پارتـــ336
مهلا:¢
Fasl3🖤👀
ــــ♪ــــ♪ـــ♪ـــ♪ـــ♪ــــ♪ــــ♪ــــ♪ـــ♪ـــ♪ـــ♪ــــ♪ــــ♪ــــ♪ـــ♪ـــ♪ـــ♪ــــ♪ــــ♪ــــ♪ـــ♪ـــ♪ـــ♪ــــ♪ــــ♪ــــ♪ـــ♪ـــ♪ـــ♪ــــ
-پس واسه خانوم
من زبون درازی میکنی آره؟
¢من که کاری نکردم.
-حیف که ماهلینم
گفته کاری به
کارت نداشته باشم،
وگرنه تا شب
جنازهت رو تحویل
اون مامان مع.تادت میدادم.
¢اگه اون ماهلین بهت گفته،
پس بهتره بیای
همون طوری که
میگی منو ب.کشی
چون هیچ علاقه ای
ندارم که اون
دخترهی پیکمی نجاتم بده.
یه سیلی زدم بهش.
-بار آخرت باشه
به ماهلین من توهین میکنی.
جیغی زد که
ماهلین اومد تو اتاق.
+حامی مگه
تو قول ندادی؟
-ماهلین برو بیرون
بعدا صحبت میکنیم.
ماهلین رفت سمت مهلا،
دستش رو گرفت
که کمکش کنه بلند شه،
ولی مهلا هُلش داد.
ماهلین پرت شد
اونور اتاق و سرش
خورد به پایه ی میز.
پارتـــ337
مهلا:¢
شروین:^
Fasl3🖤👀
ــــ♪ــــ♪ـــ♪ـــ♪ـــ♪ــــ♪ــــ♪ــــ♪ـــ♪ـــ♪ـــ♪ــــ♪ــــ♪ــــ♪ـــ♪ـــ♪ـــ♪ــــ♪ــــ♪ــــ♪ـــ♪ـــ♪ـــ♪ــــ♪ــــ♪ــــ♪ـــ♪ـــ♪ـــ♪ــــ
Haami:
تو کمتر از 30
ثانیه همه چیز تغییر کرد،
قرار بود الان
مهلا اونجا افتاده باشه،
نه ماهلینم.
تکون نمیخورد،
آروم رفتم سمتش،
قلبش میزد،
ولی بیهوش بود.
داد زدم
-شروین بیا اینجا.
چند ثانیه بعد
شروین به همراه علی
هراسون وارد اتاق شدن،
شروین با دیدن
ماهلین روی زمین خشکش زد،
علی زد تو سرش.
-واسه چی وایسادید؟
دکتر رو خبر کنید
(داد)
علی سریع رفت
سمت تلفن و زنگ زد به دکتر.
شروین اومد نزدیک ماهلین،
نشست رو زمین،
دستاش میلرزید.
^نفس میکشه دیگه؟
آره؟
-آره...
^خداروشکر.
نگران نباشید.
سرم رو تکون دادم.
برگشتم و نگاهی
به مهلا انداختم،
پوزخند زده بود.
-شروین.
اینو بندازش تو
همون اتاق مخفیمون
و تا وقتی ماهلینم
خوب نشده بلایی
سرش بیارید که به
غلط کردن بیوفته.
ولی نکُشِش...
ماهلینم ناراحت میشه.
^چشم آقا.
بادیگاردا رو صدا زد.
تعدادی از بادیگاردا
اومدن و مهلا رو بردن.
وقتی داشت میرفت
بیرون خندید و گقت
¢امیدوارم بمیره.
