eitaa logo
𝑵𝒆𝒈𝒉𝒂𝒃 𝒆 𝑬𝒔𝒉𝒈𝒉
674 دنبال‌کننده
164 عکس
13 ویدیو
0 فایل
𓆩 🖤 𓆪سفری‌بی‌پایان‌به‌دنیای‌خیال‌ها عضوجمعیت‌نویسندگان📝𝟬𝟴𝟰 📖رمان «در میان تاریکی»|پایان‌یافته 🖋️رمان «نقاب عشق»|درحال‌پارت‌گذاری ୨୧به قلمِ باران୨୧ ⚠️کپی=پیگیری قانونی ✦𝐒𝐭𝐚𝐫𝐭:1404/9/11✦ ♡𝐌𝐞: @Baranri2
مشاهده در ایتا
دانلود
پارتـــ328 شروین:^ مهلا:¢ فاطمه:÷ Fasl3🖤👀 ــــ♪ــــ♪ـــ♪ـــ♪ـــ♪ــــ♪ــــ♪ــــ♪ـــ♪ـــ♪ـــ♪ــــ♪ــــ♪ــــ♪ـــ♪ـــ♪ـــ♪ــــ♪ــــ♪ــــ♪ـــ♪ـــ♪ـــ♪ــــ♪ــــ♪ــــ♪ـــ♪ـــ♪ـــ♪ــــ Mahlin: بعد حدود 50 دقیقه رسیدیم عمارت. داشتم با خدمتکارا سلام می‌کردم همون دختره مهلا گفت ¢آقا حامییی میخواد ببینتت. بعدش رفت سمت آشپزخونه. داشتم رفتنش رو نگاه میکردم که فاطمه خانم سریع گفت ÷ای دختره ی چشم سفید. ماهلین جان من به جاش ازت عذرخواهی میکنم. راستش آقا به ما گفتن هروقت اومدین سریع بهشون بگیم. این دختره اومده حرف رو برعکس کرده. من الان میرم که به آقا بگم. همون لحظه مهلا دوباره برگشت. ¢وا فاطمه خانممم خودش مگه پا نداره؟ چرا الکی به آقااااا حامی زحمت بده؟ خودش بره خببب. شروین پرید وسط حرفش ^هی درست صحبت کن با خانوم. مثل اینکه یادت رفته خانم خونه ایشونه و تو کلفت. دختره با صدای بلند گفت ¢برو بابا به تو چهههه. دیگه نتونستم تحمل کنم +هرچی از اون دهنت در اومد گفتی ولی دیگه داری زیادی چرت و پرت میگی ها. با صدای خیلی بلند و جیغ جیغو گفت ¢برو بابا دختره ی دیوونه. اومدی خودت رو انداختی گردن حامی حالا با من اینجوری حرف میزنی؟ شروین اومد چیزی بگه که با صدای داد حامی همه ساکت شدن. -چه خبره اینجا؟ شروین رفت سمت حامی و همه چیز رو براش توضیح داد. -بله. این آخرین حرفای این خانوم هم شنیدم. همه برید بیرون به جز ماهلین و مهلا و شروین. همه خدمتکارا و بادیگاردا سریع از عمارت رفتن بیرون. پچ پچ‌اشون رو می‌شنیدم که میگفتن دختره باید قبرش رو بکنه و.... -خب میشنوم؟ مهلا سریع رفت پیش حامی و خودش رو چسبوند بهش و با عشوه گفت: ¢این ماهلین خانوم شما منو اذیت کرد. روم دست بلند کرد. دفعه‌ی اولشم نیستاااا حامی منو یه نگاهی کرد +دروغ میگه به خدا مهلا دستش رو گذاشت رو بازوی حامی و ادامه داد ¢ببین، پیش تو ادای آدمای خوب و مظلوم رو در میاره. تو نبودی کم مونده بود بکشه منو.
