eitaa logo
𝑵𝒆𝒈𝒉𝒂𝒃 𝒆 𝑬𝒔𝒉𝒈𝒉
674 دنبال‌کننده
164 عکس
13 ویدیو
0 فایل
𓆩 🖤 𓆪سفری‌بی‌پایان‌به‌دنیای‌خیال‌ها عضوجمعیت‌نویسندگان📝𝟬𝟴𝟰 📖رمان «در میان تاریکی»|پایان‌یافته 🖋️رمان «نقاب عشق»|درحال‌پارت‌گذاری ୨୧به قلمِ باران୨୧ ⚠️کپی=پیگیری قانونی ✦𝐒𝐭𝐚𝐫𝐭:1404/9/11✦ ♡𝐌𝐞: @Baranri2
مشاهده در ایتا
دانلود
پارتـــ351 Fasl3🖤👀 ــــ♪ــــ♪ـــ♪ـــ♪ـــ♪ــــ♪ــــ♪ــــ♪ـــ♪ـــ♪ـــ♪ــــ♪ــــ♪ــــ♪ـــ♪ـــ♪ـــ♪ــــ♪ــــ♪ــــ♪ـــ♪ـــ♪ـــ♪ــــ♪ــــ♪ــــ♪ـــ♪ـــ♪ـــ♪ــــ Haami→ لباسام رو پوشیده بودم و نشسته بودم رو تخت اتاق شخصیم. به رو به رو زُل زده بودم. مهیار تالار بود و خیالم جمع بود، ولی خب.... نورا تک و تنها دُبی مونده و داره کاراشو میکنه. حالا که مهیار نیست اگه بخواد دست از پا خطا کنه.... نه نه.... اون بدجوری میترسه. عمرا اگه بخواد ج‌اسو‌سی منو بکنه‌ امشب ماهلین میشد مالِ من. میشد زن من.... حالا علاوه بر مسئولیت هایی که داشتم، یه مسئولیت دیگه ای هم میومد رو دوشم، خوشبخت کردن ماهلین تنها کاری که با تموم قلبم انجامش میدم و برای عملی کردنش با جونم تلاش میکردم... غرق تو فکر و خیال بودم که در اتاقم باز شد. ماهلین با لباس عروسِ تنش و کفش های پاشنه بلند دویید تو اتاقم. +شلامممم -سلاممم نشست رو تخت. +با این کفش‌ها عین پنگوئن میدوعم. -مگه حتما باید بدویی؟ +آره ندوعم انگار یه چیزی سرجاش نیست. -امیدوارم هرچه زودتر شفا پیدا کنی😂 +هه هه هه نمکدونننن🗿 خندیدم بهش... -چه خوشگل شدی توووو +عه جدیییی؟ -آره... +پاشو -چی؟ +پاشوووو با تعجب از جام پاشدم. +هِی آقاعهههه عوض کن لباستوووو😭😭🗿 -چرا بده؟ +نهههه میدزدن شوهرموووو🤣🗿😭 خیلی خفن شدیییی شدی عین رئیس م‌افیا هااااا -تا الان رئیس پشمک ها بودم؟💆🏻‍♀️😂 +عه راس میگی رئیس م‌افیا بودی🗿😂 به هرحال میخواستم بگم خیلی خوشتیپ شدی هر لحظه ممکنه دخترا بدزدنت ازمممم. -نترس تا وقتی خودم نخوام دخترا نمیتونن بدزدنم🤡😂 +یعنی چی تا وقتی خودم نخوامممم؟ یعنی درآینده قراره بخوایییی؟ مرتیکه ی زنیکهههه بخوای به دختری جز من و جانا که خواهرته نگاه کنی چشاتو از کاسه در میارماااااا💆🏻‍♀️😭🗿 -اوه چه خشنننن. عروس ندیده بودم تاحالا به این خشنی😂 +مگه قبل من عروس دیگه‌ای هم داشتی که تاحالا خشنش رو ندیده بودییی؟ -وای ماهلین چرا من هرچی میگم تو یه چی دیگه میگیری😂 +از حالا به بعد همینههه مشکل داری نگیرررر🗿💆🏻‍♀️🙌🏻 -پاشو بریم دیر شدددددد باید بریم عکسامونو بگیریممم😂 +هوفففف بریمممم
