. آن‌ها از چهارچوبِ در گذشتند و پا به دنیای بیرونی گذاشتند که زیر نورِ بی‌رمقِ چراغ‌های خیابان، رنگ و بویی غریب داشت. شروین، همچون ساربانی که در بیابانی بی‌انتها مراقبِ ارزشمندترین دارایی‌اش باشد، درِ ماشین را برای او گشود؛ گویی درگاهی است به سوی آینده‌ای نامعلوم. ماهلین که در بطنِ فلزی و سردِ ماشین جای گرفت، شروین به سمتِ دیگر رفت، درِ صندلی عقب را با صدایی خشک باز کرد و ساک‌ها را در حصارِ صندلی‌ها جای داد؛ چنان‌که گویی پاره‌های وجودِ او را در صندوقچه‌ای امن پنهان می‌کند. سپس، در جایگاهِ خویش در پشت فرمان نشست؛ دست‌هایش فرمان را چنان فشرد که بندِ انگشتانش سفید شد. پایش را بر پدالِ گاز فشرد و ماشین، همچون حیوانی وحشی که از بند رسته باشد، در دلِ تاریکیِ خیابان به پرواز درآمد تا آن‌ها را از چنگِ خاطراتی که در آن خانه مدفون بودند، دور و دورتر کند.
پارتـــ328 شروین:^ مهلا:¢ فاطمه:÷ Fasl3🖤👀 ــــ♪ــــ♪ـــ♪ـــ♪ـــ♪ــــ♪ــــ♪ــــ♪ـــ♪ـــ♪ـــ♪ــــ♪ــــ♪ــــ♪ـــ♪ـــ♪ـــ♪ــــ♪ــــ♪ــــ♪ـــ♪ـــ♪ـــ♪ــــ♪ــــ♪ــــ♪ـــ♪ـــ♪ـــ♪ــــ Mahlin: بعد حدود 50 دقیقه رسیدیم عمارت. داشتم با خدمتکارا سلام می‌کردم همون دختره مهلا گفت ¢آقا حامییی میخواد ببینتت. بعدش رفت سمت آشپزخونه. داشتم رفتنش رو نگاه میکردم که فاطمه خانم سریع گفت ÷ای دختره ی چشم سفید. ماهلین جان من به جاش ازت عذرخواهی میکنم. راستش آقا به ما گفتن هروقت اومدین سریع بهشون بگیم. این دختره اومده حرف رو برعکس کرده. من الان میرم که به آقا بگم. همون لحظه مهلا دوباره برگشت. ¢وا فاطمه خانممم خودش مگه پا نداره؟ چرا الکی به آقااااا حامی زحمت بده؟ خودش بره خببب. شروین پرید وسط حرفش ^هی درست صحبت کن با خانوم. مثل اینکه یادت رفته خانم خونه ایشونه و تو کلفت. دختره با صدای بلند گفت ¢برو بابا به تو چهههه. دیگه نتونستم تحمل کنم +هرچی از اون دهنت در اومد گفتی ولی دیگه داری زیادی چرت و پرت میگی ها. با صدای خیلی بلند و جیغ جیغو گفت ¢برو بابا دختره ی دیوونه. اومدی خودت رو انداختی گردن حامی حالا با من اینجوری حرف میزنی؟ شروین اومد چیزی بگه که با صدای داد حامی همه ساکت شدن. -چه خبره اینجا؟ شروین رفت سمت حامی و همه چیز رو براش توضیح داد. -بله. این آخرین حرفای این خانوم هم شنیدم. همه برید بیرون به جز ماهلین و مهلا و شروین. همه خدمتکارا و بادیگاردا سریع از عمارت رفتن بیرون. پچ پچ‌اشون رو می‌شنیدم که میگفتن دختره باید قبرش رو بکنه و.... -خب میشنوم؟ مهلا سریع رفت پیش حامی و خودش رو چسبوند بهش و با عشوه گفت: ¢این ماهلین خانوم شما منو اذیت کرد. روم دست بلند کرد. دفعه‌ی اولشم نیستاااا حامی منو یه نگاهی کرد +دروغ میگه به خدا مهلا دستش رو گذاشت رو بازوی حامی و ادامه داد ¢ببین، پیش تو ادای آدمای خوب و مظلوم رو در میاره. تو نبودی کم مونده بود بکشه منو.