پارتـــ329 شروین:^ Fasl3🖤👀 ــــ♪ــــ♪ـــ♪ـــ♪ـــ♪ــــ♪ــــ♪ــــ♪ـــ♪ـــ♪ـــ♪ــــ♪ــــ♪ــــ♪ـــ♪ـــ♪ـــ♪ــــ♪ــــ♪ــــ♪ـــ♪ـــ♪ـــ♪ــــ♪ــــ♪ــــ♪ـــ♪ـــ♪ـــ♪ــــ با کلی تلاش فراوان بالاخره یه قطره اشک از چشاش اومد🙌🏻🗿 ^آقا دروغ میگه من خودم اینجا بودم، شما از همه ی این خدمتکارا هم بپرسی شاهدن که ماهلین خانوم هیچی بهش نگفت این دختره صداش رو انداخت تو سرش و هرچی از دهنش در اومد به ماهلین گفت. کار به جایی رسیده که یه کلفت بیاد با خانوم عمارت اینطوری صحبت کنه؟ آقا حرفشو باور نکنید دروغ محض میگه. -خیله‌خب تو چرا انقدر حرص میخوری. ^خب آقا داره بی احترامی میکنه... رفتم نزدیک حامی +به خدا من کاری نکردم... خواستم برم نزدیک تر که با دستش نذاشت برم جلو. به مهلا نگاهی کردم. بین گریه های مصنوعیش یه پوزخندی بهم زد.
پارتـــ330 شروین:^ Fasl3🖤👀 ــــ♪ــــ♪ـــ♪ـــ♪ـــ♪ــــ♪ــــ♪ــــ♪ـــ♪ـــ♪ـــ♪ــــ♪ــــ♪ــــ♪ـــ♪ـــ♪ـــ♪ــــ♪ــــ♪ــــ♪ـــ♪ـــ♪ـــ♪ــــ♪ــــ♪ــــ♪ـــ♪ـــ♪ـــ♪ــــ حس کردم چشام دارن تار میشن، اشک تو چشام داشت جمع میشد پس... دست شروین رو گرفتم و از پله ها رفتم بالا. به طبقه ی بالا که رسیدیم رو به شروین گفتم +اتاق من کدومه؟ شروین به در یه اتاق اشاره کرد. سریع رفتم سمت اتاق و درش رو باز کردم. شروین وارد شد و وسایل هامو گذاشت رو تخت. نشستم رو تخت، دیگه نتونستم تحمل کنم. هق هقام شروع شد. شروین اومد کنارم نشست ^واسه حرفای اون دختره گریه میکنی؟ +نه واسه کاری که حامی کرد گریه میکنم، اون مهلا تو بغلش بود و حامی حتی بهش نگفت بره اونورتر، نذاشت من برم نزدیکش... Haami: چه کاری بود من کردم؟ واسه چی ماهلین رو پس زدم. واسه چی این دختره تو بغلمه. واسه چی شروین وسط حرفش به جای اینکه به ماهلین بگه خانم یا ماهلین خانم، گفت ماهلین؟ واسه چی شروین و ماهلین الان یه جا باهمن؟ گند زدی بازم حامی. این دختره مهلا رو هُل دادم اونور -بعدا به حسابت میرسم، ماهلین مهم تره. سریع از پله ها رفتم بالا، دم در اتاق ماهلین وایسادم، در نیمه باز بود، صدای گریه ی ماهلین میومد، خواستم برم داخل که صدای ماهلین باعث شد سره جام خشکم بزنه. +یعنی انقدر زود ازم خسته شد؟ دیگه دوستم نداره؟
پارتـــ331 Fasl3🖤👀 ــــ♪ــــ♪ـــ♪ـــ♪ـــ♪ــــ♪ــــ♪ــــ♪ـــ♪ـــ♪ـــ♪ــــ♪ــــ♪ــــ♪ـــ♪ـــ♪ـــ♪ــــ♪ــــ♪ــــ♪ـــ♪ـــ♪ـــ♪ــــ♪ــــ♪ــــ♪ـــ♪ـــ♪ـــ♪ــــ چیکار کردم من...؟! صدای شروین رو شنیدم که گفت ^نه بابا آقا دوست داره. اگه دوست نداشت کل کشور رو دنبالت نمی‌گشت... +ولی از این مهلا بیشتر خوشش اومده. و دوباره گریه‌ش اوج گرفت. ^اینجوری نگو ماهلین. یه اتفاق بوده فراموشش کن. آقا دوست داره، هیچ وقت درمورد مسئله ای انقدر مطمئن نبودم که الان مطمئنم. ماهلین؟ +هوم؟ ^گریه نکن خب؟ حیف چشات نیست؟ این چرا انقدر با ماهلینم صمیمیه؟ حیف عین داداش کوچیکترم میمونه وگرنه همینجا ج.نازه‌ش رو چال میکردم. دیگه نتونستم تحمل کنم و رفتم تو اتاق. -شروین برو بیرون. ^چشم‌. شروین که از اتاق رفت بیرون، رفتم کنار ماهلین نشستم. ولی فاصله می‌گرفت، بازم این فاصله ی لعنتی‌... -ماهلینم؟ +میشه بری بیرون لطفا؟ مهلا خانوم تنهایی حوصله‌ش سر میره، دلش برات تنگ میشه. برو پیشش تنها نباشه. -ماهلین چی میگی؟ +حرف راست. -چیزی بین من و این دختره نیست. اتفاقی بود، خودت دیدی که چجوری خودش رو چسبوند بهش. +من که فکر نمیکنم یه اتفاق باشه. شاید این اتفاق خیلی وقته داره میوفته و من ازش بی خبرم. فکر کنم همون موقع که غیبم زد سریع جای گزین کردی... -ماهلین دیگه داری چرت میگی... از کجا معلوم چیزی بین تو و شروین نیست؟ +چی؟
پارتـــ332 Fasl3🖤👀 ــــ♪ــــ♪ـــ♪ـــ♪ـــ♪ــــ♪ــــ♪ــــ♪ـــ♪ـــ♪ـــ♪ــــ♪ــــ♪ــــ♪ـــ♪ـــ♪ـــ♪ــــ♪ــــ♪ــــ♪ـــ♪ـــ♪ـــ♪ــــ♪ــــ♪ــــ♪ـــ♪ـــ♪ـــ♪ــــ -نگو نه که خنده‌م میگیره. شروین وسط حرفاش با من، صدات کرد ماهلین. سرت حرص میخورد و پشتت در میومد. الانم که داشتی پیشش درد و دل میکردی، یکم زیادی باهات صمیمی نبود؟ تو میزاری هر مردی از چشات تعریف کنه؟ +حامی هیچی هیچی بین من و شروین نیست. -باشه ثابت کن... +شروین یکی دیگه رو دوست داره. -هه تو راست میگی. +نمی‌خوای باور کنی؟ اوکی. ولی تو شروین رو بهونه کردی که رابطه ی خودت با این مهلا رو انکار کنی. -هرطور میخوای فکر کن. +هرطور که میخوام فکر میکنم. ولی تو چه آدمی هستی که منو وابسته ی خودت کردی و بعد منو از خودت روندی و بعدش کل کشور رو دنبالم گشتی الانم داری بهم خیانت میکنی... حامی من نیستم اونی که بزاری سر به سرم. تکلیفمو مشخص کن. برم یا بمونم؟ چیزی نگفتم، ولی نمیخواستم بره. میخواستم بمونه پیشم... +باشه، پس دیدار به قیامت. این رو گفت و وسایلش رو برداشت، در رو باز کرد, خواست از اتاق بره بیرون که دستشو گرفتم، کشوندمش تو اتاق و در رو قفل کردم. -تو هیچ جا نمیری فهمیدی؟ Mahlin: -تو هیچ جا نمیری فهمیدی؟ ترسیدم، خیلی عصبی بود. چشاش قرمز شده بود، رگ گردنش برجسته شده بود. دستم رو محکم گرفته بود و ول نمی‌کرد. دوباره داد زد -فهمیدی؟ سرم رو به نشونه ی آره تکون دادم. همون‌طور که دستم رو محکم گرفته بود نشوندم رو تخت. کنارم نشست. رو موهام بوسه‌ای زد. -هیچکس نمی‌گیره جاتو... از این به بعد هم درد و دلات رو پیش خودم بکن نه شروین خب؟ چیزی نگفتم که با صدای یکم بلندتر گفت -خب؟ +خ...خب -میترسی بازم ازم؟ سکوت کردم. -ماهلین...؟! جوابمو نمیدی!؟؟ حداقل بگو باور کنم که چیزی بین تو و شروین نیست؟ +آ...آره... باور کن... بغلم کرد و گفت -باور میکنم قربونت برم... +حامی؟