لباس آقا دومادددد💕🛐💆🏻‍♀️
پارتـــ352 جانا:° نرگس:× Fasl3🖤👀 ــــ♪ــــ♪ـــ♪ـــ♪ـــ♪ــــ♪ــــ♪ــــ♪ـــ♪ـــ♪ـــ♪ــــ♪ــــ♪ــــ♪ـــ♪ـــ♪ـــ♪ــــ♪ــــ♪ــــ♪ـــ♪ـــ♪ـــ♪ــــ♪ــــ♪ــــ♪ـــ♪ـــ♪ـــ♪ــــ ساعت10شب: همه چی آماده بود. بیشتر مهمونا هم اومده بودن. فیلم و عکسامون هم گرفته بودیم. من و ماهلین تو یه سوئیت بزرگ تو حیاط تالار بودیم. چندتا بادیگارد هم دور سوئیت. منتظر بودیم همه برسن که ورود کنیم. من رو صندلی نشسته بودم و ماهلین هی راه میرفت. -بشین دیگه بچه. صدبار رفتی و اومدی. +استرس دارم نمیتونم بشینمممم. -استرس چی؟🗿 استرس داره؟ +تو زن نیستی نمی‌فهمیییی -عه خب خوبه که زن نیستم🙌🏻😂 +چه بانمک شدی توووو🗿 (حالت مسخره کردن) -بانمک بودم🙌🏻🤡 +اثرات همنشینی با منه هاااا😂💆🏻‍♀️😭 -صددرصد. انقدر دلقک بازی در آوردی منم کردی عین خودت 😂 خندید. یهو در سوئیت باز شد و صدای یکی از بادیگاردا بلند شد: خانما حداقل بزارید ازشون بپر.... هنوز حرفش کامل نشده بود که جانا اومد تو سوئیت، پشت سرش نرگس هم وارد شد. جانا پرید بغل ماهلین °وای من قربون زن داداش خوشگلم برمممم. +خدانکنهههه جانا از بغلش جدا شد که نرگس اومد جلو و لپشو کشید و بعد بغلش کرد: ×نمردم و عروس شدن تورو دیدم😭🤣✨ +زهرآناناسسس نرگس تو چرا دکی رو ول کردی اومدی اینجاااا؟ ×واییییی نمیتونم تکون نخورم چون آقا میخواد منو ببینه که بیاد بگیرتمممم. جانا و ماهلین خنده ای کردن که ماهلین گفت +ببینید... شما دوتا امشب باید شوهر پیدا کنید فهمیدیددد؟💆🏻‍♀️🤡 °چشمممم. آها راستی یادمون رفت. ما اومدیم که بگیم همه اومدن بیایدددد. +عه اوکیییی. نرگس رفت بیرون و ماهلین پشت سرش. خواستم برم بیرون که متوجه نگاه خیره جانا به خودم شدم. -چیزی شده؟ °نه. لبخندی زد. °خوشبخت شی داداشی🙂✨💕 لبخندی بهش زدم و گونه‌ش رو بو‌سی‌دم. -چه خوشگل کردی تو😁😶‍🌫️ خنده ای کرد و رفت. منم پشت سرش از سوئیت خارج شدم. شروین جلو راهم رو گرفت...
