پارتـــ342
بادیگارد1:{
بادیگارد2:~
شروین:^
Fasl3🖤👀
ــــ♪ــــ♪ـــ♪ـــ♪ـــ♪ــــ♪ــــ♪ــــ♪ـــ♪ـــ♪ـــ♪ــــ♪ــــ♪ــــ♪ـــ♪ـــ♪ـــ♪ــــ♪ــــ♪ــــ♪ـــ♪ـــ♪ـــ♪ــــ♪ــــ♪ــــ♪ـــ♪ـــ♪ـــ♪ــــ
ساعت1:53صبح=
Mahlin→
با درد خیلی
شدیدی تو سرم پاشدم.
به دور و برم نگاه کردم،
کسی تو اتاق نبود،
از رو تخت بلند شدم،
سرم گیج رفت،
نزدیک بود بیوفتم،
دستم رو گذاشتم
رو دیوار و آروم آروم
رفتم سمت در.
در رو که باز کردم
دوتا بادیگارد جلوی در وایساده بودن.
+س...سلام.
حامی ک..کجاست؟
با شنیدن صدام
سریع برگشتن سمتم.
{وای خانم بیدار شدید؟
~خداروشکر.
این رو گفت و سریع رفت.
{خانم بزارید
کمکتون کنم دوباره دراز بکشید.
+نمیخوام.
حامی کجاست؟
خواست چیزی
بگه که شروین به
همراه اونیکی بادیگارد
که رفته بود،
اومد سمتم.
^خداروشکر پاشدی.
+حامی کو.
^بیا دراز بکش.
این رو گفت و دستم
رو گرفت و منو برد رو تخت.
دراز کشیدم.
نشست لبه ی تخت.
+حامی کجاست؟
^چیکارش داری؟
+باید جواب پس بدم؟
میخوام پیشم
باشه کجاست؟
^ام...
ببخشید.
آقا رفته یه جایی.
میاد زود.
الان بهش زنگ میزنم.
این رو گفت و
گوشیش رو در آورد و زنگ زد.
هدایت شده از 𝐵𝒶𝓇𝒶𝓃ریپم
پارتـــ343
شروین:^
Fasl3🖤👀
ــــ♪ــــ♪ـــ♪ـــ♪ـــ♪ــــ♪ــــ♪ــــ♪ـــ♪ـــ♪ـــ♪ــــ♪ــــ♪ــــ♪ـــ♪ـــ♪ـــ♪ــــ♪ــــ♪ــــ♪ـــ♪ـــ♪ـــ♪ــــ♪ــــ♪ــــ♪ـــ♪ـــ♪ـــ♪ــــ
بعد حدود یک دقیقه گوشی رو خاموش کرد
^جواب نمیده
+نکنه اتفاقی واسش افتاده؟
^نه بادیگاردا همراهشونن،
حتما الان نمیتونن جواب بدن.
بعد خودشون زنگ میزنن.
نشستم و تکیه دادم
به پشت تخت.
^عه چرا پاشدی؟
باید استراحت کنی.
+خسته شدم
انقدر دراز کشیدم.
^خب...
من برم زنگ بزنم به دکترت.
گفت هروقت بهوش اومدی
سریع بهش زنگ بزنیم.
سرم رو تکون دادم که رفت.
بعد چند دقیقه برگشت پیشم.
^الان آقای ناصری
همون دکترت میاد.
چیزی نگفتم.
سکوت بینمون بود که گفت
^حالا که خوب شدی
فردا لباس عروست رو
میگیری.
امروز رو لغو کردیم.
+همه چی عقب افتاد آره؟
^نه بابا.
واسه آقا کاری نداره.
میتونه همه ی کارایی
که بقیه عروس و دومادا
تو چندماه
انجام میدن رو تو یکی دو روز
انجام بده.
همین الانم تالار
کلا آمادهست و همه چی
همون طوری که
آقا گفت قراره پیش بره.
هدایت شده از 𝐵𝒶𝓇𝒶𝓃ریپم
پارتـــ344
شروین:^
علیرضا ناصری:$
Fasl3🖤👀
ــــ♪ــــ♪ـــ♪ـــ♪ـــ♪ــــ♪ــــ♪ــــ♪ـــ♪ـــ♪ـــ♪ــــ♪ــــ♪ــــ♪ـــ♪ـــ♪ـــ♪ــــ♪ــــ♪ــــ♪ـــ♪ـــ♪ـــ♪ــــ♪ــــ♪ــــ♪ـــ♪ـــ♪ـــ♪ــــ
چیزی نگفتم و
به رو به رو خیره شدم،
بعد حدودا 10 دقیقه
همون آقای ناصری
وارد اتاق شد.
