در چشمهایش، در چشمهای سیاهش، شبِ ابدی و تاریکی متراکمی را که جستجو میکردم پیدا کردم و در سیاهی مهیب افسونگر آن غوطهور شدم. مثل این بود که قوهای را از درون وجودم بیرون میکشند.
طرف نوشته من وقتی بعضی
از کتابها رو میخونم گریه میکنم ؛
اتفاقا منم همین مدلیام ،
مخصوصا شب امتحان.