پارتـــ333 Fasl3🖤👀 ــــ♪ــــ♪ـــ♪ـــ♪ـــ♪ــــ♪ــــ♪ــــ♪ـــ♪ـــ♪ـــ♪ــــ♪ــــ♪ــــ♪ـــ♪ـــ♪ـــ♪ــــ♪ــــ♪ــــ♪ـــ♪ـــ♪ـــ♪ــــ♪ــــ♪ــــ♪ـــ♪ـــ♪ـــ♪ــــ -جانم؟ +دیگه نزار اون دختره مهلا نزدیکت بشه، باشه؟ خنده ای کرد و گفت -چشم. اصلا اخراجش میکنم، البته کسی که بخواد از این عمارت بره بیرون باید کلا حذف شه ولی چون تو راضی نیستی اینکارو نمیکنم. خوبه؟ +نه گناه داره. بزار بمونه. -قربونت قلب مهربونت برم من... خودم رو بیشتر تو بغلش جا کردم، چشام کم کم سنگین شد و خوابم برد. Haami: بعد از تموم شدن حرفامون، هنوزم آروم آروم تو بغلم گریه میکرد. چند دقیقه که گذشت صدای گریه‌ش قطع شد. نگاهش که کردم دیدم خوابیده‌. بوسه ای رو موهاش کاشتم و گذاشتم رو تخت که بخوابه. پتو رو روش میزون کردم و از اتاق خارج شدم.
پارتـــ334 شروین:^ Fasl3🖤👀 ــــ♪ــــ♪ـــ♪ـــ♪ـــ♪ــــ♪ــــ♪ــــ♪ـــ♪ـــ♪ـــ♪ــــ♪ــــ♪ــــ♪ـــ♪ـــ♪ـــ♪ــــ♪ــــ♪ــــ♪ـــ♪ـــ♪ـــ♪ــــ♪ــــ♪ــــ♪ـــ♪ـــ♪ـــ♪ــــ رفتم سمت اتاق شروین. وارد اتاقش شدم، رو صندلیش نشسته بود و کارهارو انجام می‌داد. رفتم جلو و یقه‌ش رو گرفتم، بلندش کردم -ک‌ث‌اف‌ت من بهت اعتماد کردم که تموم کارای ماهلین رو سپردم به تو. ^چیکار کردم مگه آقا؟ -چیکار کردی؟ تو غ.لط میکنی اسمشو صدا میزنی. غ.لط میکنی بهش میگی چشاش خیلی خوشگله، غ.لط میکنی بهش نزدیک میشی. ^آقا به‌خدا خودشون گفتن اسمشون رو صدا بزنم چون اینجوری راحت نیستن، من بهشون نزدیک نشدم، حالشون بد بود داشتن دق میکردن. ماهلین خانم هم مثل خواهر نداشته‌ی من. یقه‌ش رو ول کردم -خیله‌خب اینبار رو میگذردم، ولی دیگه تکرار نشه فهمیدی؟ ^بله آقا.
پارتـــ335 Fasl3🖤👀 ــــ♪ــــ♪ـــ♪ـــ♪ـــ♪ــــ♪ــــ♪ــــ♪ـــ♪ـــ♪ـــ♪ــــ♪ــــ♪ــــ♪ـــ♪ـــ♪ـــ♪ــــ♪ــــ♪ــــ♪ـــ♪ـــ♪ـــ♪ــــ♪ــــ♪ــــ♪ـــ♪ـــ♪ـــ♪ــــ از اتاق شروین خارج که شدم، رفتم سمت آشپزخونه، مهلا نشسته بود رو صندلی و به بقیه هِی دستور میداد. رفتم سمتش. آسینش رو کشیدم و از آشپزخونه بردمش بیرون. یکی از بادیگاردا رو صدا زدم -علی ¥جانم آقا؟ -این دختره رو ببر اتاقم که بیام آدمش کنم. ¥چشم آقا. این رو گفت و مهلا رو کشون کشون برد تو اتاق کارم. یه لیوان آب خوردم و رفتم سمت اتاقم. صدای داد این دختره تا پایین میومد. رفتم سمت اتاق که ماهلین از اتاقش اومد بیرون. +حامی؟ چیشده؟ -هیچی تو برو اتاقت. +حامی تروخدا کاری باهاش نکن، ولش کن بره... -خیله‌خب تو برو. +حامی قول دادیا. -باشه برو. ماهلین که رفت تو اتاقش، سریع رفتم تو اتاق کارم. مهلا افتاده بود یه گوشه و داد میزد. علی بالا سرش بود و سعی میکرد ساکتش کنه. گوشه لبش زخم شده بود و خون می‌یومد. رفتم سمتش. به علی دستور دادم بره بیرون وایسه. لباسش رو گرفتم و بلندش کردم.
