Nexus
دیگر نیازی به تیغ نیست، شمشیر حقیقت مدتهاست در نیام خویش خزیده. شهر، نفس آخرش را کشید و من، آخرین نف
تو را وطن صدا زدند، اما برای من، تو همیشه شبیه انسانی بودی که نمیتوانستم ترکش کنم. تو مرا خسته نگه داشتی، زخمیام کردی، عزیزم را از من گرفتی، بعد در گوشم زمزمه کردی: "اگر دوستم داری، همهی آنها را که شبیه من نیستند، از بین ببر."
من، کودک سادهی کوچههای تو، این زمزمه را جدی گرفتم. مرد شدم، اسلحه گرفتم، شعار حفظ خاکت را فریاد زدم و هرچه سایه بود، شکافتم. نفهمیدم تو دیگر آن معشوق بیگناه نیستی؛ تو هم قاتل بودی، فقط بهتر.
حالا ماندهام با یک سؤال ساده و هولناک، که اگر من محصول این خاکم، پس گناه از من است یا از وطنی که اینطور دوستم داشت؟
Nexus
تو را وطن صدا زدند، اما برای من، تو همیشه شبیه انسانی بودی که نمیتوانستم ترکش کنم. تو مرا خسته نگه
پاسخش هرچه که باشد، نتیجه یکیست: من باید بروم. نه برای رستگاری، نه برای پاکی وطن؛ برای اینکه چرخهای که من حلقهی آخرش هستم، بالاخره یکجا پاره شود.