لباس جاناااا💖
لباس نرگس🎀🛐 (قبلا اشاره کرده بودم که لباس نسبتا پوشیده میپوشه با توجه به محدودیت های خونواده و چیزی که خودش میخواد)
پارتـــ353 شروین:^ حمید:& Fasl3🖤👀 ــــ♪ــــ♪ـــ♪ـــ♪ـــ♪ــــ♪ــــ♪ــــ♪ـــ♪ـــ♪ـــ♪ــــ♪ــــ♪ــــ♪ـــ♪ـــ♪ـــ♪ــــ♪ــــ♪ــــ♪ـــ♪ـــ♪ـــ♪ــــ♪ــــ♪ــــ♪ـــ♪ـــ♪ـــ♪ــــ خنده ای کرد و رفت. منم پشت سرش از سوئیت خارج شدم. شروین جلو راهم رو گرفت... ^ببخشید آقا.... ولی موضوع مهمی پیش اومده. یکی از رئیس باند های مافیا که تو مراسم عروسی هم دعوت هست کارتون داره. -کجاست؟ ^اونور و با انگشت به مردی اشاره کرد. -خیله‌خب. برگشتم سمت ماهلین. -من و شروین میریم ببینیم این مرده چی میگه. جانا و نرگس که باید برن داخل. تو یه گوشه بمون تا من بیام. +باشه. Mahlin→ جانا و نرگس هم که رفتن، رفتم یه گوشه از حیاط تالار. قدم زدم تا رسیدم به پشت تالار. یه باغچه قشنگ پشت تالار بود. داشتم گلا رو نگاه میکردم که با صدایی برگشتم. &به به ماهلین خانم.... حمید صالحی!!! همون بابای حامی و جانا... +شما اینور چیکار میکنید؟ &من اومدم یکم قدم بزنم. اومد نزدیکم. &خیلی خوشگل شدی. چند قدم اومد نزدیکم و من چند قدم رفتم عقب. +م...ممنون &یه چیزی بگم؟ +آره... انقدر اومد نزدیکم که بالاخره خوردم به دیوار. لعنتی... &همون روز اول که همراه حامی اومدی عمارتم، مات زیباییت شدم. حیف تو نیست که بشی پاسوز حامی؟ +چی داری میگی؟ &واضح تر میگم. بیا با من. امشب با حامی عروسی کن ولی با من تو رابطه باش. حامی چیزی نمی‌فهمه تا چندماه دیگه که طلاق میگیری ازش و میشی زن من. تموم زورم رو جمع کردم تو دستام و هُلش دادم عقب. +خجالت بکش. من امشب قراره بشم زن پسرت، بدبخت... آخ اگه حامی بفهمه همچین حرفی بهم زدی.... فراموش میکنه نسبت پدر و پسری بینتون رو و جنازه‌ت رو تو حیاط همین تالار چال میکنه جناب صالحی. دعا کن به حامی چیزی نگم!!! دعا کن؛))) این رو گفتم ‌و دوییدم اونور حیاط تالار. جلو در تالار وایسادم و بعد حدود یک دقیقه حامی اومد پیشم و رفتیم تو...