$سلام ماهلین خانوم.
سلام آقا شروین.
+سلام.
^سلام.
آقای ناصری با کیفش اومد
نزدیکم و رو لبه ی تخت نشست.
همینطور که داشت
کیفش رو باز میکرد گفت
$بهترید؟
+آره
$تو سرتون درد
احساس میکنید؟
+یکم.
$راه رفتید؟
+آره.
ولی سرم گیج رفت.
$خب این نشونه ی خوبیه.
+کی کامل خوب میشم؟
$همین الان هم
خیلی بهترید ولی
واسه اینکه بهبودی
کاملتون رو بدست بیارید
هیچ استرسی
نباید نداشته باشید.
آها راستی آقای صالحی
تشریف ندارن؟
^خیر.
$خب پس اومدن
حتما بهوشون بگید
که کوچیکترین استرس
برای ماهلین خانوم
خیلی خطرناکه.
داروهاشون هم
میزارم اینجا رو میز.
این رو صبح بعد
از صبحونه بخورید...
این رو شب قبل از خواب.
این یکی هم هروقت
سر دردتون شدید شد بخورید.
اگه خیلی حالتون بد شد
حتما تماس بگیرید.
+ممنون.
¢اجازه مرخصی دارم؟
+اختیار دارید.
^بله بفرمایید.
خسته نباشید.
$خدانگهدار.
این رو گفت و رفت بیرون.
پارتـــ345
شروین:^
فاطمه خانم:÷
Fasl3🖤👀
ــــ♪ــــ♪ـــ♪ـــ♪ـــ♪ــــ♪ــــ♪ــــ♪ـــ♪ـــ♪ـــ♪ــــ♪ــــ♪ــــ♪ـــ♪ـــ♪ـــ♪ــــ♪ــــ♪ــــ♪ـــ♪ـــ♪ـــ♪ــــ♪ــــ♪ــــ♪ـــ♪ـــ♪ـــ♪ــــ
Shervin→
به محض اینکه
دکتره رفت بیرون
ماهلین از تخت پرید پایین.
رفت جلو آیینه.
+وای من چرا
شبیه گوسفند شدمممم؟
موهاش رو شونه کرد
و دویید که از اتاق بره بیرون.
دستش رو گرفتم و
کشوندمش سمت خودم
^کجا میری؟
+میرم پایییییننننن
^چرا؟
یکم دیگه استراحت کن.
+بابا پوسیدم تو این اتاقققق.
ولم کن گشنمهههه.
دستش رو ول کردم.
^خیلهخب برو.
مراقب باشیا.
+چششممم
این رو گفت و
از اتاق رفت بیرون.
Mahlin→
از اتاق رفتم بیرون و
از پله ها دوییدم پایین.
عمارت ساکت بود
فقط فاطمه خانم و
چندتا خدمتکار دیگه
تو آشپزخونه داشتن
کار میکردن و بادیگاردا
دور تا دور عمارت بودن.
دوییدم تو آشپزخونه
و فاطمه خانم رو بغل کردم
+سلاممممم
÷سلام قربونت برممممم
خداروشکر خوب شدی
+قربونت
پارتـــ346
فاطمه خانم:÷
Fasl3🖤👀
ــــ♪ــــ♪ـــ♪ـــ♪ـــ♪ــــ♪ــــ♪ــــ♪ـــ♪ـــ♪ـــ♪ــــ♪ــــ♪ــــ♪ـــ♪ـــ♪ـــ♪ــــ♪ــــ♪ــــ♪ـــ♪ـــ♪ـــ♪ــــ♪ــــ♪ــــ♪ـــ♪ـــ♪ـــ♪ــــ
خدمتکار:
وای خانم خداروشکر بهترید.
+قربونت برمممم
خدمتکار2:
ایشالا همیشه سلامت باشین.
آقا بیان خیلی خوشحال میشن.
لبخندی بهش زدم.
+آها راستی...
مهلا کجاست؟
خدمتکار:
وای خانم تروخدا
حرف اون دختره ی
عقدهای رو نزنید.