-خفه شو(داد)
پارتـــ338
شروین:^
علیرضا ناصری:°
Fasl3🖤👀
ــــ♪ــــ♪ـــ♪ـــ♪ـــ♪ــــ♪ــــ♪ــــ♪ـــ♪ـــ♪ـــ♪ــــ♪ــــ♪ــــ♪ـــ♪ـــ♪ـــ♪ــــ♪ــــ♪ــــ♪ـــ♪ـــ♪ـــ♪ــــ♪ــــ♪ــــ♪ـــ♪ـــ♪ـــ♪ــــ
-این دکتره پس کِی میرسه؟
(داد)
^الان میاد آقا.
5دقیقهبعد=
بالاخره این علیرضا ناصری،
همون دکتره اومد.
ماهلینم رو روی
تخت گذاشته بودیم.
دکتر داشت
معاینهش میکرد.
-حالش چطوره؟
°فعلا وضعیت خوبی نداره.
ولی بهوش میاد تا فردا.
وقتی بهوش اومد
سردرد خیلی
شدید میگیره،
حتما من رو خبر کنید.
-خ...خب
الان من باید
چیکار کنم زودتر خوب شه؟
°بیشتر باهاش حرف بزنید،
با اینکه بیهوشه
ولی صداتون رو
میشنوه و حرف
زدنتون باعث میشه
مغزش بیشتر
سعی کنه صحبت
هاتون رو هضم کنه.
-باشه.
کارتون تموم شد؟
°بله.
-خب میتونید برید.
°چشم.
وسایلش رو برداشت.
°خداحافظ.
سرم رو تکون دادم که رفت...
پارتـــ339
شروین:^
Fasl3🖤👀
ــــ♪ــــ♪ـــ♪ـــ♪ـــ♪ــــ♪ــــ♪ــــ♪ـــ♪ـــ♪ـــ♪ــــ♪ــــ♪ــــ♪ـــ♪ـــ♪ـــ♪ــــ♪ــــ♪ــــ♪ـــ♪ـــ♪ـــ♪ــــ♪ــــ♪ــــ♪ـــ♪ـــ♪ـــ♪ــــ
-شروین؟
^جانم آقا؟
-تو میتونی بری.
^چشم آقا.
من پشت در میمونم
چیزی لازم داشتید بگید.
-باشه.
بعد از اینکه شروین رفت بیرون،
رفتم کنار ماهلین رو تخت نشستم.
الان چرا ماهلینم
اینجوری بیجون رو
تخت دراز کشیده بود...؟!
مثل همیشه دستم رو
بردم لای موهاش و نوازشش کردم.
-زود خوب شو ماهلینم،
مگه قرار نبود فردا
لباس عروست رو
سفارش بدی ها؟
خب پس چرا الان اینجا خوابیدی؟
پاشو دیگه...
میبینی؟
هرچی میکشی
از این دل مهربونته؛)))
کاش میذاشتی
همون اول مهلا رو
سربه نیستش کنم
یا حداقل اخراجش کنم.
اگه اون دختره نبود
تو الان حالت این نبود.
زود خوب شو قربونت برم.
راستی،
ببخشید بابت رفتار امروزم.
میدونم،
تند رفتم یکم،
ولی خب تو هم جای من
بودی همین فکرو میکردی....
دست خودم نبود،
وقنی دیدم دستیارم
و عشقم انقدر
باهم صمیمی شدن و
به هم نزدیکن عصبی
شدم نفهمیدم چی گفتم اصن...
واسه اونموقع هم
ببخشید که جلوی
مهلا پست زدم و از
بغلم جداش نکردم و
اون فکر کرد بازی رو برده...
ولی تو ببخش خب؟
میدونم میبخشی.
آخه ماهلین من
مهربون ترین آدم دنیاست؛
چیزی رو به دل نمیگیره...