پارتـــ354 Fasl3🖤👀 ــــ♪ــــ♪ـــ♪ـــ♪ـــ♪ــــ♪ــــ♪ــــ♪ـــ♪ـــ♪ـــ♪ــــ♪ــــ♪ــــ♪ـــ♪ـــ♪ـــ♪ــــ♪ــــ♪ــــ♪ـــ♪ـــ♪ـــ♪ــــ♪ــــ♪ــــ♪ـــ♪ـــ♪ـــ♪ــــ بعد عروسی= ولو شدم رو صندلی ماشین و با یه نفس عمیق که انگار تمام خستگی عالم رو بیرون می‌ریخت، گفتم: +هوووففف بالاخره تموم شدددددد. حامی که داشت با آرامش رانندگی می‌کرد، نگاهی از گوشه چشم بهم انداخت و با اون لحن مرموزش گفت: -چی تموم شد؟ تازه شروع شده عروس خانم🫪 +نه بابا! عروسی رو میگم! از دست اون همه چشم و زرق و برق، خلاص شدیم! الان فقط یه آپشن برام مهمه: خواب! خوابِ عمیق و بی‌دردسر! -خب پس بریم خونه. کلمه «خونه» مثل یه جرقه توی مغزم ترکید! یهو از حالت بی‌حالی دراومدم و با هیجان گفتم: + وایییی! گفتی خونه؟ من هنوز ندیدمااااا حامی با خنده‌ی آرومی گفت: - الان داریم میریم ببینی دیگه، فقط بشین سر جات! +خب تندتر بروووو 28دقیقه‌بعد= ماشین با یه جلال و جبروت خاص، جلوی یه قصر… یعنی نه، یه ویلای فوق‌العاده بزرگ و باشکوه ایستاد. بادیگاردها مثل سایه، درِ بزرگ و آهنی رو باز کردن. حامی ماشین رو توی پارکینگ وسیع پارک کرد، پیاده شد و با اون کلاسِ خاص خودش، اومد سمت درِ ماشین و با احترام برام بازش کرد. تا پام رو گذاشتم بیرون، خشکم زد. چشمام از حد معمول گردتر شده بود. داشتم به نمای بیرونی اون عمارت نگاه می‌کردم و تو دلم می‌گفتم: اووووفففف! این واقعاً تو زمین‌ِ ماست؟ یا من الان توی یه فیلم هالیوودی هستم؟ 🤡🗿 حامی که می‌دونست دارم شوکه می‌شم، کمرم رو گرفت و منو به سمت ورودی هدایت کرد. یکی از بادیگاردها با احترام در رو باز کرد و به محض اینکه پامون به داخل سالن شد… +وای اینجا چه خوشگلهههههههه!!! (یه جیغِ از سرِ ذوق) Haami→ نگاهش کردم که داشت مثل یه بچه، با هیجان به هر گوشه از سالن نگاه می‌کرد و از یه اتاق به اتاق دیگه می‌دوید. از شدت ذوقش، حتی منم لبخند رو لبم بود. طبقه پایین رو یه دورِ سریع زیر نظر گرفت و بعد با قدم‌های بلند رفت سمت پله‌ها. یکی یکی در اتاق‌ها رو باز می‌کرد و نگاه میکرد. آروم و از پله‌ها بالا می‌رفتم که یهو… یه نیروی نامعلوم از یکی از اتاق‌ها بیرون پرید و مثل یه موشک به سمت من پرتاب شد و بغلم کرد! + خیلی قشنگه اینجاااااا! Mahlin→ حامی که حالا با اون چهره‌ی جذاب و آرومش جلو من ایستاده بود، با یه لبخند شیطنت‌آمیز پرسید: - خوشت اومد بانو؟ + خیلییییییی! واقعاً بی‌نظیره. مرسیییی لبخندی زد: -کاری نکردم که... لبخند زدم و با محبت لپش رو کشیدم: + قربونت برم مننننن… -خدانکنه یه ب‌وسه‌ روی گونه‌ش نشوندم و گفتم: + خب… من برم یه دوش بگیرم و این لباس رو در بیارم و میکاپم رو پاک کنم وگرنه واقعاً از پا درمیامممم. حامی با یه نگاه جدی‌تر اما پر از عشق گفت: - برو… ولی یه لباس بیرونی بپوش. با تعجب و یه خنده‌ی کوتاه گفتم: + عه جدی؟ مگه زنِ رئیسِ م‌افیا باید توی خونه‌اش هم لباس رسمی و سنگین بپوشه؟ مگه من الان تو استراحتگاه نیستم؟🗿😂 حامی خندید و گفت: - نه، ولی زن رئیس م‌افیا الان باید آماده شه بریم شماللل چشم‌هام از تعجب دراومد: + چی؟! شمال؟! الان؟! -آره +خیلی خستمممم ولی مگه میشه ماهلین پایه‌ی خوش‌گذرونی نباشه؟! من برم آماده شم، ولی قول میدی یه سفرِ خفن باشه! حامی با خنده‌ای که از سر رضایت بود، گفت: - برو… (خنده)