پارتـــ329 شروین:^ Fasl3🖤👀 ــــ♪ــــ♪ـــ♪ـــ♪ـــ♪ــــ♪ــــ♪ــــ♪ـــ♪ـــ♪ـــ♪ــــ♪ــــ♪ــــ♪ـــ♪ـــ♪ـــ♪ــــ♪ــــ♪ــــ♪ـــ♪ـــ♪ـــ♪ــــ♪ــــ♪ــــ♪ـــ♪ـــ♪ـــ♪ــــ با کلی تلاش فراوان بالاخره یه قطره اشک از چشاش اومد🙌🏻🗿 ^آقا دروغ میگه من خودم اینجا بودم، شما از همه ی این خدمتکارا هم بپرسی شاهدن که ماهلین خانوم هیچی بهش نگفت این دختره صداش رو انداخت تو سرش و هرچی از دهنش در اومد به ماهلین گفت. کار به جایی رسیده که یه کلفت بیاد با خانوم عمارت اینطوری صحبت کنه؟ آقا حرفشو باور نکنید دروغ محض میگه. -خیله‌خب تو چرا انقدر حرص میخوری. ^خب آقا داره بی احترامی میکنه... رفتم نزدیک حامی +به خدا من کاری نکردم... خواستم برم نزدیک تر که با دستش نذاشت برم جلو. به مهلا نگاهی کردم. بین گریه های مصنوعیش یه پوزخندی بهم زد.
پارتـــ330 شروین:^ Fasl3🖤👀 ــــ♪ــــ♪ـــ♪ـــ♪ـــ♪ــــ♪ــــ♪ــــ♪ـــ♪ـــ♪ـــ♪ــــ♪ــــ♪ــــ♪ـــ♪ـــ♪ـــ♪ــــ♪ــــ♪ــــ♪ـــ♪ـــ♪ـــ♪ــــ♪ــــ♪ــــ♪ـــ♪ـــ♪ـــ♪ــــ حس کردم چشام دارن تار میشن، اشک تو چشام داشت جمع میشد پس... دست شروین رو گرفتم و از پله ها رفتم بالا. به طبقه ی بالا که رسیدیم رو به شروین گفتم +اتاق من کدومه؟ شروین به در یه اتاق اشاره کرد. سریع رفتم سمت اتاق و درش رو باز کردم. شروین وارد شد و وسایل هامو گذاشت رو تخت. نشستم رو تخت، دیگه نتونستم تحمل کنم. هق هقام شروع شد. شروین اومد کنارم نشست ^واسه حرفای اون دختره گریه میکنی؟ +نه واسه کاری که حامی کرد گریه میکنم، اون مهلا تو بغلش بود و حامی حتی بهش نگفت بره اونورتر، نذاشت من برم نزدیکش... Haami: چه کاری بود من کردم؟ واسه چی ماهلین رو پس زدم. واسه چی این دختره تو بغلمه. واسه چی شروین وسط حرفش به جای اینکه به ماهلین بگه خانم یا ماهلین خانم، گفت ماهلین؟ واسه چی شروین و ماهلین الان یه جا باهمن؟ گند زدی بازم حامی. این دختره مهلا رو هُل دادم اونور -بعدا به حسابت میرسم، ماهلین مهم تره. سریع از پله ها رفتم بالا، دم در اتاق ماهلین وایسادم، در نیمه باز بود، صدای گریه ی ماهلین میومد، خواستم برم داخل که صدای ماهلین باعث شد سره جام خشکم بزنه. +یعنی انقدر زود ازم خسته شد؟ دیگه دوستم نداره؟