+وا چراااا؟
÷چرا؟
چون باعث شد اون بلا سرت بیاد.
باعث شد بین تو و
آقا اختلاف پیش بیاد.
همش هم که خودش
رو بالاسری ما میدونست.
خدمتکار2:
این دو روز رو
از شرش خلاص شدیما.
+اینجوری نگید حالا...
کجا هست؟
÷معلوم نیست ولی
یادمه اون روز که
شما رو هُل داد
آقا داد زد و به
آقا شروین گفت
ببرتش اتاق مخفی
حالا ما نمیدونیم کجاست
و چه بلایی قراره سرش بیارن.
+وای....
خدمتکار2:
ولی آقا
به آقا شروین گفتن
که نکشتش چون
شما دوست ندارید
و اینجور چیزا...
پارتـــ347
فاطمه خانم:÷
Fasl3🖤👀
ــــ♪ــــ♪ـــ♪ـــ♪ـــ♪ــــ♪ــــ♪ــــ♪ـــ♪ـــ♪ـــ♪ــــ♪ــــ♪ــــ♪ـــ♪ـــ♪ـــ♪ــــ♪ــــ♪ــــ♪ـــ♪ـــ♪ـــ♪ــــ♪ــــ♪ــــ♪ـــ♪ـــ♪ـــ♪ــــ
+خب حالا ولش کنید.
چی دارید بخورم
از گشنگی دارم میمیرم.
÷وای یادم رفت.
چی میخوری قربونت؟
+هرچی باشه فرقی نداره.
÷شام لازانیا بود،
گرم کنم برات؟
+آرهههه
÷باشه یکم صبر کن.
تا لازانیا گرم شه
خدمتکارا میز رو چیدن.
+نمیخواست
حالا انقدر زحمت بکشیددد.
همون لازانیا و آب کافیه والا🙌🏻😂
خدمتکار:
خانم این چه حرفیه
باید خوب به خودتون برسید🙂
÷راست میگه.
این رو گفت و لازانیا رو آورد..
+خوردید شما؟
÷آره مادر،
تو بخور.
لبخندی بهشون زدم.
40دقیقهبعد=
غذام رو تموم کرده بودم.
بیکار بودم و داشتم
همینطوری تو عمارت راه میرفتم.
انقدر بزرگ بود گم میشدم والا🙌🏻🗿
فاطمه خانم و اون
دوتا خدمتکار رو فرستادم
برن استراحت کنن.
داشتم عمارت رو زیر و رو
میکردم که بادیگارد در رو باز کرد،
حامی وارد شد.
دوییدم سمتش و پریدم بغلش.
+سیلامممم
-ماهلین؟
+بلهههه؟
-خوب شدییی؟
+اوهومممم
-قربونت برم
کی پاشدی توووو؟
+دو ساعت پیش،
جنابعالی که نه
جواب تلفن میدی
نه تشریف میاریییی.
پارتـــ348
Fasl3🖤👀
ــــ♪ــــ♪ـــ♪ـــ♪ـــ♪ــــ♪ــــ♪ــــ♪ـــ♪ـــ♪ـــ♪ــــ♪ــــ♪ــــ♪ـــ♪ـــ♪ـــ♪ــــ♪ــــ♪ــــ♪ـــ♪ـــ♪ـــ♪ــــ♪ــــ♪ــــ♪ـــ♪ـــ♪ـــ♪ــــ
-ببخشید.
وای این دکتره گفت
بهوش اومدی حتما زنگ بزنم بهش...
+شروین زنگ زد
اومد.
-خب...
چی گفت؟
+هیچی فقط یه چندتا قرص بهم داد.
-بخوری هااا
+هوووففف
باشه.
حامی خواست چیزی بگه که
شروین از اتاقش اومد بیرون.
^سلام آقا.
-سلام.
^خوبید؟
-آره.
^آها راستی
آقای ناصری گفت
اومدین زنگ بزنین بهش.
-خیلهخب.
^اگه کاری با من ندارید،
برم مزاحم نباشم.
-برو.
^چشم.
این رو گفت و
دوباره رفت اتاقش.
-چیزی خوردی؟
+آره.
-الان سرت درد میکنه؟
+نه.
-ماهلین؟
+خیلهخبببب.
یه کوچولو.
-تو برو تو اتاقت
استراحت کن منم برم
زنگ بزنم به این ناصری.
+چشممم.
لبخندی بهم زد که رفتم...