پارتـــ336 مهلا:¢ Fasl3🖤👀 ــــ♪ــــ♪ـــ♪ـــ♪ـــ♪ــــ♪ــــ♪ــــ♪ـــ♪ـــ♪ـــ♪ــــ♪ــــ♪ــــ♪ـــ♪ـــ♪ـــ♪ــــ♪ــــ♪ــــ♪ـــ♪ـــ♪ـــ♪ــــ♪ــــ♪ــــ♪ـــ♪ـــ♪ـــ♪ــــ -پس واسه خانوم من زبون درازی میکنی آره؟ ¢من که کاری نکردم. -حیف که ماهلینم گفته کاری به کارت نداشته باشم، وگرنه تا شب جنازه‌ت رو تحویل اون مامان مع.تادت میدادم. ¢اگه اون ماهلین بهت گفته، پس بهتره بیای همون طوری که میگی منو ب.کشی چون هیچ علاقه ای ندارم که اون دختره‌ی پ‌ی‌ک‌می نجاتم بده. یه سیلی زدم بهش. -بار آخرت باشه به ماهلین من توهین میکنی. جیغی زد که ماهلین اومد تو اتاق. +حامی مگه تو قول ندادی؟ -ماهلین برو بیرون بعدا صحبت میکنیم. ماهلین رفت سمت مهلا، دستش رو گرفت که کمکش کنه بلند شه، ولی مهلا هُلش داد. ماهلین پرت شد اونور اتاق و سرش خورد به پایه ی میز.
پارتـــ337 مهلا:¢ شروین:^ Fasl3🖤👀 ــــ♪ــــ♪ـــ♪ـــ♪ـــ♪ــــ♪ــــ♪ــــ♪ـــ♪ـــ♪ـــ♪ــــ♪ــــ♪ــــ♪ـــ♪ـــ♪ـــ♪ــــ♪ــــ♪ــــ♪ـــ♪ـــ♪ـــ♪ــــ♪ــــ♪ــــ♪ـــ♪ـــ♪ـــ♪ــــ Haami: تو کمتر از 30 ثانیه همه چیز تغییر کرد، قرار بود الان مهلا اونجا افتاده باشه، نه ماهلینم. تکون نمیخورد، آروم رفتم سمتش، قلبش می‌زد، ولی بیهوش بود. داد زدم -شروین بیا اینجا. چند ثانیه بعد شروین به همراه علی هراسون وارد اتاق شدن، شروین با دیدن ماهلین روی زمین خشکش زد، علی زد تو سرش. -واسه چی وایسادید؟ دکتر رو خبر کنید (داد) علی سریع رفت سمت تلفن و زنگ زد به دکتر. شروین اومد نزدیک ماهلین، نشست رو زمین، دستاش می‌لرزید. ^نفس میکشه دیگه؟ آره؟ -آره... ^خداروشکر. نگران نباشید. سرم رو تکون دادم. برگشتم و نگاهی به مهلا انداختم، پوزخند زده بود. -شروین. اینو بندازش تو همون اتاق مخفیمون و تا وقتی ماهلینم خوب نشده بلایی سرش بیارید که به غلط کردن بیوفته. ولی نکُشِش... ماهلینم ناراحت میشه. ^چشم آقا. بادیگاردا رو صدا زد. تعدادی از بادیگاردا اومدن و مهلا رو بردن. وقتی داشت میرفت بیرون خندید و گقت ¢امیدوارم بمیره. -خ‌فه شو(داد)