نَهمگه؟
پارتـــ340
شروین:^
Fasl3🖤👀
ــــ♪ــــ♪ـــ♪ـــ♪ـــ♪ــــ♪ــــ♪ــــ♪ـــ♪ـــ♪ـــ♪ــــ♪ــــ♪ــــ♪ـــ♪ـــ♪ـــ♪ــــ♪ــــ♪ــــ♪ـــ♪ـــ♪ـــ♪ــــ♪ــــ♪ــــ♪ـــ♪ـــ♪ـــ♪ــــ
روز بعد
ساعت10:45صبح=
همونجا کنار ماهلین
خوابم برده بود،
پاشدم و خودم رو
جمع و جور کردم،
ماهلینم هنوز خواب بود...
پس کی بیدار میشی تو بچه؟!
از اتاق ماهلین رفتم بیرون.
صبحونهم رو خوردم
و رفتم اتاق شروین.
با دیدن من
سریع از جاش پاشد.
^سلام آقا.
-از اون مهلا چه خبر؟
^آقا تو اتاق مخفیمونه
و بادیگاردا هم دور
تا دور اتاقن و هر از
گاهی یه گوشمالی
حسابی بهش میدن.
-خوبه.
این رو گفتم و
از اتاق رفتم بیرون.
رفتم سمت اتاق مخفی،
از سه تا در عبور کردم.
یهو یاد ماهلین افتادم،
اونموقع که نورا
رو تو همین اتاق انداخته بودم،
چجوری ماهلین پیدا کرد راهو؟🗿😂
از بس که این بچه شیطونه...
رفتم داخل اتاق و به
بادیگاردا علامت دادم برن بیرون.
مهلا افتاده بود یه گوشه،
با دیدن من لبخندی زد:
دخترا یکیتون ازم پرسید
که ادیت هامو خودم میزنم
یا میدم یکی دیگه یا هوش مصنوعی
برام درست میکنه...
راستش ادیتامو خودم میزنم،
هوش مصنوعی من مشکل داره
کلا عکس نمیشه فرستاد🗿😂
به کسی هم نمیدم✨
با چندتا برنامه باهم ادیت میزنم
که نتیجه میشن اینا🦦🙌🏻
امیدوارم خوشتون بیاددد🥸💘
پارتـــ341
مهلا:¢
Fasl3🖤👀
ــــ♪ــــ♪ـــ♪ـــ♪ـــ♪ــــ♪ــــ♪ــــ♪ـــ♪ـــ♪ـــ♪ــــ♪ــــ♪ــــ♪ـــ♪ـــ♪ـــ♪ــــ♪ــــ♪ــــ♪ـــ♪ـــ♪ـــ♪ــــ♪ــــ♪ــــ♪ـــ♪ـــ♪ـــ♪ــــ
¢ماهلین چطوره؟
(با خنده)
-ببند نیشتو.
در ضمن ماهلین نه،
خانم.
فهمیدی؟
¢خب اینطوریه
که همه حتی همون
ماهلین خانم شما
هم باید به من بگن خانم.💆🏻♀️😂
-چرا اونوقت؟
¢چون منم خانم شمام نه مگه؟
-چی؟
¢نکنه یادت رفته عشقم،
دیروز کی بود بغلم کرد؟
یه سیلی زدم بهش.
-من عشق تو نیستم فهمیدی؟
دستش رو گذاشت رو صورتش
¢دیوونه
-نشنیدم.
فهمیدی؟(داد)
¢آره فهمیدم.
¢بلندتر(داد)
-فهمیدم(داد)
-در ضمن،
تو بودی که دیروز
خودتو چسبوندی به
من و اومدی بغلم نه من.
¢به هرحال....
میتونستی منو پس بزنی نه؟
ولی به جاش
ماهلین رو پس زدی😂
-ببند دهنتو تا
ندادمت دست بادیگاردا
که جونت بشه جایزهت.
آستین لباسش رو کشیدم,
-بازم که گفتی ماهلین.
¢خیلهخب همون خانممم.
پرتش کردم اونور.
-دعا کن زودتر
بهوش بیاد وگرنه
تو همین حیاط چالت میکنم.
این رو گفتم و از اتاق مخفی رفتم بیرون.